Please ....

شرکت ما همون طور که قبلاً هم نوشتم توسط یه شرکت بزرگ هندی خریده شد. روی این اصل و به خاطر تعداد کارمندی که اون شرکت هندیه داره که چیزی حدود چندجاه هزار کارمنده که خیلی میشه الان وضعیت شرکت تبدیل شده به یک استرالیای کوچولو توی اقیانوس هند. که خوب البته خود اون استرالیا هم لزوماً همه کارمنداش استرالیایی نیستن. نکته جالب رفتار غالب این همکارهای جدیده. با هیچ کسی غیر از خودشون معاشرت نمی کنن. طرف صحبت نمیشن. تو حرف زدنهاشون لحن خیلی مودبانه ای ندارن و چند تا رفتار دیگه که نه تنها من خاور میانه ای که خوراکمون کنکاش رفتاری آدمهاست بلکه همکارهای دیگه هم همیشه یه سوژه دارن که ازشون بد بگن. از همه بدتر اتفاقی که دیروز برای خود من افتاد باعث شد که کلاً متقاعد بشم که برای هر گونه اقدامی و ارتباطی با این جماعت خیلی باید مراقب بود. من هیچ وقت نژاد پرست نبودم و نیستم. کلاً هم نه با پیشینه ایرانی حال می کنم و نه اینکه کوروش کبیر و داریوش بخشی اعظم زندگی من رو تشکیل می دن. برای من اصل زمان حاله و نه گذشته ای که دیگه نیست با تمام احترامی که برای همه انسانهای مثبت و از جمله پادشاههای خوب ایران قائلم. اما به این خیلی معتقدم که رفتارهای اکتسابی هر جامعه منحصر به فرده و در تعامل با فرهنگهای دیگه به شدت ممکنه باعث سوء تفاهم و سوء ظن بشه. زیاد نمی پیچونم اینو بخونین:ة

یه آقایی جدیداً به تیم پروژه منتقل شده من اصولاً میونه ام با آدمهای غریبه بد نیست ولی از این یکی خوشم نیومد و باهاش سر صحبت رو باز نکردم چون روز اول که اومد روبروی من نشست و فقط زل زد به من و هر کی که بامن حرف میزد. محل نذاشتم. دیروز با یه خانمی که اونم دست بر قضا هندیه و دختر خوبیه داشتم راجع به هتل و سروصداش حرف میزدم شماره اتاقهامون رو میپرسیدیم از هم که یهو این آقای قاشق نشسته پرید وسط که اگه سرو صدا زیاده بیا اطاق من من میرم اطاق تو. من گفتم که همه جای این هتل اینجوریه. خلاصه بحث تموم شد و من حتی اسمش رو هم نپرسیدم که مثلاً به هم معرفی بشیم. رفتم هتل. ساعت 8 شب بود رفتم دوش بگیرم این "مزاحم نشوید" رو هم پشت در انداختم که مستخدم هتل نیاد در بزنه. اومدم بیرون لباس پوشیده نپوشیده با موهای وینگولی دیدم در میزنن. نصفه لباس و نصفی حوله به هوای اینکه خانم مستخدمه است درو باز کردم دیدم این آقاهه است. منو میگی مثل شصت تیر پریدم پشت در که حرفشو بزنه بره دیدم هرهر میخنده میگه "من دارم مزاحمت میشم؟" چی بگه آدم؟ درو پیش کردم دامن پوشیدم برم ببینم این نره خر چرا یه کاره اومده اینجا. تا درو باز کردم سرشو عین گاو انداخت اومد تو اتاق رفت رو صندلی نشست!!!! خدایا آخه این چه یابوییه خلق کردی؟ ترسیدم اما هل نکردم. بازم اون ماسک خنگی بی تفاوتی مدل اسبی رو زدم به صورت و در اتاق رو چهارتاق باز گذاشتم وایستادم نزدیک راهرو. حالا نه همکاریم با هم نه هیچی. نه اینکه با هم اصلاً حرف زدیم. نه اصلاً اسمشو میدونم چه کوفتیه. خلاصه یه چند تا سوال احمقانه پرسید که چند وقته اینجایی چی کار می کنی و از این چیزها منم که مثل اسب جواب یه کلمه ای دادم که بره رد کارش. کلاً یه دقیقه هم نشد فکر کنم که گفت من می خواستم برم خرید گفتم بیام پیشت دیگه مزاحمت نمیشم و رفتش. منم عصبانی گیج نفهمیدم خلاصه این رفتار فرهنگیه خوبی بود از یه هندی سر زد یا مرض داشت احتمالاً که ذهنم میگه دومی. حالا شب از ترسم مگه خوابم میبرد؟ هر چی قفل به در بود زدم. هر چی صندلی و چمدون توی اتاق بود گذاشتم پشت در که اگه کسی اومد بیدار شم. بعد با خودم روشهای احتمالی حمله و ضد حمله رو مرور می کنم. خلاصه وضعی داشتم. امروز اما اصلاً به روی مبارکم نیاوردم که اصلاً وجود داره. حالا تنها پیام فرهنگی این قصه اینه که زودی با یه نفر پسرخاله نشین مخصوصاً که اون یه نفر همه سی و یه سال عمرش رو توی مملکت خودش اخبار مربوط به قتل و تجاوز و کلاً حوادث زیاد خونده باشه. ر