اینکه آدم از کسی یا چیزی ناراحت یا خسته یا عصبانی بشود و بعد هم موضوع حل شده و نشده نصفه و نیمه تمام شده و نشده روح و اعصاب آدم را به هم بریزد چقدر ارزش دارد که برای این رابطه نصفه نیمه وقت و حوصله گذاشت که دوباره همه چیز از اول ساخته بشود؟ اصلن آیا ساخته می شود یا نه؟ ارزش ساختن دارد یا ندارد؟ ارزش را چه طور تعریف می کنیم؟ بین ماندن و ساختن یا خراب رها کردن و رفتن کدام را انتخاب می کنیم؟ وسوسه شروع رابطه های جدید، آدمهای جدید، کار جدید، کشور جدید.... و همین طور تا آخر قوی تر است یا حفظ گذشته های خاطره انگیز؟ خانه ای که لوله آبش سوراخ شده و نشت کرده به سقف خانه و سقف هم نصفه شبی ریخته باشد روی سر خودت و کامپیوتری که آخر تکنولوژی بود از آن ور هم برق خانه در اثر نشتی لوله آب اتصالی کرده باشد و یخچال و فریزر و هر چه وسیله برقی خفن در خانه بوده را از کار انداخته باشد، این خانه را با تمام مصیبتهایش تعمیر می کنی؟ یا خودت هم از سر لجاجت با کلنگ به جان باقی مانده خانه خراب شده می افتی و بعد هم سفارش می دهی که کل خانه را برایت جای بهتری از اول بنا کنند؟م
این نوشته هیچ ربطی به پست قبلی ندارد اما من تازگی ها نسبت به این اخلاق خودم که کارهای سخت، رابطه های دچار سوء تفاهم، و هر چیزی که با مقیاس فکری ام جور نشده را نصفه و نیمه منفجر کرده ام و از اول دوباره همه چیز را جای دیگری بنا کرده ام، دچار حساسیت شده ام. این روش همیشگی من دردسر ساز شده حالا که با بحران میانسالی هم دست به گریبان شده ام. جدیدن لفظ قلم هم می نویسم شاید این وبلاگ بی نوا هم یک کمی از اهالی وبلاگستان اتنشن بگیرد.ر
این را هم ببینید. این هم به این نوشته ربطی ندارد اگر دنبال ربطش به این وبلاگ رسیده بودید تنها ربطش این است که من از این مدل گیتار الکتریک و صدایش شدید حظ می برم و به هپروتی خلسه آور پرت می شوم!ر
Facebook!
at 9/26/2007 10:19:00 PM امضا هما |
Subscribe to:
Comment Feed (RSS)