نِل یا شاید هم هاچ زنبور عسل

بعضی وقتها از سوراخ یک سوزن هم که باشد با هولاهوپ رد می شوم. بعضی وقتهای دیگر از در خانه مان هم که بخواهم رد شوم هزار جور بهانه از زمین و زمان می تراشم که رد نشوم. امان از پریودهای روحی. کسی کتابی در مورد زن سی و سه- چهار ساله ننوشته؟ که خردادی هم باشد؟ کاش می توانستم مثل آدمهای عادی فکر کنم. آنهایی که از تولد تا مرگ را در دانشگاه رفتن، کار کردن و کسب درآمد، ازدواج کردن و تشکیل خانواده دادن و گذران عمر تا پیری خلاصه می کنند و نهایت لذت را در سلامتی می دانند. نا شکری نمی کنم. همه چیز خوب است و من همه چیز دارم. اما در لابلای موج مهاجرت به این جزیره، چیزی گم شده که نمی دانم چیست. بعضی وقتها با خودم فکر می کنم از استرس بیش از حد که به این آرامش بیش از حد تر رسیده ایم شاید، دچار یک خلاء حسی شده ام. شاید هنوز به سکوت و خلوتی اینجا عادت ندارم. شاید ... شاید دلم برای خودم تنگ می شود. برای خود خودم. ای لعنتی که نمی دانم کجایی و چه هستی، من تو را بعضی وقتها به شکل یک ماشین اکس فایو و خانه دابل استوری در ماسمن می بینم. و بعضی وقتهای دیگر هم منتظرم که تو را در یک مسافرت به هاوایی یا تور دور دنیا پیدا کنم. بعضی وقتهای دیگر هم فکر می کنم که شاید تو را در یک کار با پکیج دویست هزار دلار بالاخره پیدا خواهم کرد اما بیشتر وقتها فکر می کنم که تو توی دانشگاه به شکل یک مَستر یا پی اچ دی نشسته ای که ذلت و خواری من را موقع درس خواندن دوباره ببینی. شاید هم یک سرمایه مِلکی هستی که باید با سود سهامی که قرار است بخرم به هم برسیم؟ خدا کند که توی کلاس گیتاری که از فوریه شروع میشود پیدایت کنم اما هنوز مطمئن نیستم که آنجا هم باشی. شاید هم توی همین وبلاگ باشی؟ شاید توی کتاب جدیدی که خریده ام؟ کجا قایم شده ای که بدون تو من اینهمه گیجم که حتی یک کیلو ران مرغی را که برای جوجه کباب امروز خریده بودم و پولش را هم داده بودم یادم رفته بود که از فروشنده بگیرم و بعد از گرفتن رسید راهم را کج کردم به سمت خانه. پسر فروشنده وقتی برای بار دوم بعد از نیم ساعت من را دید بدون هیچ حرفی مرغ را به من داد اما می دانم که دلش به حال زن جوانی که فراموشی گرفته سوخته بود. شاید با خودش فکر کرده بود که من یک بیمار روانی بودم که مرغ نمی خواستم و فقط می خواستم یک کاری کرده باشم. شاید هم فکر کرده که من آلزایمر داشته ام و حتمن بعدن فک و فامیلم سروکله شان برای گرفتن مرغ پیدا می شود. برای همین هم کیسه مرغ را دست نزده بود و همان گوشه میز گذاشته بود. خیلی حس بدی بود. خجالت کشیدم اما هنوز از پیدا کردن تو نا امید نشده ام. گمشده ام را پیدا می کنم. باید اول نوشتن این پست وبلاگ را تمام کنم بعد خواندن کتاب جدید را. بعد از کلاس گیتار حتمن برای پیدا کردن کار جدید اقدام می کنم. اما قبل از آن باید از دانشگاه درباره شرایط ادامه تحصیل تحقیق کنم. همزمان می توانم یک مسافرت دور دنیا هم برای خودمان رزرو کنم. خانه سرمایه گذاری، سهام و بی ام دابلیو نازنین را هم باید با مشاور مالی بانک در میان بگذارم. حتمن راهی پیدا می کند. اما آن موقع شاید باز هم از هم از دست من فرار کنی. اگر بشوی گرین کارت امریکا، یا مثلن چه می دانم تور پیاده روی دور جزیره ماداگاسکار، آن وقت باید چکار کنم؟...ئ

St. Paul Cathedral

چند روزی رفتیم شهر با نظم و ترتیب ملبورن یا بهتر از این طوری که خود استرالیایی ها تلفظ می کنند ملبِن را دیدیم. طول سفر خیلی کوتاه بود و بیشتر به گشت و گذار داخل شهر گذشت. این چند عکس را از داخل کلیسای بزرگ سِنت پاول گرفتم به نیت آپلود در وبلاگ. اطلاعات بیشتر در مورد کتیدرال یا همان کلیسای جامع را در ویکی پیدیا میشود پیدا کرد. حالا چرا اینکه ما از کلیسا سر در آوردیم به خاطر بارانی بود که تمام مدت روز بارید و ما را خیس و سرمازده کرده بود. البته ابهت کلیسا هم به اندازه کافی از بیرون جلب توجه می کرد.ر

ملبورن جذابیتهای دیگری هم دارد که نه با عکس و نه با کلمه می شود بیانش کرد. شهره دوست داشتنی و پویای به معنای کلمه پویا دو انسان اریجینال و اصل اصل. د





















فکر مثل یک رشته نخ باریک و دراز در سرم پیچ می خورد و به هم می پیچد و یک کلاف می شود. برای کلاف نخی سفید هم دیگر در سرم جایی ندارم. رنگ خیال که به کلاف می زنم، ابر می شود. سبک و رها. هنوز تمرین می کنم. که کلاف نخی، آجر نشود. که گوشه فکرم را به آجر تبدیل نکنم. که رها باشم. مثل خیال.د

Bloody Woman

اگر پیش داوریها و پیش فرضها را از ما آدمها بگیرند، چه می شویم؟ ز

دیروز کنار ساحل یکی از خانمها مثل بقیه، در حال برنزه شدن بود و تا برشته شدنش خیلی چیزی نمانده بود. فقط شورت شنا تنش بود و با چشم بسته رو به آفتاب داغ تابستانی دراز کشیده بود که اشعه ماورای بنفش آسمان بی حفاظ استرالیا پوست تیره اش را شکلاتی تر کند. خیلی چیز عجیبی نیست که خانمها را در ساحلهای اینجا بدون نیمتنه بالا ببینی. به نظر من هم همانقدر که یک آقا، تاپ-لس بودنش عادی است خانم هم می تواند تاپ لس باشد. این خوب نظر من است که خیلی هم کسی شاید برایش تره خورد نکند جز همان چند تا خانم توی ساحل! چیزی که برای من هنوز عجیب است این است که این خانمهای تاپ لس چرا لج و حس حسادت و بخل بقیه زنهای توی ساحل را که با لباس عرف اینجا توی آب می روند، در نمی آورند؟ چرا کسی از دیدن این خانمها تحریک نمی شود؟- طفلک آنهایی که از دیدن چکمه روی شلوار روحشان سیخ می شود، اینجا باشند چکار باید بکنند؟- چرا بقیه مثل ما آنقدر غیرت ندارند که بروند و نیم تنه بالای آن خانم را توی گونی پر از سوسک فرو کنند که کمی از عذاب آخرت را بچشد؟ یعنی اینها نمی فهمند که این خانم و درکل جماعت نسوان یا همان نصفان! عقلشان ناقص است و باید بقیه برایشان تصمیم بگیرند؟ عجب! من که هنوز نفهمیدم چرا هیچ کسی هیچ کاری نمی کند.ر


با یکی از همکارهایم درباره بچه ها حرف میزدیم و نحوه رفتارشان. به من گفت تو زنی مثل بقیه زنها و برای همین هم همیشه دنبال یک دلیل برای لوس کردن بچه هستی! یکی دیگرشان هم چند وقت پیش درباب رانندگی افتضاح زنها! سخن رانی می کرد. این یعنی اینکه متاسفانه هنوز خیلی مانده که آدمها به همه چیز و همه کس با پیش داوری تاریخیِ ساخته دست بشر برچسب نزنند. اینجا هم از دست آدمهای توی جعبه خلاصی نداریم.ر

با تعجب به من بهت زده و نگاه می کند
بعد از اینهمه سال هنوز من را به ظاهرم ربط می دهد
باور نمی کند که من هم اشکی داشته باشم
تو گریه هم بلدی؟ و تعجب است که از همه وجودش ساطع می شود
و من که مثل درمانده ها، عاجز از اشکی که مهارش نمی توانم کنم می خندم
و اشکی است که به پهنه صورت جاری می شود
خوشحالم
و این احساس غریب مادرانه را دوست دارم

از مستی اش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

دیروز مهمانی آخر سال شرکت بود. جای همه خالی کلی هیز بازی در آوردیم و جلوی روی همدیگر به هم چرت و پرت گفتیم و خندیدیم. این همکار هندی ام که قبلن هم ازش نوشتم خیلی آدم با حالیه. با حال از آن جهت که با تمام قوائدی که تا به حال از زندگی قبلی اش یاد گرفته و خیلی هم بهشان افتخار می کند اما خودش را هم محصور نکرده. ول نیست اما اسیر زندگی هندی اش هم نیست. دیروز هر نوشیدنی عجیب و غریبی که بود را امتحان کرد. با اینکه در برنامه سفر قبلی شرکت مان که چند ماه پیش بود، حتی شراب هم نخورده بود، دیشب کارش به ودکا خوردن و سمبوکا و جین رسید. آدمهایی که اسیر و دربند عقاید دیگران نباشند را دوست دارم. مسئول هماهنگی پروژه های شرکت هم یک دختر بلوند است که به همه آقاهای مهم شرکت حال رسانی می کند از نوع کلاس بالا البته. دختر خوبی است و با اینکه بلوند است اما باهوش هم هست! آخر شب که همه تقریبن تعطیل شده بودیم دیدم که دست یکی از همان آدم های مهم شرکت که اتفاقن دو ماه دیگر هم جشن عروسی اش هست روی باسن مبارک خانم می لغزد و می گردد. بعد از روی باسن می رود روی بازو و ساعد و کف دست و دوباره حرکت از نو. من و این همکار هندی ام هم مشغول فیض بردن با هم شرط بندی کردیم سر لباس زیر این دختره! اون می گفت نداره. من می گفتم جی پوشیده! خط جی روی کمرش معلوم بود.ز
شوهر سرپرست تیم عملیات هم آمده بود با یک تی شرت مشکی و شلوار کرم رنگ. مدیر عملیات کلی پشت سر شلوار آین آقا مسخره بازی درآورد که پدربزرگ مرحومش از این شلوارها می پوشیده! خداوکیلی همچین شلوار جوادی هم نبود آنقدر که این مایکل مسخره می کرد. جونزی دیوانه هم آمده بود با دوست دختر نوزده ساله و رفیقهایش. ر
بعد هم با پسرهای آی -تی مشغول دید زدن خانمهای دور و بر شدیم بلکه بتوانیم دست آن یکی شان که نه زن داشت، نه دوست دختر و نه حتی همجنس باز بود! را آن شب بند کنیم. این وسط کلی هم به خاطرات مجردی آن یکی گوش کردم که چه طور یکی شیشه یک لیتری ودکا را در عرض پانزده دقیقه خورده و بعد هم دچار ایست قبلی شده بود و عملن مرده بود و اینکه چه طوری توسط دوستش که پرستار بوده احیا شده و بعد ه ماجراهای دوستان بونگی اش و سایر قضایا.ذ

خیلی وقت است که به این قضیه فکر می کنم که این عوالم مستی اینها خیلی به زندگی نرمال ماها شبیه است! یا اینها در حالت عادی نقاب به صورت می کشند یا مردم ایران نخورده مستند!ر

پس نوشت: آنهایی که ایران هستید حواستان به عکس جی که بالا لینک داده ام باشد یک وقت در محل کار اداری تان بازش کردید شوکه نشوید. عکس یک مقداری بیش از حد گویا است. اول خودتان تنهایی نگاه کنید که بعد باعث دردسر نشود.ز

پس نوشت دوم: در همین رابطه و برای همین نوع شورت جی یک نفر یک اسم باحال و مربوط اختراع کرده که به نظر من خیلی برازنده است و با اینکه کمی وقیحانه است اما حیفم آمد که اختراع کلامی آن نفر را نگویم. این شورت را سالها پیش به فارسی ترجمه کرده به لاکونیوم! خودتان کلمه را ریشه یابی کنید! فقط حواستان باشد که استفاده از اسم بدون ذکر نام منبع پیگرد قانونی دارد! اسم مخترع را بعدن خودش اجازه داد می گویم.ر

شنبه باران

نفرت انگیز ترین اختراع بشر تلویزیون و بد تر از آن تبلیغ هایی است که آدم را مثل زامبی میخ کوب می کند. در کل از هر چیزی که کنترل مغز آدم را به دست بگیرد متنفرم. می خواهد تلویزیون و برنامه های احمقانه اش باشد یا حتی آدمهایی که باید به خاطرشان خودم را عوض کنم. تلویزیون را حذف کردم. فکرهای مرتبط به آن آدمها را هم حذف می کنم. آدمها را اما نمی شود حذف کرد. باید آزاد بگذاریمشان که مثل ابر بیایند و بروند. آسمان بدون ابر به همان اندازه قشنگ هست که آسمان ابری یا حتی بارانی. د

این هفته من را به شدت به یاد روزهای عید تهران می اندازد. هوای ابری و بارانی سیدنی و حال و هوای قبل از کریسمس اینجا به همان اندازه عید نوروز برایم تازه و دوست داشتنی است. تنها چیز خوبی که از ایران یادم مانده بوی عید و سبزی است. کریسمس بوی سبزی ندارد اما این چند روزه بوی باران و تازگی همه جا را پر کرده و من را هم هوایی. عصرها هم صدای پرنده هایی که از این درخت به آن درخت دنبال جای خواب می گردند من را به یاد عصر تابستان تهران و آن حیاط و باغچه خانه بچگی ها می اندازد. هیچ چیز اینجا به آن خانه شبیه نیست اما غروب و صدای پرنده ها و دور بودن از هیاهوی شهر من را می برد به دور دست ها. به تابستانهای طولانی، تعطیلات مدرسه، مسافرت به شمال، بوی خیار و هندوانه و طالبی و گیلاس و گوجه سبز و زردآلو. چقدر زود بزرگ شدیم. چه خوب که بزرگ شدیم. همیشه تصویر مهاجرت در ذهن من، درآوردن یک درخت از ریشه و کاشتن دوباره اش جای دیگری بود. اینکه آیا دوباره درخت ریشه می گیرد که حتمن می گیرد خیلی دیگر سوال بی جوابی برایم نیست. ریشه های قطع شده از درخت و مانده در خاک قدیمی چه می شوند؟ دوباره جوانه می زنند؟ ر

گلدان گل وسطی را عوض کردم. زیر برگهای گل قرمزها نور خورشید به اش نمی رسید و رنگ پریده شده بود. سخت از خاک در آمد. به همین زودی ریشه هایش به ریشه های گل قرمزها گره خورده بود. مجبور شدم خیلی از ریشه ها را قطع کنم. خدا کند که به گلدان تازه زود عادت کند...ر

باز هم شنبه

از همان زمان انقلاب و جنگ و سهمیه بندی کنکور، خانواده ما هم به جمع خانواده های پراکنده شده پیوست. فک و فامیل مادری که از قبل از انقلاب همه به هوای درس خواندن راهی دیار فرنگستان شده بودند و فقط چند تایی باقی مانده بودند که ما جزو آنها بودیم. خانواده پدری هم خیلی ها رفتند به هوای زندگی بهتر که در قاره های مختلف دنبال خوشبختی بگردند. این وسط از سمت خانواده پدری باز هم ما جزو ماندگان بودیم. بین این همه فامیل که در دنیا پخش شده بودند از یک خانواده فقط بی خبر ماندیم. آنهم به دلیل شرایط خانوادگی بود که پدر خانواده از همراهی جا ماند و مادر خانواده به همراه بچه ها از دست شوهر نابکار متواری شد و رفت که رفت. در نتیجه از هر دو طرف خانواده بی خبر ماندیم. یعنی دورادور خبر دار می شدیم اما رابطه ای با هیچ طرفی نداشتیم. آنی که رفته بود خودش نمی خواست و آنی که مانده بود آنقدر به زندگی خودش لطمه زد که بقیه نخواستند. من ده دوازده ساله بودم که رفتند. ما بچه ها علاوه بر فامیلی دوستهای نزدیک هم بودیم و همبازی. چند وقت پیش همین طور که داشتم در اینترنت می چرخیدم و دنبال دوستهای دبستان و دانشگاه می گشتم، اسم این فامیلمان را هم زدم که دیدم همان شکلی توی صفحه مانیتور ظاهر شد. الان من از همان چند وقت پیش همچنان در حال بالا پائین پریدنم چون نه تنها این فامیل ما من را خیلی خوب یادش هست بلکه کلی هم از اینکه من پیدایش کردم خوشحال شده و کلی جفتمان ذوق مرگ همدیگر شده ایم! شرایط زندگی اش هم خیلی عالی است. شاید اگر همان ایران مانده بودند، با آن پدری که من یادم هست، هیچ کدام از اینهایی که الان دارد را نداشت. شاید که چه عرض کنم. حتمن نداشت. برایش نوشتم که مامانش همیشه برای من قابل احترام و با ارزش بوده. کسی که فهمید که با مرد بداخلاق و بددهن و حسود نباید سوخت و ساخت و آتش کشید به زندگی بچه های خانواده. زنی که حاضر شد حرف همه فامیل بیکاری را که فقط منتظر بودند که خارج از قائده مرغی بازی کنی تا حسابی لجن بارت کنند را به جان بخرد و خودش را که نه، اما بچه هایش را نجات بدهد، بچه های که نمی خواست شاهد قربانی خشونت پدر بی رحمشان باشد، که یک بار دستشان را بشکند و یک بار دیگر بکوبدشان به دیوار. از قول مادرش نوشت که مامان به من همیشه می گوید که باید گذشت و بخشید. و گفت که خودش اما هنوز نتوانسته که پدرش را ببخشد. خیلی دوست دارم که ببینمشان و داستان زندگی بعد از رفتنشان و آن دوره گم شده بیست ساله را بشنوم. که چه طور با شرایط سخت پناهندگی کنار آمده آن زن، با دو تا بچه کوچک. ئ

از نتایج انتخابات اینجا این طور معلوم است که قرار است آقای کوین راد و برادران غیور کارگر برنده باشند. خوب البته من واجد شرایط رای دادن نبودم و متاسفانه نتوانستم رای بدهم. گفتن اینکه به کی رای می دهید هم اینجا مرسوم نیست چون طبق قانون رأی هر کسی مخفی است و مجبور نیست که نظرش را بگوید، با اینکه مجبور است که رأی بدهد، مگر اینکه خیلی رفیق باشید که خوب فرق می کند. خلاصه اگر دیدید که از کسی پرسیدید و بهتان نگفت بدانید که جریان چیست.ر


هی دلایلا! از فاصله ها هراس نداشته باش...این هم ویدیوی امروز. حالش را ببرید. د

آگهی فروش خانه نخست وزیر در روز انتخابات




اول اینجا را ببینید

اگر نشد اینجا را بخوانید

این عکسهای بالا هم برای این است که خبر مستند شود

این خانه ای که برای فروش آگهی شده خانه ایست که نخست وزیر استرالیا به همراه خانواده اش در زمان نخست وزیری اش در آن اقامت دارد و به خانه کی ری بی لی معروف است. کسی که این آگهی فروش را داده آخر استرالیایی بوده و کسی که این آگهی را پیدا کرده اما نه!ر


شنبه نامه

بالاخره کندم و انداختمش دور. نزدیک ده سانت از لوله را توی گوشت تنم فرو کرده بود لامصب. کشیدنش درد نداشت اما حس خیلی گندی داشت. مثل اینکه بخواهی چیزی مثل نخ را از ته حلق خودت بیرون بکشی. همان حس خلاء. همان حس تهوع آمیز موقع تغییر فشار در هواپیما یا حماقت منتهی به انزجار تهوع آمیز بعد از گفت و گو با بعضی آدمها یا خواندن بعضی وبلاگها که من چه نازم تو چقدر جیگری عزیزم، همان مامانم اینای سابق... خلاصه از همان حس ها.ر

از وقتی تلویزیون و کامپیوتر وسط هفته ها به کل در خانه ممنوع شده به نظرم زندگی همه مان یک کمی بهبود نسبی پیدا کرده. در واقع سروسامان گرفته ایم. شاید بعد از یک مدتی دوباره جنون خردادی ام به سراغم بیاید و دچار یأس فلسفی بشوم و برویم سراغ همان زندگی بی سرو سامان بی برنامه. اما روزهایی که کوتاه است و به کار بیرون از خانه می گذرد، فرصت تماشای بزرگ شدنِ بچه ای که از دست می رود و فرصت های خوبِ با هم بودنی که به تماشای برنامه های احمقانه تلویزیون می گذرد را می شود با صحبت کردن با هم با کیفیت تر کرد. حداقل مزیتی که دارد این است که بدون غرغر و نق نق کوشا می رود ساعت هشت شب می خوابد به عشق اینکه ساعت شش صبح با هم صبحانه بخوریم که این خودش برای من پیشرفت عظیمی محسوب می شود. برای منی که هنوز برای خودم جدید است که مادر یک بچه هم هستم. هرشبی که به من می گوید مامان آب می خوام، دقیقن یاد آن شب های بمباران لعنتی می افتم که همه مان برای اینکه با هم بمیریم توی هال و روی رختخواب زیر نور آن لامپ ترسناک آبی رنگ می خوابیدیم و وقتی که منِ شش، هفت ساله آب می خواستم. هنوز آن خاطره خیلی پررنگ است. نمی دانم اثر آن لامپ آبی رنگ است یا ترس از آن صدای آژیر. بچگی مان که آن طور گذشت. جوانی و نوجوانی هم که عملن نداشتیم و شفاهی هم جرأت نداشتیم که داشته باشیم. خدا به کوشا رحم کند که یک همچین پدر و مادر روباتیکی نصیبش شده که همه بخشهای زندگیشان مثل آدم بزرگها بوده است. شاید به همین دلیل است که هیچ آرزوی جدیدی در زندگی نداریم و همه آرزوهایی که به مغزمان می رسد را خودمان دو دستی در کله خفه می کنیم که کس دیگری زودتر از خودمان بهمان گیر ندهد. تنبلی فکری از اثرات زود بزرگ شدن است.ر

با این گوگل خوان دارم تمرین می کنم که لینک ها را مثل آدم ببینم. از قرطی بازی های بلاگ رولینگ خیلی سر در نیاوردم. اینجا هم عنکبوت کامل راجع بهش توضیح داده که خوب دستش درد نکنه.ر

مرض - نامه

رئیس محترم امروز با فرستادن یک دسته گل از طرف خودش و رئیسش و بقیه شرکت، من را حسابی سر ذوق آورد و کلی خوش خوشانم شد. زنگ زدم از این کار باحالش کلی تشکر کردم. آدم ترسناکی است به ظاهر. از آنهایی که آخر هفته ها با موتور و کت چرم سیاه توی خیابان راه می افتند و موتور سواری می کنند. اما از بعضی کارهایش واقعن شاخ روی سرم سبز می شود. مثلن اینکه به کله اش که مو ندارد کرم نرم کننده می زند هر چندوقت یکبار. یا به دستهایش حتی. این گل فرستادن امروزش هم که حسابی دل من را آب کرد. خیلی نمی شود از ظاهر آدمها چیزی سر در آورد. ر

امروز صبح هم که آقای دکتر محترم بیهوشی زنگ زدند که احوال این دستگاه ضد دردی که به من وصل است را بپرسند. من همه تلاشم را کردم که از شر این بند و بساطی که به من وصل است خلاص شوم اما نشد. باید تا فردا به من آویزان باشد. طفلکی پیرمردهایی که به خاطر پروستات بهشان سوند وصل است. الان می فهمم چه حال گندی به آدم دست می دهد.ر

این را هم به عنوان حسن ختام بشنوید. ویدئوش را هم ندیدید خیلی خیالی نیست. اصل آهنگ و صدا و شعر است که آخر موسیقی شده است.ر

یک مرسی گنده هم به شیوا که با اینکه می دانم الان چقدر گرفتاری دارد باز هم معرفتش از من خیلی بیشتر است.ر

بیمار-نامه

طبق معمول شنبه داشتم با وبلاگ و تنظیماتش ور می رفتم که وسط کار باطری کامپیوتر تمام شد و چون از وقت خواب من هم گذشته بود! همان جوری نصفه و نیه ولش کردم وگرفتم خوابیدم. خوابیدن همان و پریدن همه تنظیمات همان. این بود که کامنتهای قبلی منفجر شده بود و همه چی برگشته بود سر جای اولش. با عرض معذرت از همه که زدم چشم و چال وبلاگ و کامنتهایتان را کور کردم. بک آپ خیلی خوب است. از هر چیز که می توانید بک آپ بگیرید که خیلی به درد می خورد.ز

امروز که رفتم بیمارستان برای اینکه یکی دیگر از نواقص اکتسابی را بدهم درستش کنند از خودم شرمنده شدم که شب قبلش آنهمه فکر احمقانه مرگ و میر و ترس از جراحی سه باره آمد بود سراغم. آنقدر که مریض پیر و جوان تنهایی آمده بودند، من از اینکه بهرام را با خودم برده بودم بیمارستان خجالت کشیدم. تازه خوب است که بیمارستان خصوصی بود و سوسول بازی بهش می آمد. اگر عمومی بود که فکر کنم همان دم در، بهرام را روانه خانه می کردم از شرمندگی. صبح ساعت 8 رفتم اتاق عمل و ساعت یک بعد از ظهر هم خانه بودم. الان هم یک بالن کوچک به اسم پین باستر به من وصل است که درد را به کل کشته و نابود کرده است. نمی دانم از پنج سال پیش که همین عمل را ایران بیمارستان پارس انجام داده بودم علم پزشکی اینقدر باحال شده یا من قوی شده ام یا اینکه جراحی اینجا اینقدر ساده و آسان است. با اینکه از دکترهای عمومی-بخش اورژانس بیمارستانهای عمومی اینجا تجربه های خوشی ندارم و به نظرم بعضی وقتها خیلی خنگولی جواب آدم را می دهند که به کل بی خیال درمان مجانی بشویم اما امروز واقعن از کار دکتر جراح و پزشک متخصص بیهوشی و از خبره بودنشان کلی کیف کردم. دفعه قبلی در پارس، یک شب که بیمارستان خوابیدم هیچ، روز بعدش هم نای راه رفتن نداشتم و با ویلچر من را تا ماشین بردند. بگذریم، تا محمدرضا نیامده من را به اتهام استرالیا- پریشی نصیحت ایران-مندانه کند. البته محمدرضا برادر من است هرچند که نیست. راستی یک موضوع بی ربط! این کشور پرشیا کجای نقشه جغرافیایی است؟ من از هر ده تا ایرانی که در کوچه خیابان دیدم یازده تایشان خودشان را پرشیایی (می گویند فرام پرشیا و نه اینکه بگویند پرشین!) معرفی می کننند به جای اینکه بگویند از ایران هستند یا حتی مثلن پرشین هستند. بعد هم می گوییم که این خارجی ها نژاد پرست هستند و ما نیستیم. ر

بابت همه نظرات دردمندانه و راهنمایانه در پست نایس هم خیلی ممنون. خوب است که بدانم من فقط اینجوری نیستم. شما هم تنها نیستید. دوره ای است که هم می تواند گذرا باشد و هم ماندگار. گذشتن از این دوره آنقدر ها هم که به نظر می رسد نباید طاقت فرسا باشد. هیچ چیزی از تنهایی در غربت سخت تر نیست و من اگر این غربت را به خانه تبدیل نکنم هما نیستم!ز

Nice!!


باید باشی و بمانی تا یاد بگیری. یاد بگیری که همیشه به همه چیز شک کنی. در شک و تردید هم باید استوار باشی. تردید که ملکه ذهنت شود آن وقت به یقین می رسی. و



اینجا همان قدر که خوب هست و قشنگ هست و آسمان بزرگی دارد و زمین وسیعی، به همان اندازه که آشنا و مهربان است، به همان اندازه که زیبا و دلربا و آسان است اما هنوز مال من نیست. مال من نیست چون من نمی توانم هم وقتی کار می کنم و با خودم فارسی فکر می کنم همزمان آن یکی نمیکره مغزم را که نمی دانم چپ است یا راست فعال نگه دارم و بپرم وسط بحث هایی که پشت سرم و درباره من در جریان است. احساس خنگی می کنم وقتی همان حرفی را تکرار می کنم که همکارم ظاهرن دو ثانیه قبل از اینکه من به طور اکتیو شنوای ام را به کار اندازم، گفته است. احساس فلاکت می کنم وقتی دوباره یکی از آن حمله های نوسانی الکنی زبان دوم سراغم می آید و همه کلمه ها از ذهنم فرار می کنند و من باید هر سه ثانیه یک بار به آرشیو مغزی ام رجوع کنم تا یادم بیاید که واکسن فلج اطفال یا اوریون یا هر مریضی کوفتی دیگر که واکسن دارد یا ندارد اینجا اسمش چی بوده؟ کسر اعشاری چی بود؟ به سه پایه نقاشی چی می گفتند؟ آرتیکیولت چی بود و پرگمتیک چی؟ و بعد حتی از فارسی حرف زدن هم متنفر می شوم. ر


احساس حماقت می کنم وقتی نمی توانم در مغزم حلاجی کنم که اگر حرف این همکارم را نمی فهمم دلیلش این است که من خیلی خنگ شده ام؟ یا چون انگلیسی است نمی فهمم؟ این که در جلسه های کاری لال می شوم دلیلش این است که هنوز به کار مسلط نیستم یا به کلام؟ بهتر می شوم. هنوز امیدوارم. اگر دو سال پیش بود می گفتم از این بهتر نمی شود. اما الان فکر می کنم که آیا از این وضع بدتر هم هست؟ ز


حالا می توانم همه آن آدمهایی را که می شناختم و نمی فهمیدمشان درک کنم. سخت است. این که بتوانی در شک بمانی و زندگی کنی و برای آینده ات نقشه بریزی سخت است. می مانم. می خندم.ر

'Cuz I Can - By P!nk

امروز مثل ماههای گذشته جعبه بيست و چهارتايی شيشه شراب شیراز همکارم را برايش آوردند شرکت. عضو يک کلوپ است که ماهيانه برايش شراب می فرستند با هزينه کمتر. با خودم کلنجار رفتم که ازش سوال کنم می داند که شيراز يعنی چه يا نه. بپرسم نپرسم آخر سر پرسيدم. با لحن معلمانه جواب داد که يک نوع شراب است! بله اين رو که خودم هم می بينم. شيراز يعنی چی؟ نمی دانست. وقتی برايش گفتم که جايی است که اولين شراب ها هفت هزار سال پش درست شده است و در ايران هم هست و شيراز هم اسم فعلی آن شهر هست قيافه اش ديدنی بود.
حال الان من را هم هيچ چيز جز اين خانم صورتی با اين آهنگش نمی تواند توصيف کند. هنوز ايرانی هستم


پی نوشت- اوپس! بسیج محله برادر بهرام تذکر دادند که من که خودم ویدئو را ندیده بودم چرا همین جوری پرتابش کرده ام در بلاگ که محل رفت و آمد خانواده هاست! من هم گشتم یک نسخه مودبانه از خواهر پینک پیدا کردم

بهار در سیدنی


این عکسها حاصل پیاده روی در یک صبح شنبه بارانی در کوچه پس کوچه های سیدنی است. اولین عکس البته از گلدان عزیز خودم است به اضافه خرزهره مشهور در بک گراند تصویر. اسم آن درخت های گل بنفشه هم جاکاراندا است، به همین زیبایی در عکس به اضافه بوی خوشی که در عکس نیفتاده است.ر






































شنبه نامه

مرحوم سیندرلا در کارتون مشهور خودش به گنجشکهایی که سر صبح از خواب ناز بیدارش کرده اند می گوید: " اگر کسی آرزوش رو برای بقیه بگه آرزوش براورده نمیشه" نمیدانم شما چقدر به این طرز فکر اعتقاد دارید اما من فکر می کنم که انرژی مثبتی که می توانست به نیروی محرک برای حرکت به سوی هدف تبدیل شود با حرف زدن و صحبت کردن درباره هدف یا آرزو و یا حتی تصمیم هرز میرود. این یک فرضیه کاملن غیر علمی است که می تواند غلط باشد چون بر اساس جمله سیندرلا که نمی شود یک قضیه را ثابت کرد، با اینکه نمونه های زیادی هم برای خودم پیش آمده اما باز هم چون مثال نقضی برایش ندارم پس این قضیه در حد همان فرضیه باقی می ماند. روی همین قضیه من یک سری تصمیمهایی را که گرفته ام نمی توانم علنی کنم و در همین کله خودم باقی می مانند. وبلاگ به همان اندازه که انرژی مثبت تزریق می کند حال آدم را هم میگیرد زمان وبلاگ نویسی و بلاگ چرخی هم به خیلی خیلی کم محدود شده که آن تصمیمها به جای خودشان باقی بمانند.ر



انتخابات دولت فدرال قرار است بیست و چهارم نوامبر باشد. طبق قوانین استرالیا دولت استرالیا سه سطح دارد که شامل دولت فدرال، ایالتی و محلی است. برای انتخاب دولت فدرال همه شهروندان بالای 18 سال استرالیایی باید برای انتخابات ثبت نام کنند و به نماینده های مورد نظر خودشان برای پارلمان رای بدهند. هر نماینده اینجا عضو یک حزب مشخص است. بعد از شمارش آرا، هر حزبی که نماینده بیشتری در مجلس داشته باشد حزب برنده است و حزبی که دومین آرا برنده را دارد حزب مخالف یا همان آپوزیشن. رهبر حزب برنده نخست وزیر می شود و رهبر حزب مخالف هم به عنوان آپوزیشن لیدر خدمت جناب آقای نخست وزیر می رسد و وظیفه ملی میهنی اش این است که هر چه نخست وزیر گفت و یا انجام داد بلوا به پا کند! نمونه اش را می توانید اینجا ببینید. این البته تعریف من است. مهمترین حسن وجود یک حزب مخالف در دولت این است که دولت دچار رخوت نمی شود و ریخت و پاش و پارتی بازی هم کم می شود و همه حواسشان را به کار اصلی معطوف می کنند به جای اینکه به فکر جیب سوراخ خودشان و بی عرضگی فامیلشان باشند. الان این آقای جان هاوارد که من هم خیلی دوستش دارم، رهبر حزب لیبرال و نخست وزیر فعلی استرالیا، که خیلی سال هم هست که نخست وزیر مانده و سن و سالش هم زیاد است، خیلی تلاش می کند که به همه ثابت کند که دولت پیر یا جوان یا جدید مهم نیست. مهم این است که دولت کار درست باشد و برای استرالیا خوب کار کند که تا حالا هم بوده، هم نرخ بیکار پایین آمده و هم نرخ پول 6.5 درصد مانده و نرخ تورم هم از قول بانک مرکزی 1.9 درصد است. از آن طرف این آقای کوین راد رهبر حزب کارگر همه اش دست گذاشته روی نقطه ضعف ملت تنبل اینجا که به هر بچه اینقدر پول می دهیم و اونقدر از مالیات کم می کنیم و از این حرفها که به گوش من و شمای ایرانی خیلی آشنا است. البته کوین راد ایرانی نیست و دولت فدرال هم جمهوری نیست و خوب خیلی احتمال دارد که وعده های این آقا، که موقع حرف زدن، کله و دستش به طرز اعصاب خورد کنی به پرت کردن حواس آدم کمک می کند، پس از انتخابات عملی شود. که آن وقت به نظر من استرالیا از این هم که هست یواش تر و تنبل تر و کرخت تر می شود. این ملت همین الان هم منتظرند که کار نکنند و پول مفت کمک خرج دولت به جیبشان واریز شود. این ویدیو را هم که چیسر ها صدا گذاری کرده اند برای حسن ختام ببینید.ذ

چپی نوشت: به قول حامد انگلیسی مان که خوب نشده هیچ، فارسی هم یادمان رفته! نمی دانم روی چه حسابی فکر می کردم حزب با دال ذال است! بی سوادی اصلاح شده من را به حساب فراموش کاری! بگذارید.ر

کمی درباره سیدنی

مطالب زیر را از مجله مربوط به املاک که لابلای هفته نامه ماسمن دیلی بود برداشت کرده ام. برای خودم که جالب بود فکر کردم برای بقیه هم جالب است که اطلاعات بیشتری در مورد نورث شور و محله های شمالی سیدنی بدانند. اینکه من از محله های شمالی سیدنی می نویسم صد البته به این معنی نیست که این محله ها بهتر از سایر محله ها باشند. سایر محله ها را هم اگر اطلاعاتی داشتم در موردشان می نوشتم. منظور از سیدنی هم مرکز شهر است که شامل تاون هال، سنترال و وینیارد است با آپارتمانهای بلند مسکونی و تجاری و کدپستی 2000: م

Artarmon
موقعیت: 9 کیلومتری شمال غرب سیدنی
محله های اطراف: چتسوود، ویلوبی، نرمبرن، سنت لناردز، کدپستی 2064
متوسط قیمت خانه: 870 هزار دلار، آپارتمان: 445 هزار دلار

گرانترین خانه: دو میلیون و پانصد و پنجاه و پنج هزار دلار، گرانترین آپارتمان نهصد و پنجاه هزار دلار
ارزانترین خانه فروخته شده: چهارصد و بیست هزار دلار، آپارتمان: دویست و هشت هزاردلار

Chatswood
موقعیت: 10 کیلومتری شمال غرب سیدنی
محله های اطراف: کسل کوو، رزویل، نورث ویلوبی، آرتارمن، کدپستی 2067
متوسط قیمت خانه: 900 هزار دلار، آپارتمان: 460 هزار دلار

گرانترین خانه: دو میلیون و پانصد و هفتاد و پنج هزار دلار، گرانترین آپارتمان یک میلیون و سیصد و ده هزار دلار
ارزانترین خانه فروخته شده: سیصد و هفتاد و پنج هزار دلار، آپارتمان: دویست و پانزده هزاردلار

Castlecrag
موقعیت: 8 کیلومتری شمال سیدنی
محله های اطراف: میدل کوو، سی فورث، ویلوبی، نرمبرن، نورث بریج، کدپستی 2068
متوسط قیمت خانه: یک میلیون و چهارصد هزار دلار، آپارتمان: اطلاعات کافی وجود ندارد

گرانترین خانه: هفت میلیون و هشتاد هزار دلار، گرانترین آپارتمان هفتصد و پانزده هزار دلار
ارزانترین خانه فروخته شده: ششصد و بیست و پنج هزار دلار، آپارتمان: هفتصد و پانزده هزاردلار

Cammeray
موقعیت: 5 کیلومتری شمال سیدنی
محله های اطراف: نورث بریج، کروز نست، کرمون، نورث سیدنی، کدپستی 2062
متوسط قیمت خانه: 944 هزار دلار، آپارتمان: 465.5 هزار دلار

گرانترین خانه: سه میلیون و صد هزار دلار، گرانترین آپارتمان چهار میلیون و پانصد و پنجاه هزار دلار
ارزانترین خانه فروخته شده: چهارصد و نود هزار دلار، آپارتمان: دویست و شصت و پنج هزاردلار

Crows Nest
موقعیت: 5 کیلومتری شمال سیدنی
محله های اطراف: نرمبرن، کمری، ویورتن، سنت لناردز، کدپستی 2065
متوسط قیمت خانه: 833 هزار دلار، آپارتمان: 390 هزار دلار

گرانترین خانه: یک میلیون و هشتصد هزار دلار، گرانترین آپارتمان یک میلیون و چهار صد و پنجاه و دو هزار دلار
ارزانترین خانه فروخته شده: پانصد و پنجاه و پنج هزار دلار، آپارتمان: صدو هفتاد و شش هزار و چهار صدو هفتاد و هفت دلار

Cremorne
موقعیت: 6 کیلومتری شمال سیدنی
محله های اطراف: ماسمن، کرمون پوینت، کمری، نوترال بی، کدپستی 2090
متوسط قیمت خانه: 1155176.5 دلار، آپارتمان: 536 هزار دلار

گرانترین خانه: نه میلیون و دویست هزار دلار، گرانترین آپارتمان شش میلیون دلار
ارزانترین خانه فروخته شده: ششصد و بیست و هفت هزار دلار، آپارتمان: دویست و سی و هفت و نیم هزاردلار

Gordon
موقعیت: 16 کیلومتری شمال غرب سیدنی
محله های اطراف: پیمبل، سنایوز، کیلارا، وست پیمبل، کدپستی 2072
متوسط قیمت خانه: 133800 دلار، آپارتمان: 520 هزار دلار

گرانترین خانه: هفت میلیون و هفتصد و پنجاه و پنج هزار دلار، گرانترین آپارتمان نهصد هزار دلار
ارزانترین خانه فروخته شده: سیصد و پانزده هزار دلار، آپارتمان: دویست و شصت و نه هزاردلار

Hunter Hill
موقعیت: 9 کیلومتری شمال غرب سیدنی
محله های اطراف: ایست راید، لینلی پوینت، گلدزویل، دراموین، کدپستی 2110
متوسط قیمت خانه: 1270500 دلار، آپارتمان: 402 هزار دلار

گرانترین خانه: هفت میلیون و چهارصد هزار دلار، گرانترین آپارتمان یک میلیون و پانصد و هفتاد و پنج هزار دلار
ارزانترین خانه فروخته شده: 450 هزار دلار، آپارتمان: 268 هزاردلار

Lane Cove
موقعیت: 9 کیلومتری شمال غرب سیدنی
محله های اطراف: لینلی پوینت، لانگ ویل، اوزبورن پارک، آرتارمن، کدپستی 2066
متوسط قیمت خانه: 862500 دلار، آپارتمان: 408750 دلار
گرانترین خانه: یک میلیون و هفتصد و پنجاه هزار دلار، گرانترین آپارتمان یک میلیون و سیصد و سی و پنج هزار و پانصد دلار
ارزانترین خانه فروخته شده: 375 هزار دلار، آپارتمان: 202 هزاردلار

Lindfields
موقعیت: 13 کیلومتری شمال غرب سیدنی
محله های اطراف: کیلارا، رزویل، نورث راید، مک کوایری پارک، کدپستی 2070
متوسط قیمت خانه: 1215000 دلار، آپارتمان: 442.5 هزار دلار
گرانترین خانه: سه میلیون و هشتصد و پنجاه هزار دلار، گرانترین آپارتمان یک میلیون و چهارصد و بیست و پنج هزار دلار
ارزانترین خانه فروخته شده: 505 هزار دلار، آپارتمان: 250 هزاردلار

Longueville
موقعیت: 9 کیلومتری شمال غرب سیدنی
محله های اطراف: لین کوو، نورث وود، هانترز هیل، ریور ویو، کدپستی 2066
متوسط قیمت خانه: 1910000 دلار، آپارتمان: اطلاعات موجود نیست
گرانترین خانه: شش میلیون و ششصد هزار دلار، گرانترین آپارتمان اطلاعات موجود نیست
ارزانترین خانه فروخته شده: 782 هزار دلار، آپارتمان: اطلاعات موجود نیست

Killara
موقعیت: 14 کیلومتری شمال غرب سیدنی
محله های اطراف: گوردون، وست پیمبل، لیند فیلد، ایست لیند فیلد، کدپستی 2071
متوسط قیمت خانه: 1365000 دلار، آپارتمان: 520 هزار دلار
گرانترین خانه: چهارمیلیون و پانصد هزار دلار، گرانترین آپارتمان هشتصد و چهل هزار دلار
ارزانترین خانه فروخته شده: 390 هزار دلار، آپارتمان: 265 هزاردلار

محله خرپولهای اینجا را هم بنویسم و برای امروز تمامش کنم
Mosman
موقعیت: 10 کیلومتری شمال غرب سیدنی
محله های اطراف: سی فورث، نورث بریج، کرمورن، کلون تارف، کدپستی 2088
متوسط قیمت خانه: 1825000 دلار، آپارتمان: 500 هزار دلار
گرانترین خانه: سیزده میلیون دلار، گرانترین آپارتمان چهار میلیون و هفتصد و پنجاه هزار دلار
ارزانترین خانه فروخته شده: 540 هزار دلار، آپارتمان: 233 هزاردلار

بقیه محله ها عبارتند از میلسنز پوینت، همان جایی که شهربازی هست و شاید بعدن دیگر نباشد، نورث بریج با آن پل قدیمی و قشنگش، نوترال بی، پیمبل، نورث سیدنی، رزویل، سنایوز، تارامارا، ویلوبی و در نهایت وارونگا. بین اینها هم نوترال بی یا دوازده میلیون گرانترین خانه به فروش رفته، در صدر گرانترین هاست و قیمت متوسط آپارتمان در این محله ها بین پانصد تا هفتصد هزار دلار متغیر است.ر

با اینکه قیمت ها سر به فلک میزند اما تا به حال هر خانه که برای فروش آگهی داده شده طبق این مجله متوسط در طی حداکثر صد روز به فروش رفته است و طبق تجربه آماری - شخصی خود من خیلی زودتر از صد روز.ر

America

با تشکر از دوست خوبم مینا ساکن امه-ریکا که این ویدیو را برایم فرستاد

Terms and Conditions!

همه جای دنیا در روابط اجتماعی ازازدواج گرفته تا مدرسه رفتن و خرید تلفن و یا قراردادهای بزرگ کاری همه و همه در متن قرارداد یک یا چند سری شرط وجود دارد که دو طرف قرارداد ملزم به رعایت آن هستند. اینجا این ترمز اند کاندیشن ها را ریز ریز در پائین صفحه آخر می نویسند و نخواندش برای افراد حقیقی به همان اندازه خواندش دردسر است. بعد از قرارداد اجاره خانه که فهمیدیم نمی توانیم زمان اجاره را زودتر از دوره نوشته شده در قرارداد به همین راحتی فسخ کنیم، و اگر آقای آژانس مسکن مهربان همکاری نمی کرد طبق قرارداد می توانست ما را مجبور کند که تا آخر سال پول اجاره را بدهیم حتی اگر آنجا ساکن نباشیم، دستمان آمده که همه آن نوشته های ریز ریز را بخوانیم و هزار تا سوال هم که در ذهنمان هست را بپرسیم و زیر هیچ قراردادی را به حول و قوه پروردگار کشکی امضا نکنیم. وجود این شرط و شروط بزرگترین حسنش این است که همه شرایط را می شود پیش بینی کرد و سورپرایز بزرگی در انتظار کسی نیست اگر که قرارداد و شروط آن را درست خوانده باشد. به نظرم شاید بد نباشد برای وبلاگ هم ترمز اند کاندیشن! درست کنیم. این را به این دلیل می نویسم که کامنت خودم در وبلاگ یک دوست ندیده ای سانسور شد بدون اینکه شرطی برای کامنت گذاشتن تعیین کرده باشد که نظر خشن منتشر نمی شود. البته توضیحی بابت منتشر نشدن برایم نوشته بود که می توانست با استناد به همان منطق خودش، خشن تلقی بشود! حالا نظر خشن چه هست هم باید البته تعریف شود چون نظر مخالف ممکن است به خشونت متهم شود. البته از دیشب که فهمیدم به جز من، چند نفر دیگر هم کامنتشان در همان وبلاگ به فضای لایتناهی پیوسته و به دلیل احتمالن مخالفت و یا خشونت و یا هر چه که من می گویم تو هم باید تائید کنی وگرنه من تو را به جرم خشونت سانسور می کنم، منتشر نشده. خودم هم کامنت فحش و بد و بیراه را زیاد سانسور می کنم. کامنتهایی هم که بی ربط باشد و یا جوادی و یا بی نام و نشان و مغرضانه را هم ایضن. روی همین اصل به فکر افتاده ام که بگردم ببینم اصول وبلاگ نویسی چیست. اصول کامنت گذاری چی؟ آیا شما هم کامنت ها را سانسور می کنید؟ دلایلتان چیست؟ اگرپست اشتباه نوشته باشید و کسی با شما مخالفت کرد چی؟ در متن پست دست می برید یا پی نوشت اضافه می کنید و توضیح می دهید؟ غلط املایی را بعد از اینکه بهتان تذکر داده شد چه طور اصلاح می کنید؟ چه ادبیاتی را خشن تلقی می کنید و چقدر ظرفیت فحش خوردنتان بالاست؟ چند تا از کامنتهای پابلیش نشده در مغزتان پابلیش باقی می مانند؟ آیا اصولن به نظر شما شرط و شروط تعیین کردن برای وبلاگ کار درستی است یا نه؟ر

ببخشید! اینجا چه خبره؟

خیلی وقت بود که می خواستم پستهای قبلی را از وبلاگ خاک خورده قدیمی بیرون بکشم و به این یکی اضافه کنم. پنج شنبه شب همانطور که داشتم تند تند با دنا تلفنی حرف میزدم تند تند هم پستها را از آن یکی به این یکی کپی می کردم و تاریخها را هم به خیال خودم درست میکردم که اینطور شد که می بینید. گند زدم. حالا باید دوباره همه را درفت کنم و ببینم که چه جوری می توانم درست و حسابی آرشیو را درستش کنم. دست یاریتان را هم به گرمی می فشارم!!!ر

امتحان شهروندی هم به خیر و خوشی تمام شد و من الان با صد در صد پاسخ درست و دویست و چهل دلار پول و یک عالمه مدرک که ارائه کردم، یک شهروند نصفه نیمه هستم که فعلن هیچ کدام از آن حقوق و وظایف شامل حالم نمی شود و باید قسم هم بخورم. د

پی نوشت- من نمی دانم که چند سال از اولین باری که یک کسی به یک جای دیگری به مفهوم امروزی که می شناسیم مهاجرت کرده هزار سال؟ دو هزار سال؟ به اندازه قدمت بشریت؟ آنها هم آیا از مهاجرت کردن واهمه داشتند؟ راضی بودند؟ نبودند؟ این سوالها اصلن برایشان پیش آمده یا نیامده؟ اما اگر مهاجر هستید یا بودید و یا خواهید بود و کله شما هم پر از سوالهای بی جواب و جوابهای بی سوال است این پست زیتون را از دست ندهید. تجربه من هم همینهایی است که ولگرد نوشته به خصوص آن قضیه بند ناف را من هم معتقدم اساسی.ر

ACCC

Australian Competition and Consumer Commision
محل کار من مثل خیلی از سازمانهایی که در استرالیا ملزم به رعایت قانون تجاری هستند تحت نظارت دقیق این سازمان یا کمیسیون است که من ترجمه اش می کنم سازمان حمایت از تجارت و مصرف کننده استرالیا. قانون تجاری چه هست را می توانید اینجا بخوانید. مختصر اینکه این قانون از حقوق مصرف کننده حمایت می کند و بازار را هم برای تجارت منصفانه کنترل می کند. برای اینکه این قانون هم درست راعایت بشود سازمان عریض و طویل حمایت از تجارت و مصرف کننده استرالیا در سال 1995 به وجود آمده و خیلی سفت و سخت هم بر کار شرکت ها نظارت می کند و جریمه های سفت و سختی هم برای قانون شکن ها تعیین کرده. مواد قانون شکنی هم زیاد است اما آنهایی که من می دانم و به کار ما مربوط می شود این است که شرکتی که ارائه کننده خدمات است حق ندارد قیمت ها را به طور نامعقولی تغییر بدهد به طوری که سایر رقبا جایی برای رقابت پیدا نکنند و در نتیجه شرکت سرویس دهنده به نوعی انحصاری بازار را قبضه کند. یا اینکه یک شرکتی با رقبا سر یک محصول یا قیمت خاص تبانی کنند و توافقات پشت پرده داشته باشند. علاوه بر اینها و خیلی چیزهای دیگر که خودتان می توانید اینجا پیدا کنید محل کار من ما را ملزم به حفظ اطلاعات مشتریان هم کرده، تحت همان قانون تجاری، و سند هم سپردیم که اگر دست از پا خطا کردیم جریمه اش را بدهیم که سازمان محترم مبلغ ناقابل نفری پانصد هزار دلار را تعیین کرده. چیزی که باعث شده اینها را اینجا بنویسم این است که این سازمان در خصوص تجارت هرمی هم نظارت می کند و هر نوع فعالیت هرمی ممنوع و مخالف قانون است. با خودم فکر کردم اگر یک سازمانی در ایران بود که از یک قانون دیگری که از اول بود و واقعن هم رعایت می شد پشتیبانی می کرد شاید هیچ کسی سر قضیه هایی مثل گلدکوئست آنقدر مرفه و یا متضرر نمی شد. در کل مطالب جالبی را لابلای صفحات این سایت می توانید پیدا کنید مثل حقوق مصرف کننده و یا حتی وضعیت قیمت بنزین و خیلی چیزهای دیگر. د

یک نکته بی ربط هم بگویم. تازگیها به کسانی که ضد بچه می نویسند در این وبلاگستان خیلی برخورده ام. این که هر کسی نظرش برای خودش محترم است خوب باشد. اما من به عنوان یک آدمی که دست بر قضا زن است و مادر هم هست حالم از این بازی مسخره زیادی زن بودن و زیادی من بودن به هم می خورد. شما قرار است شاخ غول بشکنید و فیل هوا کنید؟ خوب به سلامتی. به بچه داری چه کار دارید پس؟ بچه داری ممکن است با جاه طلبی جور در بیاید که در مورد من درآمده، اما با فیل بانی و غول کشی فکر نکنم کار درستی باشد که آدم از سر ناتوانی بچه بی گناه را به عوضی بودن و زیادی بودن و خیلی چیزهای دیگر هم ربط بدهد.ر

Advance Australia Fair

در کتاب راهنمای مربوط به امتحان شهروندی استرالیا گفته شده که با اینکه سرود ملی استرالیا اسمش همین عنون پست فعلی است، اما یک سرود دیگر هست بر مبنای داستانهای فولکلور استرالیایی که آنقدر محبوب و مشهور است که برای سرود ملی بودن پیشنهاد شده و به طور غیر رسمی هم سرود ملی این کشور است. از آنجایی که در خانه ما تنها منم که باید امتحان بدهم، کتاب به دست دنبال همه راه افتاده ام و از همکار و دوست و اینها گذشته از اعضای خانه هم امتحان می گیرم که مبادا کسی تائید نشده این دور و بر استرالیایی نشده باشد. داشتم دنبال جریان این سرود ملی غیر رسمی در یوتیوب و گوگل می گشتم. به محض اینکه آهنگش درآمد کوشا با آهنگ شروع به خواندن کرد. این هم از عواقب مهاجرت نسل اولی بودن. بچه آدم زودتر از خود آدم شهروند شده و آدم خبر دار نشده بوده! حالا اگر مشتاق این ماتیلدا و قصه اش هستید و دوست دارید از اصطلاحات عجیب و غریب استرالیایی هم سر در بیاورید اینجا آهنگش است و اینجا هم توضیحاتش.ر

پی نوشت - در همین رابطه این را هم ببینید.ر

Ricki-Lee - Can't Touch It

این آهنگ و این خانم محترم نمونه این چند وقت همه جا هستند. متن شعرش رو خیلی نمی پسندم اما آهنگش صبحها که هنوز چشم از خواب سیر نشده خیلی انرژی از نوع قری منتشر می کنه که به حالت لی لی به سر کار می رسم. بشنوید و محظوظ گردید

ooooooo
now now now now(2)
just pass loving the pack
up in the club gonna rock the spot
girls out bubbling up
boys take a look
see what you can't touch
sunny jeans and a prada bag
6 inch heel saying i can dance
he's working it out, he's turking it out
not gonna doe round, go round

Chorus
i can feel the base like jumping
watch out there's my song
baby, let me see your hands up in the air
show em what cha got shake it all around yeah yeah
hey ho, you wanna little bit this
you want a little more, little bit this
hey ho
you wanna little of this
you wanna little more, little bit this
you boys who think, who think you got it
can't, can't, can't, can't touch it

Verse 2
ooo oh
i'm not what you think i am
you ain't gonna get what you think you can
oh no, you aint the man
you might be fine, but i don't give a damn
so im here with my girls and i
no strings attached no guys are cry
i'm gonna let my hair down get out of the town
dj's turning it up nice an loud

باز هم سیتیزن شیپ

من یک همکار هندی دارم که خیلی با هم جور هستیم. جور نه به معنی صمیمیت بلکه شاید به این معنی که مشترکات فرهنگی زیاد داریم. همان زندگی را که در هند داشته دقیقن به همان روش عذاب آور اینجا هم برای خودش دوباره در یک مقیاس کوچکتر علم کرده. فقط با دوستان هندی اش، آخر هفته ها را به مهمانی سر می کند. آنهم به همان روش خاله بازی که من شصتاد مدل غذا بپزم که جلوی آن رفیقم کم نگذاشته باشم. تولد بچه هایش را در خانه اش می گیرد و فقط هم همان گروه دوستهای هندی اش را دعوت می کند. مهم نیست که چند تا بچه با بچه هایش همسن باشند. مهم این است که هندی باشند. هر روز موظف است که با خانواده شوهرش تلفنی احوال پرسی کند. از ترس اینکه باید حتمن به تک تک خانواده شوهرش سر بزند و سوقاتی ببرد و مراقب رفتارش هم باشد که به کسی بر نخورد در عرض این سه سال هنوز هند نرفته است و خیال هم ندارد که به این زودی ها برود. هیچ موزیکی به غیر از نیایش هندی گوش نمی کند. چون دوستان هندی شان خانه خریده اند - نه آپارتمان- اینها هم حتمن باید خانه می خریدند ولو این خانه آن سر شهر باشد و هر روز یک ساعت و نیم عمر خودش و وقت خانواده اش در رفت و آمد تلف بشود. حتمن باید بار بیکیوی گازی داشته باشد. حتمن باید کف خانه را تیمبر - همان پارکت- کند. حتمن باید کلی خودش را عذاب بدهد و خرج بی خود بتراشد که چی؟ که جلوی کسی کم نیاورد. چرا؟ چون که نمی تواند خودش را قانع کند که زندگی رنگ دیگری هم دارد. خلاصه که خیلی من را به یاد سایر کلونی های کشورهای دیگر مقیم در استرالیا می اندازد. دختر خوبی است مثل همه ایرانی های این مدلی و همین هم باعث شده که من تا بحال کلن بی خیالش نشده باشم. یک بار که داشت برای تولد بچه هایش باز هم با ناراحتی از عذاب مهمان بازی هندی و خرج و مخارج اضافه اش نق میزد ازش پرسیدم چرا تولد بچه هایت را مثل همه آدمهایی! که اینجا زندگی می کنند نمی گیری؟ پارکی، جایی مثل سافت پلی یا هزار تا تفریح و سرگرمی دیگر که برای بچه ها هست و بعدش هم همکلاسیهایشان را دعوت نمی کنی؟ همان جواب نمیشه و نمی توانم و از این قید و بندهای بی ربط. خوب اگر می خواستیم باز هم خودمان را به همان دیوار رسم و رسوم ببندیم و سر طناب را هم بقیه بکشند چرا استرالیا؟ چرا همان هند نه؟ بعد این آقای جان هاوارد توقع دارد که امثال من و این دوست هندی ام و سایر مهاجرهای نسل اول با یک امتحان سیتیزن شیتی! استرالیایی بشویم. نه خیر قربان. ما خیلی که هنر کنیم شاید متوجه تغییرات دور و برمان بشویم و گرنه یک امتحان ناقابل یک ایرانی غیرتی را به یک اوزی کول تبدیل نمی کند. ر

محمد رضای عزیز با این عکسهایی که می گیرد هوش از سر آدم می برد. قلبی هم از طلا دارد که پشت آن دوربین خفنش پنهانش کرده. پیشنهاد داده که خیلی از این استرالیایی ها دچار خود شیفتگی نشوم! اگر پست امروز هندی شد و نه ایرانی! بابت قولی است که به محمدرضا دادم. ممنون برادر.ر

Becoming an Australian Citizen

در راستای اینکه مجلس دولت استرالیا قانون مربوط به آزمون شهروندی را در دوازدهم سپتامبر همین سال کذا تصویب کرده، آنهایی که قبل از جولای 2007 ویزای اقامت دائمی گرفته اند اما بعد از اکتبر امسال واجد شرایط شهروندی می شوند مجبورند- دقیقن مجبورم- که امتحان بدهند. تا جایی که یادم می آید آن موقعی که برای ویزا اقدام می کردیم کسی اسمی از امتحان نبرده بود و کسی هم به این فکر نیفتاده بود که اینهمه مهاجر که رویاهایشان را به قیمت اولیه ناقابل حداقل دو هزاااااااااااااااااااااااااار دلار و چند ماه عمر و همه زندگی تاخت میزنند، می توانند بعدن مثل مورچه ها برای خودشان بین اقلیت استرالیایی ها کلونی هایی مجزا درست کنند و نه با کسی حشر و نشر کنند و نه به غیر از تخصص کاری فایده دیگری برای این جزیره داشته باشند. حالا این امتحان قرار است چه معجزه ای داشته باشد حتمن چهار سال بعد معلوم می شود. فعلن که سمبه دولت و وزارت مهاجرت پر زور است و رنگ آبی پاسپورت به نارنجی ویزای اقامت دائم ارجحیت دارد. همه غر می زنند اما امتحان هم می دهند. من اگر از زور تنبلی و خسیسی بابت هزینه اش اعتصاب بکنم هم هیچ فایده ای ندارد. خواندن این کتاب اما با اینکه خیلی حرف جدیدی برای گفتن ندارد، بد هم نیست. حداقل این است که سواد دبستانی ما را یک کمی ارتقا می دهد. بعضی نکته هایش که برایم جالب بود را اینجا هم می نویسم:د

حقوق شهروندی: ت
حق رای
کاندیدا شدن برای مجلس
اقدام برای دریافت پاسپورت استرالیا و ورود آزادانه به استرالیا
ثبت فرزندانی که در خارج از استرالیا متولد شده اند به عنوان شهروند استرالیایی از والدین استرالیایی
کمک گرفتن از نمایندگیهای دیپلماتیک استرالیا در خارج از کشور
جستجوی کار در نیروی نظامی استرالیا و خدمات دولتی

و اما وظایف:ز
شرکت در انتخابات و همه پرسی ها دولت فدرال، ایالتی و منطقه ای
حاضر شدن به عنوان عضو هیات منصفه اگر که دعوت شوند
در صورت لزوم دفاع از استرالیا

و قشنگ ترین قسمت، ارزشها:ر
احترام به ارزشهای برابر، شأن و آزادی فردی
آزادی بیان
آزادی در مذهب و دولت سکولار
آزادی تجمعات
حمایت از دموکراسی پارلمانی و اجرای قانون
برابری قانونی
برابری زن و مرد
برابری فرصتها
صلح طلبی
تحمل، احترام متقابل و همیاری به نیازمندان

هر کدام از این عناوین توضیحات هم دارد که خوب خودتان بخوانید بهتر از این ترجمه ناقص من خواهد شد. توقع داشتم که بخش مربوط به برابری زن و مرد از همه طوانی تر باشد اما بر خلاف انتظار فقط چهار تا جمله است. این انتظارم به خاطر این بود که جدیدن پا ثابت مسابقه های تیم شهرمان هم شده ایم و یکی از هزینه های ثابت، فعلن رفتن به استادیوم و تماشای فوتبال شده است. هر چقدر هم زور زدم که چند تا فحش آبدار و کار درست خارجی یاد بگیرم غیر از همان اف-ورد که خودم هم بلد بودم چیز جدیدی نشنیدم. ظاهرن اینجا کسی به خاطر سلامتی اخلاقی خواهر و مادر بقیه بیشتر از خود همان خواهر و مادر، یقه پاره نمی کند.
چهار تا جمله این است: حفوق مردها و زنها در استرالیا برابر است. مشاغل به طور یکسان برای زن و مرد در دسترس هستند. هم مردان و هم زنان می توانند در ارتش خدمت کنند. هم زنان و هم مردان می توانند مشاغل دولتی داشته باشند.ر

Facebook!

اینکه آدم از کسی یا چیزی ناراحت یا خسته یا عصبانی بشود و بعد هم موضوع حل شده و نشده نصفه و نیمه تمام شده و نشده روح و اعصاب آدم را به هم بریزد چقدر ارزش دارد که برای این رابطه نصفه نیمه وقت و حوصله گذاشت که دوباره همه چیز از اول ساخته بشود؟ اصلن آیا ساخته می شود یا نه؟ ارزش ساختن دارد یا ندارد؟ ارزش را چه طور تعریف می کنیم؟ بین ماندن و ساختن یا خراب رها کردن و رفتن کدام را انتخاب می کنیم؟ وسوسه شروع رابطه های جدید، آدمهای جدید، کار جدید، کشور جدید.... و همین طور تا آخر قوی تر است یا حفظ گذشته های خاطره انگیز؟ خانه ای که لوله آبش سوراخ شده و نشت کرده به سقف خانه و سقف هم نصفه شبی ریخته باشد روی سر خودت و کامپیوتری که آخر تکنولوژی بود از آن ور هم برق خانه در اثر نشتی لوله آب اتصالی کرده باشد و یخچال و فریزر و هر چه وسیله برقی خفن در خانه بوده را از کار انداخته باشد، این خانه را با تمام مصیبتهایش تعمیر می کنی؟ یا خودت هم از سر لجاجت با کلنگ به جان باقی مانده خانه خراب شده می افتی و بعد هم سفارش می دهی که کل خانه را برایت جای بهتری از اول بنا کنند؟م
این نوشته هیچ ربطی به پست قبلی ندارد اما من تازگی ها نسبت به این اخلاق خودم که کارهای سخت، رابطه های دچار سوء تفاهم، و هر چیزی که با مقیاس فکری ام جور نشده را نصفه و نیمه منفجر کرده ام و از اول دوباره همه چیز را جای دیگری بنا کرده ام، دچار حساسیت شده ام. این روش همیشگی من دردسر ساز شده حالا که با بحران میانسالی هم دست به گریبان شده ام. جدیدن لفظ قلم هم می نویسم شاید این وبلاگ بی نوا هم یک کمی از اهالی وبلاگستان اتنشن بگیرد.ر
این را هم ببینید. این هم به این نوشته ربطی ندارد اگر دنبال ربطش به این وبلاگ رسیده بودید تنها ربطش این است که من از این مدل گیتار الکتریک و صدایش شدید حظ می برم و به هپروتی خلسه آور پرت می شوم!ر

کسی مثل من

نشسته ام. هیچ کاری نمی کنم. یعنی کار می کنم اما ناخودآگاه. نه آگاهانه و با شوق و ذوقی که همیشه داشتم. زندگی می گذرد و من هم با زندگی می گذرانم. راه می روم اما خسته نمی شوم. تلویزیون می ببینم اما در واقع ندیده ام. غذا می خورم و مزه غذا کوچکترین هیجانی ندارد. هرچه باشد می خورم هر چه نباشد هم. نشسته ایم که حرف بزنیم و من لابلای کلماتی که با سرعت به سر و رویم می خورد خودم را در فکرهای مشبکی که دور سرم چرخ می خورند سرگرم می کنم. حرف می زنند و من هر از گاهی دو، سه کلمه را در هوا شکار می کنم. عادتی که از مکالمات بی خود و لوس انگلیسی به زبان فارسی هم سرایت کرده است. جواب هم می دهم که مکالمه کش پیدا کند. که چه بشود خودم هم نمی دانم . جوابها اما خیلی با سوالها نمی خواند. و من هم مثل بقیه متوجه می شوم که حواسم به هیچ کدام حرفها نبوده تا بحال. نشسته ام، می خندم و می خندانم. روحم اما لابلای کوچه پس کوچه های خاکستری و دود زده خاطره ها پرسه می زند. برایم تصمیم می گیرند که بروم بهتر است. اما من هیچ کاری نمی کنم. حتی فکر کردن به اینکه بنشینم و به این تصمیم فکر کنم هم خسته ام می کند. باید تلفن بزنم. اما نمی زنم. باید حرف بزنم اما نمی زنم. خسته شده ام. و این خستگی بیشتر از آنی که کلافه ام کند ترسناک است. مریضی نیست. این خستگی بوی مرگ می دهد. ر
اینها را ننوشته ام که کسی را بترسانم. گم شده ام. خودم را می خواهم دو باره پیدا کنم. اگر قضاوتم نکنید منت گذاشته اید. نصیحت هم اگر باشد به سرنوشت سایر حرفهایی که بقیه می زنند و من نمی شنوم دچار می شود. اما اگر یادتان مانده که بعد از دو سال مهاجرتتان چه فکرهایی در سرتان می چرخید، تجربه های فکری تان را می خواهم.ر

پی نوشت: خستگی، دلتنگی و پشیمانی سه مفهوم بسیار متفاوت و در عین حال بسیار نزدیک به هم هستند. من هر دو احساس اول را همزمان و مجزا به طور دائم و یا ناپیوسته تجربه کرده ام. اما پشیمانی را نه هرگز. از اینکه به حرفهایم گوش دادید و از کامنت هایتان ممنونم.ذ
باید پوست بیاندازم، چند باره. کار دردناکی است اما گریزی نیست.ئ

ace of base - wonderful life

Here I go
Out to the sea again
The sunshine fills my hair
And dreams hang in the air
Gulls in the sky
And in my blue eyes
I know it feels unfair
There is magic everywhere

Look at me standing here
Here on my own again
Up straight in the sunshine

No need to run and hide
It's a wonderful, wonderful life
No need to laugh and cry
It's a wonderful, wonderful life

Sun's in your eyes
The heat is in your hair
They seem to hate you
Because you are there
And I need a friend
Oh, oh, I need a friend
To make me happy
I stand here on my own

Oh oh oh ooh,
Look at me standing here
I'm here on my own again
Up straight in the sunshine

No need to run and hide
It's a wonderful, wonderful life
No need to laugh and cry
It's a wonderful, wonderful life

I need a friend
Oh, I need a friend
To make me happy
Not so alone

Look at me standing here
I'm here on my own again
Up straight in the sunshine

No need to run and hide
It's a wonderful, wonderful life
No need to laugh and cry
It's a wonderful, wonderful life

No need to run and hide
It's a wonderful, wonderful life
No need to laugh and cry
It's a wonderful, wonderful life

Ah ah ah ah ah ah
Ah ah ah ah ah ah

Supertramp - The Logical Song

When I was young, it seemed that life was so wonderful,
A miracle, oh it was beautiful, magical.
And all the birds in the trees, well theyd be singing so happily,
Joyfully, playfully watching me.
But then they send me away to teach me how to be sensible,
Logical, responsible, practical.
And they showed me a world where I could be so dependable,
Clinical, intellectual, cynical.

There are times when all the worlds asleep,
The questions run too deep
For such a simple man.
Wont you please, please tell me what weve learned
I know it sounds absurd
But please tell me who I am.

Now watch what you say or theyll be calling you a radical,
Liberal, fanatical, criminal.
Wont you sign up your name, wed like to feel youre
Acceptable, respecable, presentable, a vegtable!

At night, when all the worlds asleep,
The questions run so deep
For such a simple man.
Wont you please, please tell me what weve learned
I know it sounds absurd
But please tell me who I am.

پرواز در سنگ

موجود سرکشی است در اعماق فطرتم
در گنگ ترين لايه های تن
که اسير خودم شده است
آرامش خيال را ز خودم می کند دريغ
پرواز می طلبد، من
از اين تن اسير به مرداب زندگی

فرسوده می شوم
بين فشار دو ديوار، هوسرانی و سکوت

من، می فريبدم به وسوسه پشت پا زدن
کشف تمام کشف ناشده ها
نا تمام ها
خود، مضطرب در التهاب از اغوای من شدن
لمسِ نداشتن
گذشتن
رفتن، بدونِ داشتنِ انباشتها
سرد
بی پناه

خود، پيش می برد
من، آرام می شود
اما نشسته تا که دوباره سر از خود برآورد
پر از هوس، گرم از التهاب
پر از نيازِ پريدن
رفتن
ريشه نداشتن
رها شدن از هرچه قيد و بند
------------------
به سبک خانوم شین: همای شاعر

Psycho

باور کنین زندگی زن و شوهری این نیست که خانم به سرگرمیهای خودش برسه و آقا هم به تفریحات مردونه اش. این احترام متقابل نیست که مرد به زن بگه عزیزم هر کاری دوست داری بکن و زن هم بالای حرف شوهرش حرف نزنه. اگه تفریحات من از علاقمندیهای شوهرم نباشه پس ما برای چی با هم زندگی می کنیم؟ اگه اون فوتبال دوست داره و من حالم از هرچی توپه بهم می خوره اما هیچی نمی گم چون میرم مثلن سراغ وبلاگ بازی یه جای کار می لنگه. شوهر فقط راننده آژانس نیست و زن هم مسئول امور آشپزخانه و رختخواب نیست. این رو من بهش زندگی نمی گم که زن و شوهر مثل دو تا جزیره باشن و فقط در امورمالی و س-ک-س-ی مشترک المنافع باشن. زندگی با عشق شروع شده با عشق هم باید تموم بشه! یه کم جنایی شد. منظورم اینه که اختلاف توی زندگی همه هست. اما این اختلافات نباید باعث بی تفاوتی و لجاجت و غرور بیش از حد بشه که دو طرف مثل آقا و خانم اسمیت جدا از هم باشن و در عین حال زیر یه سقف زندگی کنن. شق دیگه این جور زندگی ها هم این میشه که دو طرف حاضر باشن به طلاق فکر کنن اما به اصلاح کردن خودشون، نه. خلاصه اگه توی استرالیا هستین و دچار مشکلات این چنینی و یا اینکه با عواقب تطابق با محیط جدید دست به گریبان شدین، این سازمان مشاوره حضوری، تلفنی و حتی به طور آنلاین ارائه می کنه. کتاب و سمینارهای خوبی هم داره که فکر کنم به امتحان کردن قبل از طلاق بیارزه. البته نظر من به شخصه خیلی متفاوته ولی چون کسی نظر من رو نخواسته و اگه بنویسم ممکنه دچار عاق والدین بهرام یا کامنتهای پرت و پلا بشم، منم نظرم رو برای خودم نگه می دارم. اینها رونوشتم برای اونهایی که به من میگن تو خیلی به بهرام وابسته هستی. معلومه که هستم. ر

من تازه دارم یاد میگیرم که تلفن هم آدمه بدبخت. بیچاره گراهام بل که کلی زحمت کشید که یکی مثل من پیدا شه و از اختراعش متنفر باشه. به نظر من اگه آقای بل یه کم صبر می کرد که تکنولوژی انتقال تصویر به اندازه انتقال صدا پیشرفت کنه و بعدش هم یه ضرب تلفن تصویری اختراع می کرد من اینقدر احساس بدبختی در مقابل لزوم صحبت تلفنی با فامیل و غیر فامیل بهم دست نمی داد. ر

این اندرو خیلی آدم جالبیه. از اون مدل آدمهاست که همه ازش می ترسن یه چیزی ازش بخوان. هم به کارش خیلی وارده و از اون بالاتر اعتماد به نفسش آآآآآآآآآآآآآآآآ این هوا. در کل منم ازش می ترسیدم اون اوایل اما از اون مدل تیپیکال آی- تی کارهائیه که میشه باهاش راه اومد اگه بفهمیمش. خلاصه که دیگه با هم کلی رفیقیم الان. برنامه گزارشی رو که می خواستم امروز تموم کرد و اشکالاتش رو هم ازش خواستم که اصلاح کنه. بعدش که تموم شد یه ایمیل بلند بالای تشکر آمیز براش نوشتم و ازش خواستم که برنامه رو بده که تست کنم و مستندات تستش رو بنویسم. اومد سر کامپیوتر و اون پاکت باز کن رو که مثل بوم رنگ بود و صبح سر میزش دیده بودم داد بهم. بدون اینکه حرفی بزنه برنامه رو هم نصب کرد و رفت. از این مدل آدمهای سخت و عجیب غریب خوشم میاد. شبیه همه نیستن. کلن من با آدمهای دیوونه بیشتر حال می کنم. فکر کنم دلیلش واضحه!ر

این دیوونه ها رو هم خیلی دوست دارم. کاراشون حرف نداره. به خاطر اینکه توی اجلاس ایپک اینجا یکی شون لباس بن لادن پوشیده بود و از چند تا ایست پلیس موفق شده بودن بگذرن و به مناطق ممنوع شده شهر رسیده بودن توی دردسر افتاده بودن که ظاهرن به خیر گذشته.ر

Spy Game

دیروز مارک به من میگه هما دیگه رازت بر ملا شد. گفتم کدومش؟ من راز زیاد دارم مارک. گفت اینکه به ایران گزارش رد می کنی! گفتم آره؟ کجا نوشته؟ روزنامه رو نشونم داد که درشت تیتر زده بود دانشجویان ایرانی مظنون به جاسوسی برای ایران. توی دلم دوباره صد تا فحش به خودم و بقیه دادم که باز باید برای این نشنالیتی وبال گردن رگ غیرتی رو که دیگه معلوم نیست چه بلای سرش اومده که دیگه باد نمی کنه رو کنم. خندیدم گفتم آره خوب من به ایران گزارش رد میکنم. دقیق اگه بخوای به مامانم ریپورت هفتگی میدم. نمی دونم بعدش دیگه این گزارشها کجا استفاده میشه. ر

شد ما یه جایی بریم در آرامش بتونیم زندگی کنیم ایران خانوم؟ استرالیا هم؟ د
آزاد نویس هم در باره اش نوشته که می تونین اینجا بخونین.ر

غسل تعمید

اولین باری بود که داخل یه کلیسا رو می دیدم. برای مراسم غسل تعمید جزمین یا همون یاسمن خودمون که از دوستهای مدرسه ای کوشاست، رفته بودیم. مراسم جالبی بود. از همه جالب ترش اینکه کشیش خندون کلیسا سعی می کرد همه رو یه جوری درگیر قضیه کنه. به کارش و بیزینسش خیلی وارد بود و مسلط. خنده و شوخی رو هم فراموش نمی کرد که مراسم جذاب بشه. ظرف آب رو داد به دست یه پسر کوچولو که نگه داره، کتابهای دعا رو داد کوشا پخش کنه، ظرف روغن رو داد به یه دختر بچه دیگه، حوله رو هم داد به مادر بزرگ. مراسم با کلی دعا همراه بود که ما هم باید همراهی می کردیم. بر خلاف تصور قبلی من که دعاها باید به یه زبون دیگه باشه!! چرا من این فکر و می کردم؟ نمی دونم! اما همه دعاها به انگلیسی بود. کتاب دعا هم که دستمون بود و تقلب می کردیم. برای دعای نور کشیش یه شمع داد به پدر جزمین که با شعله اون شمع بزرگه کلیسا روشن کنه. وسط دعا شمع خاموش شد. کشیش هم شمع رو گرفت برد اون پشت با یه شعله "های- رزولوشن" برگشت. روش روغن ریخته بود که خوب بسوزه فکر کنم چون با اون بادی که توی کلیسا می اومد تا آخرش شمعه روشن موند. میگم کشیشه حرفه ای بود برای همین. ر
ظاهر مراسم خیلی با مراسم مذهبی که من توی ذهنم داشتم فرق می کنه اما در باطن خیلی شبیه همه اون اعتقاداتیه که بعضی وقتها با خرافات هم قاطی میشه. آدمها به مذهب و مراسم مذهبی رو میارن بنا به هر دلیلی که می خواد باشه، علت درونی یا شایدم بیرونی. اینجا خیلی از مدرسه های خوب، خصوصی و وابسته به کلیساست. و برای ثبت نام باید از کشیش محله! نامه تائیدیه داشته باشین! به نظرتون آشنا نیست این حرفها؟ آخر مراسم هم کشیش محترم اون برگه تائیدیه رو داد دست مادر محترم. مراسم غسل تعمید هم معمولن برای نوزاد ها برگزار میشه. حالا چرا بچه شش ساله؟ من فقط بلدم اینجور موقع ها اون رگ رشتی که به ارث بردم رو به کار بندازم و شک کنم. شاید حکمتی داشته این قضیه.ر

بعدن راجع به مدرسه های اینجا هم می نویسم.ر

پراکنده

یکی از محسنات مردم گریزی و در واقع دور ماندن از گله آدمهایی که می شناختیم تنها سفر کردنه. و بزرگترین حسن سفر تنهایی اینه که آقا جون اختیارت دست خودته، جاده ها رویاد می گیری، راه رو می بینی و از قشنگی بهار لذت می بری، برای دستشویی رفتن مجبور نیستی مسخره بازی بقیه رو تحمل کنی و در کل بسیار خوش می گذره. اونم البته تجربه ای بود و حوش گذشته ها نه اینکه بخوام ناله کنم. اما در کل من توی مسافرت یه کم تحملم زیاد میشه، معمولن ندارم!، برای همین به خودم خیلی فشار می آرم که در نهایت منجر به انفجار میشه. خوب این چه کاریه برادر من. تنهایی که راحت تره که. خلاصه که این سه روز تعطیلی دو روزش رفتیم یه شهر کوچولو نزدیک کوههای آبی رنگ اینجا که یه کم از دیدن مناظر لذت برده باشیم و هم هوایی عوض کنیم. بهترین قسمت مسافرت همانا خوردن یک عدد استیک بود! که با اینکه خیلی دیر حاضر شد اما اونقدر خوشمزه بود که نگو. ذ


رانندگی توی جاده های اینجا رو خیلی دوست دارم. هم توی اتوبان و هم اون جاده های پیچ پیچی که هشتاد تا بیشتر نمیشه رفت. یه کم موندن بین دو تا خط سفید فقط هنوز سخته. نا سلامتی یه زمانی توی تهران راننده بودم ها. اونم چه راننده ای. من واقعن شرمنده ام از اون همه رفتار ناشایست موقع رانندگی اما چاره ای نبود. نبایست کم آورد اصولن. اینجا که رانندگی خیلی سوسول بازیه اما هنوزم دوست دارم. اگر پروردگار متعال لطف کنن در آینده و یه جوری اسپانسر مالی من بشن من حتمن میرم مسابقات رالی یا شایدم فرمول دو یا یک هر کدوم که ناجورتره شرکت می کنم. در حال حاضر به همین رانندگی در جاده و خیابون، به غیر از رانندگی توی پاسیفیک های وی، دلم خوشه.ر


اینم چند تا عکس از قطار زیگزاگی و بهار زیبا و دوست داشتنی ....ر




























































سوسول می شویم

خیلی چیزها توی سرم هست و می خوام ازشون بنویسم. راجع به مدرسه ها و نظام آموزش اینجا، راجع به این بامبول جدیدی که باعث شده سیدنی به این خوشگلی رو توی حصار حبس کنن به خاطر یک مشت سیاستمار بی خاصیت علی الخصوص این میمون بی مغز با اون دستیار نفرت انگیزش، راجع به کار و حقوق و حتی راجع به صبحها که پیاده از بغل این خونه ها رد میشم و بوی عطر گلهای یاس روحم رو نوازش میده. الان اما یه چیزی هست توی کله ام که داره مغزم رو قلقلک میده.خیلی وقته دارم فکر می کنم به تمام هفتاد خان رستمی که باید ازش رد شد تا بریم یه سر فامیلمون رو ببینیم. به تمام دردسرهاش. اول که سر رو ریختمون به مذاق اون خواهرهایی که در نقش نکیر و منکر نشستن دم در ورودی حتمن خوش نمیاد. چشمم کور چشم حجابمون رو درست می کنیم. حجابمون هم ایراد نداشته باشه بچه که بدون باباش همراهت باشه و لهجه هم که داشته باشه دیگه هر چی عقده است رو می کنن. حالا اگه شانس بیاری و بردن بچه خودت بدون باباش دردسر نشه، بچه ای که هنوزجای بخیه و اون خط های سفید روی شکمت نشون میده که تو مادر این بچه هستی و حداقل برای اون نه ماه بدبختی که کشیدی و شب نخوابیدی و اون جونی که ازت در اومد که به دنیا بیاریش و بعدش تمام اون جنگ و اعصابی که کشیدی که به همه حالی کنی به خدا این بچه رو نمی تونی با شیر خودت سیر کنی باید یکی هم تو رو آدم حساب کنه و ازت نظر بخواد اما زهی خیال باطل. شوهرت هم که صاحبته دیگه حتمن از آقا اجازه محضری گرفتی که پاسپورت بگیری و بچه اش رو با خودت ببری این ور اون ور. تازه اینها اول ماجرا است. باید کلی مورد متلک و ورانداز و بررسی های از نوع سوم فیزیکی هم قرار بگیری بلکه تازه بتونی وارد مملکت گل و بلبل بشی. مملکتی که مردمش و علی الخصوص زنهاش برای مردها ارزش و احترام بیشتری از خودشون قائلند. پسر هنوز سرمایه این آدمها حساب میشه و دختر هزینه. هزینه ای که هیچ دلیلی برای نگه داشتنش ندارن و فقط برای این دوستش دارن که شاید یه روزی عروس یه پسر پولدار بشه و باعث افتخار. توی این شرایط من از این قانونهای جدید حمایت از خانواده تعجبی نمی کنم. گو اینکه فکر هم نمی کنم که تا حالا غیر این بوده باشه. شماها تا حالا نشنیدین یه زن از جنس من زن دوم یه مردی شده باشه فقط برای پولش؟ کی مقصره؟ زن دوم؟ خانواده اش که همه اش زدن توی سرش و تحقیرش کردن؟ مرده که رفته پی یه هوس جدید؟ زن اوله که به شوهرش سرویسهای ویژه رو در حد پاملا اندرسون ارائه نمی کرده؟ قانون که نه تنها نمیزنه توی سر مرده بلکه به این امر خیر ترغیبش هم می کنه؟ کی؟ حالا اینهاش به کنار. بدبختی یکی دو تا نیست که. خونه هر کسی بری به اون یکی بر میخوره. دلت می خواد فقط بری پیش مامان خودت اما نوه پسری یه خونواده دیگه همراهته. کی تو رو می خواد ببینه تازه از دستت خلاص شدن اما نوه شون مهمه. با اینکه کمکت نکردن که به دنیا بیاریش، بزرگش کنی، تربیتش کنی اما به گردنت حق دارن. حالا چه حقی؟ خدا میدونه.ر
بوی دود و ترافیک و بوق ماشینها و آلودگی هوا و نگاههای هیز بقیه رو که فاکتر بگیریم، می مونه اون طرز رانندگی قشنگمون. حالم از همه اینهمه هنر و تمدن ایرانی بده. دو ساله که دلم برای همه تنگ شده. کاشکی زندگی ایرانی اینقدر پیچیده نبود.ز

به خودم و بقیه

تونستم. بالاخره تونستم این یخ لعنتی رو بشکنم. هنوز هم می تونم. هنوز هم قابلیت این رو دارم که یه دشمن رو به دوست تبدیل کنم. یه موجود بی تفاوت رو به یه آدمی که برام احترام قائل باشه، بگه، بخنده، سوال کنه، جواب بده. وقتی کاری ازش می خوام طفره نره، در نره، لیز نخوره. سخته برام که گوشه بشینم و تماشاچی باشم. اگه صحنه ای هست من هم باید وسط باشم. مهم نیست نقش چه. مهم اینه که اون رو خوب از آب در بیارم. و من هنوز می تونم. حتی اینجا با این آدمهای سخت و یخ با این ظاهر های آروم و خونسرد که می تونن مثل یه صخره تمام امواج روح آدم رو در هم بکوبند. خنده داره که آدمهای دور و بر آدم توی اون جامعه کوچک کاری برای آدم مهم میشن. آدمهایی که ممکنه دیگه هیچ وقت و هیچ وقت بعد از تموم شدن اون دوره کاری دیگه نبینیمشون. اما این مهم نیست. مهم اینه که من از پس کاری که بخوام بر میام. فقط باید بخوام. این فقط برای خودمه که یادم بمونه خواستن از توانستن سخت تره و لذت توانستن از هر شادی دیگه ای بالاتر. نترس، تنبل نباش، اراده کن و از پس هر کاری بر میای. فقط کافیه که بخواهی. این فرمول جهانی و جادویی خیلی کلیشه ای و در عین حال خیلی واقعیه.ر
خوشحالم
شما هم خوش باشین

ششم شهریور

امشب ماه آسمون اینجا قرمزه. درواقع یه جور ماه گرفتگیه که شعاع خورشید باعث میشه که ماه قرمز دیده بشه. الان هم اوج ماه گرفتگیه که من نشستم اینجا و وبلاگ بازی. خبرهای مربوط به ماه گرفتگی اینجاست. دفعه بعد که این اتفاق می افته سال دوهزار و یازده خواهد بود که خوب انشالله همه زنده و سرحال هستیم.ر

بعد از یه مدت که از موندن آدم توی ممکلت جدید می گذره آدم تازه به زبان انگلیسی و رفتار های خودش شک می کنه. اویل که تازه از راه میرسیم نمره آیلتس و امتحان زبان تخصصی دانشگاه ملاک اینه که ما که آخر زبانیم و کار درست. برای همین هر جور هم که می تونیم و نمی تونیم حرف می زنیم و کارمون رو پیش می بریم. اما هر چی که بیتشر میگذره و در واقع در اثر عوامل محیطی مثل همکارها، پیگیری اخبار و مدرسه بچه مون و خریدهای روزانه، رادیو و تلوزیون و روزنامه بیشتر و بیشتر به سواد نداشته انگلیسی مون افزوده میشه می بینیم که ای دل غافل ما چی فکر می کردیم و در اصل چی بودیم! بیچاره اونهایی که تا حالا مجبور بودن از طرز حرف زدن ماها سر در بیارن! روی این اصل اعتماد به نفسی که در شروع توپ هم تکونش نمیداد روز به روز سیر نزولی پیدا می کنه. تا جایی که آدم فکر می کنه دچار انزایتی یا یه جور ترس از جامعه شده. من که اینجوری ام. تا جایی هم که از مهاجرای ایرونی و غیر ایرونی شنیدم بخشی از اون روند پیشرفته که شاید بشه اسمش رو استحاله هم گذاشت. نمی گم هم اینجورین ها. اونهایی که از اول کار درست هستن که دمشون گرم. اما من فکر می کردم کار درستم ولی نبودم. علت این توهم هم شاید این بوده که توی ایران و تقریبن توی همه محیط های کاری که بودم چه توی ساپورت و چه بخش پروژه ها مجبور بودم که با خارجی های خیلی خارجی، خارجی صحبت کنم! حضوری و تلفنی، بدبخت اونها چی کشیدن از دست من نمی دونم! توی ایران هم که آخر اعتماد به نفس و دیگه اینجوری. اما الان یه جور ترس از اشتباه کردن و ترس از اون نگاههای عجیبی که وقتهایی که پرت و پلا می گم و یا واضح حرف نمی زنم بهم میشد، یه جورهایی داشت میرفت روی اعصاب خودم و بقیه. ماها چون با گرامر مدرسه زبان رو شروع کردیم خیلی از تلفظ صحیح، تاکید ها کجا باشه، مکث ها چه جوری، کجا باید کلمه رو کش بدیم و کجا از روش بپریم رو نمی دونیم. وقتی به راننده تاکسی می گم وست استریت و اون نمی فهمه و بعدش میگه آهان منظورت وستریت هست یعنی که بنده خیلی اوشکولی حرف میزنم و خوب به آدم یه جورایی بر میخوره دیگه. برای رفع این مرض جدید یه کلاس شش هفته ای رفتم مخصوص تلفظ صحیح توی دانشگاه سیدنی که خوب بود از این نظر که منابعی که معرفی کردند و اصول صحیح و صداها و نحوه لینک کلمه ها رو که گفتن خیلی برام مفید بود. توی همین کلاس فهمیدم که چرا این اوزی ها و مخصوصن همکارهای عزیز به اسم من بعضی وقتها میگن هومر به جای هما. علتش هم اینه که وقتی دو تا کلمه که یکی آخرش و اون یکی اولش حرف صدا دار بشه و بخوان بهم بچسبن یه ر اضافه میاد اون وسط. مثل همون ی مالکیت که ماها موقع گفتن "خونه و من" می چپونیم بین دو تا کلمه که گفتارمون روون بشه. اینجوری شد که من الان خوب تر شدم و آگاه تر و متوجه تر اما نترس تر و شاید دوباره یواش یواش برگردیم سر روال صعودی به جای نزولی.ر
در همین رابطه یکی از منابع خوبی که این معلم زبانهای کلاس عزیز معرفی کردند وب سایت ای بی سی بود که متن گزارشها و پادکست اونها رو داره و میشه هزار دفعه خوند و گوش کرد. خوبی اش اینه که به جر اون قسمتهایی که مصاحبه داره، گوینده گزارش با یه لهجه خنثی حرف میزنه که یه جور هایی بین المللیه و برای همه انگلیسی زبونها یکسانه. امروز داشتم به اون گزارش مربوط به انفولانزای اسبی که اینجا کلی خسارت وارد کرده گوش می کردم. یه قسمتی اش با دکتر دامپزشک مصاحبه داره که آخر لهجه اوزیه. هیچی اش رو نفهمیدم که هیچ، از روی متن هم به گرد پاش نمی رسیدم! بس که تند تند و نصفه نیمه حرف میزد. اگه این خانوم زبانه نگفته بود که توی حومه استرالیا خیلی از مردم گنگ و جویده جویده حرف می زنن حتمن دوباره انزایتی ام عود می کرد.ز

دیگه یواش یواش برم. ماه گرفتگی هم داره بر میگرده سر جاش. هوا هم که گرم شده. دیگه چی می خوام از خدا؟ تولدت مبارک. شب خوش.ز

شنبه نامه

اگه فکر می کنین که صبح های شنبه آدم باید تا لنگ ظهر بخوابه سخت در اشتباهین. البته اگه یه سری افکار خیالپردازنه!! توی سرتونه، سخت در اشتباهین. اما اگه رویایی توی سرتون نیست و دنبال یه زندگی نرمال مثل همه آدمیزادهای دیگه هستین، خوب می تونین تا لنگ ظهر بخوابین به کسی بر نخواهد خورد. ساعت هفت صبح خوبه؟ شش و نیم چی؟ عالیه! یه صبحانه مختصر و پیش به سوی زمین فوتبال. تیم فوتبال زیر شش ساله ها. حتی اسمش هم با مزه است دیگه تماشای فوتبالشون که آخر لذت و تفریحه. البته بماند که بعضی وقتها آدم دلش می خواد بپره وسط زمین و یه هوار یزنه سر اسکار و هری که به جای اینکه دنبال توپ بدوند دارن شکم هاشون رو به هم نشون میدن و می خندن. یا سمی که تا یه زمین می خوره زار زار گریه اش میره هوا. اما در کل خیلی جالبه که در عرض سه ترم از تیم زیر شش ساله ها که هیچ امیدی من یکی نداشتم که کسی از اونها بتونه تشخیص بده که باید با توپ به سمت کدوم دروازه بدوند و توپ رو از کدوم یکی دروازه دور کنند این تیم امروز سوم بشه. خوب بین پنج تا تیم البته. اما در کل خیلی پیشرفت کردن. همین که آخر بازی اول که باختن هیچ کدوم گریه که نکردند که هیچ بلکه به برنده ها تبریک گفتن و دست دادن خیلی خیلی جالب بود. مربی تیم، مارک، به نظرم کارش خیلی مهم بود. با اینکه بچه خودش خیلی سر به هوا تر از بقیه است اما واقعن زحمت کشید. ظاهرن که تو بابا بودن کارش خیلی جالب نیست اما مربی قابلی بود. سوفی هم با پولی که از همه جمع کرده بود یه پیرهن تیم چلسی براش خریده بود و از طرف همه بهش داد. با یه عکس دسته جمعی از همه تیم که همه بچه ها هم امروز امضاش کردن. هفته دیگه مراسم اهدای کاپ و جایزه هاست. این ترم هم تموم میشه میریم تا اول ژانویه که دوباره ثبت نام و رده بندی و تیم های جدید شروع بشه.ر
بعدش کجا بریم؟ بعد دو سال، هوس توریست بازی میزنه به سرمون میریم برج سیدنی. از اون بالا آدمها و ماشینها و خونه ها چقدر کوچیکن. خدا هم همه رو همین جوری میبینه؟ بی خود نیست که هر بلایی سر آدمها میاد خیلی هم ناراحت نمیشه پس. خدا جون دوستت دارم اما خیلی جای جالبی نشستی. آدمها بزرگن. اشرف مخلوقاتن. اما وقتی از بالا از اون ارتفاع و بلکه هم بالاتر نگاه می کنی به جز یه نقطه هیچی نمی بینی. این نقطه ها نباید اون قدر تیز باشن که روح آدمهای دیگه رو خط بندازن. باز دوباره فلسفی شد. بی خیال. بر گردیم سر زندگی نرمال خودمون.ر
بعدش پیش به سوی شکم چرانی و خواب بعد از ظهر که آی چسبید آی چسبید. م

یکی از همکارهای قدیم اومده سیدنی. از اون همکارها ها. من مثلن رئیسش بودم اما در واقع اون همه کاره بود چون فامیل بازی بود و شرکت یه جور مافیای خانوادگی بود و من و یه سری آدم بی ربط نمی دونم اونجا چه غلطی میکردیم. نون خور اضافه؟! تجربه کاری احمقانه ای بود که فقط به خاطر شرایط ناجور ویزایی مجبور به موندن بودم. پولش هم خوب بود البته برای بقیه خیلی بهتر بود. بگذریم. اون موقع که من اومده بودم و کسی نبود که ازش راه و چاه بپرسیم تلفن زدم به فامیل همین همکار. اما نمی دونم چرا از تلفنی که زدم حالم از خودم بد شد. بس که یخ باهام حرف زد فکر کنم. منم که آخر هیجان بودم اون موقع. اون تلفن اولین و آخرین تلفن اون مدلی شد. همکار که رسید آنلاین بودم شماره ام رو گرفت و زنگ زد. فکر کنم خودم با "همکار" همین طوری حرف زدم که فامیلشون با من حرف زد پای تلفن. خیلی دل خوشی از هم نداشتیم اون موقع. نمی دونم هنوز ازش ناراحتم یا خواستم تلافی اون تلفنه رو کرده باشم!!! اعتراف بدیه که آدم بگه یه کار خبیصانه انجام داده. اما من این کار رو کردم. خلاصه که امیدوارم بهش بر نخورده باشه اما خیلی هم مهم نیست. بدم نمیاد ببینمش. دیگه همه چی مال زمانیه که تموم شده و شاید دیگه هیچ وقت اون شرایط کاری قدیم پیش نیاد. زندگی دکمه باز گشت ندارد به قول تبلیغات دوربین های هندی کم. ر

این ویندوز ویستا با هیچی کار نمیکنه. شایدم هیچی با ویندوز ویستا کار نمی کنه. می خواستم عکس های امروز رو بذارم اینجا اما هیچی رو نمی شناسه. یه فکری به حالش می کنم. بعدن. برنامه فردا، شصتاد کیلو لباس اطو نشده. تماشای فیلم و فیلم و فیلم. پیاده روی. فعلن چیز دیگه ای به نظرم نمیرسه. خوب بخوابین. د

آهان یه چیز دیگه. هفته پیش دم شرکت ایستاده بودم منتظر تاکسی. یه تاکسی سیاه دیدم برای اولین بار. دست که تکون دادم اسمش به نظرم اومد که شاید تاکسی خصوصی باشه و وای نمیسته. اما ایستاد. از اونجایی که ملت خاور میانه ای فقط به ملیت همدیگه کار دارن و این لهجه ضایعمون هوار میزنه که میدل ایستی هستیم، نه که قیافه هامون تابلو نیست، ازم پرسید کجایی هستی. گفتم ایرانی. خندید. گفتم چرا می خندی؟ گفت شما ایرانی هستی من فلسطینی ام. منم خنده ام گرفت. فکرشو بکن. دو تا تروریست تو تاکسی وسط شهر! یه دفعه هم سوار تاکسی یه ایرانی شدم. وقتی فهمید ایرانی هستم ازم پول نگرفت. یه دفعه دیگه هم که سوار یه تاکسی یه ایرانی دیگه شده بودم خودم بقیه پولم رو نگرفتم اما فکر کنم آقاهه بهش بر خورد. منم در رفتم از دستش که پیاده نشه منو بزنه. یه دفعه دیگه راننده هندی بود و تازه تاکسی گرفته بود. خروجی بزرگراه رو نپیچید و من رو کل شهر چرخوند تا برسیم جایی که اولش بودیم. می خواستم بکشمش اما چون تازه کار بود از قتل صرفنظر کردم. تازه جی پی اس هم داشت. باید می کشتمش فکر کنم. یه بار هم تا حالا پیش اومده که راننده خانوم بود. ازم پرسید چی کار می کنم. منم برای اینکه بی خیال شه گفتم تو کارهای مالی هستم. خندید گفت جواب خوبیه دفعه دیگه کسی ازم پرسید چی کاره ام منم همینو می گم. دروغ هم نیست. این یکی میدل ایستی نبود اروپایی بود لهجه اش. اما اینها هم توی فضولی دست کمی از میدل ایست خودمون ندارن ظاهرن. اینم از ماجراهای تاکسی. دیگه برید بخوابین. سوئیت دریمز. ر

The show must go on

نوشتن وبلاگ يه بخش کوچک از زندگی اجتماعی امروزه است. به گوشه خيلی کوچک از فعاليتهای هر روزه و روزمره زندگی. خوب البته به اهميت کارهای مهم تر و حياتی تر مثل خوردن و خوابيدن و يا حتی تماشای اخبار تلويزيون نيست اما اونقدر ها هم بی اهميت نيست که بشه تاثيرش رو توی روابط اجتماعی و اينترنتی آدم ناديده گرفت. خواسته يا نا خواسته يه بعد جديد از زندگی حجمی آدمها شده اينترنت و وبلاگ. خوب يا بد بخشی از نفوذ خزنده تکنولوژی به درون زندگی خصوصی آدمهاست. به همون روش که تلويزيون و راديو وارد زندگی آدمها شدند اينترنت هم اما با سرعت بيشتری داره خودش رو توی زندگی آدمها جا مي کنه. غرض از اين حرفها اينه که بگم ننوشتن اين چند وقته برای اين بود که حالم از اتفاقاتی که افتاده بود سر جاش بياد و بتونم دوباره بنويسم نه اينکه ديگه کلن تعطيل کنيم. باور کنيد يا نه اين وبلاگ دفترچه خاطرات من فقط نيست. بلکه شده دفترچه خاطرات خيلی از دوستهای ديده و نديده ای که اونقدر برام عزيز هستند که حتی شبها هم خوابشون رو می بينم. حتی اگه بخوام هم نمی تونم ننويسم. راهيه که شروع شده. نه ميشه با کلنگ داغونش کرد و نه دور برگردون زد. هر دو کار در حال حاضر به همون سختی و دردناکیه فکر کردن درباره اقدام به سقط جنینیه که وسط راه مادر پشیمون شده باشه. من که با بچه ادامه میدم. س
باز هم از خاطره های اینجا می نویسم. با اینکه هنوز به سنی نرسیدم که شنیدن خاطره هام جالب باشه اما شاید بعدها شد. اونقدر هم مهم نیستم که خاطره هام تاثیر گذار باشن اما خدا رو چه دیدین شایدم شدم!س
اتفاقها- قهرها و آشتی ها- دوستی ها و وروابط پیچیده آدمها با هم از زندگی آدمها هیچ وقت جدا نبوده و نیست. من هم همچنان دارم یاد می گیرم که دفعه بعد سرم رو در مقابل وزش بادهای ناگهانی یه کم بیشتر خم کنم که گردنم نشکنه. هنوز خیلی راه تا بهتر شدن هست و هنوز امید به زندگی بهتر و آدم بهتری بودن در من نمرده. از همه کسانی که عمدی یا سهوی از من رنجیده خاطر شدن معذرت می خواهم. کسانی هم که روی مغز من هستند همینجا پیاده می کنم و به خدای بزرگ می سپارمشون.س
بر میگردیم به روال زندگی سبز و قرمز و آبی و صورتی.بهار داره میاد....س

...

صاحب این خونه خسته است و تا حدودی غمگین. عصبانی اما نیست. سگی هم در کار نیست. اما یه کم میره که فکر کنه. به همه چی. به خودش به زندگیش به اینجا به اونجا. میره که با خودش کنار بیاد. با منطق همیشه حاضر و احساسات در هم بر هم و کنار گذاشته شده اش. میره که یه کم شعر بخونه. دلش لک زده برای شعر و شاعری. برای عشق و عاشقی. برای موسیقی خوب. برای شنا. برای فیلم و کتاب. برای زندگی. میره که در زمان حال برای همه گذشته اش آه بکشه و برای همه آینده اش نقشه. چراغ این خونه اما روشن می مونه تا صاحب خونه از خلوت برگرده. چراغ روشن نشونه زندگیه. من بر میگردم. فعلن خداحافظ همگی.ر

Miss you all

من از سگ می ترسم
و از مرگ
و از تمام ریلیتی تی وی شوهای آدمهای چاق
یا عشق شهرت
بیگ برادر
و از اخبار بریتنی
و این رول مادلهای بلاند
و از هرچه هتل هیلتون در پاریس هست
بیزارم

من از تنفر متنفرم
از نفرت بیزارم
از حماقت اما
همیشه متنفر بوده ام
جنون اما روش همیشگی من بوده است
اینجا جنون با جرم برابر است
حماقت اما نه

من یک آدم کوکی ام
بدون روح
بدون ترس
بدون تنفر
بدون عشق
سرد
بی جنون
مثل مرگ
من از مرگ می ترسم


از یادداشتهای یک دیوانه بی آبرو

پی نوشت اول - فامیلهای محترم لطفن بعد از خواندن این چرندیات خونسردی خودتون رو حفظ کنین و زرتی شماره خونه ما رو نصفه شبی نگیرین لطفن. نکن خواهر من! من الان خوابم. خوب؟ از تحمل و علاقه بی شائبه شما سپاسگزارم.د
پی نوشت دوم - خوشی زیادی
پی نوشت سوم - بهار شده است و رو سیاهی همراه زغال رخت بر بسته است. هرچند که از اول هم ژغال با خاشیتی نبود.ئ
پی نوشت چهارم - من نمی دانم کسی که دلش تنگ میشود یعنی چی. کاش این مامان ما یه کم به ما از ظرافت های زنانه هم می گفت.ذ
پی نوشت پنجم - اگه بلد بود حتمن خودش به جای ظرفیت، ظرافت داشت دیگه!ر

Being perfect!

من هیچ وقت از کسی کینه به دل نگرفتم. عصبانی اما زیاد شدم. وقتهایی بوده که با تمام وجود دلم خواسته کسی رو خفه کنم و چند روز بعد یا چند لحظه بعد یا چند برهه زمانی بعد یادم رفته که چرا دلم می خواسته این یارو رو خفه کنم یا اصلن این یارو مگه چه کار کرده بوده که من می خواستم خفه اش کنم. هیچ وقت از بدیهایی که در حقم شده برای خط خطی کردن روح خودم سوء استفاده نکردم. هیچ وقت هم کارهای بد خودم رو منکر نشدم. اتفاقی که باعث شده اونقدر عصبانی بشم رو اما به چشم یه درس اخلاقی نگاه نکردم. همیشه بعد از اینکه اعصابم اومد سر جاش یه جورایی قضیه رو به چشم یه سوم شخص دیدم و تموم کردم همه چی رو. نذاشتم که درد جاش رو به عقده و زخم بده. برای همین هم بارها و بارها به خودم فرصت دادم که آدمهای جور و واجوری رو که خیلی راحت میشه روشون لیبل زد و طبقه بندیشون کرد بشناسم. دوباره و دوباره. از اینکه درباره کسی پیش داوری کنم حس خوبی نداشتم. از اینکه به خاطر اینکه کسی چاینیزه بهش بگم دزد یا به یه امریکایی بگم احمق یا یه سیاه رو خلاف کار فرض کنم همیشه حذر داشتم. از اینکه بخوام فاصله های اجتماعی، تحصیلی، مالی رو به عنوان یه سد سر راه شناخت آدمها قرار بدم ابا داشتم. اما همیشه فاصله ای هست به قول سهراب. این فاصله یه برداری از زمان و مکانه. یه حجمی به ابعاد شخصیت آدم و جایی که ازش اومده و چیزیه که دنبالش میره. خوب یا بدش رو کار ندارم. اما این حجم هست. حجمی که با گذشت زمان و مکان شکلش و موقعیتش توی فضا تغییر می کنه. رشد می کنه. بزرگ میشه. حرکت می کنه. تحلیل میره. عقب می افته یا تبدیل به یه توده سرطانی ممکنه بشه. شایدم همون جوری که بوده باقی بمونه. که احتمالش خیلی بعید نیست. حالا وقتی این حجم در تداخل با حجم های دور و برش دچار فرسایش و مجبور به تحمل فشار باشه باید دید که اصلن چرا و به چه علت لازمه که این اتفاق بیفته. ارزش و ضد ارزش چیه؟ چرا اون حجم باید به خودش فشار بیاره که همیشه مکعب مستطیل باشه در حالیکه شکل اصلیش یه مخروطه. شاید بهتر باشه که مکعب بشه. شاید دلیلی وجود نداره که شکل مخروطی اش رو از دست بده و بی خیال همه مکعب های دور و برش بشه؟ شاید مکعب بودن مده؟ شاید مخروط بودن مثل چاق بودن خیلی فشنبل نیست؟ شاید چون همه شکل مکعب رو بهتر می پذیرن اون مخروط برای اینکه توی اون جامعه حجمی پذیرفته بشه مجبور بشه خودش رو مکعب کنه؟ ذهن مخروطی اش رو چی کار کنه؟ اون رو چه جوری عوض کنه؟ ت
همه این اراجیف برای اینه که یادم بمونه من برای اینکه یه مخروط باقی بمونم اومدم اینجا. من همون مخروطم هیچ وقت هم مکعب نمی شم. حتی به قیمت دور موندن از کامیونیتی همه مکعبهایی که اینجا هستن. ممکنه یه روزی استوانه بشم اما هیچ وقت مکعب نمی شم. اینو مطمئنم.ر