The show must go on

نوشتن وبلاگ يه بخش کوچک از زندگی اجتماعی امروزه است. به گوشه خيلی کوچک از فعاليتهای هر روزه و روزمره زندگی. خوب البته به اهميت کارهای مهم تر و حياتی تر مثل خوردن و خوابيدن و يا حتی تماشای اخبار تلويزيون نيست اما اونقدر ها هم بی اهميت نيست که بشه تاثيرش رو توی روابط اجتماعی و اينترنتی آدم ناديده گرفت. خواسته يا نا خواسته يه بعد جديد از زندگی حجمی آدمها شده اينترنت و وبلاگ. خوب يا بد بخشی از نفوذ خزنده تکنولوژی به درون زندگی خصوصی آدمهاست. به همون روش که تلويزيون و راديو وارد زندگی آدمها شدند اينترنت هم اما با سرعت بيشتری داره خودش رو توی زندگی آدمها جا مي کنه. غرض از اين حرفها اينه که بگم ننوشتن اين چند وقته برای اين بود که حالم از اتفاقاتی که افتاده بود سر جاش بياد و بتونم دوباره بنويسم نه اينکه ديگه کلن تعطيل کنيم. باور کنيد يا نه اين وبلاگ دفترچه خاطرات من فقط نيست. بلکه شده دفترچه خاطرات خيلی از دوستهای ديده و نديده ای که اونقدر برام عزيز هستند که حتی شبها هم خوابشون رو می بينم. حتی اگه بخوام هم نمی تونم ننويسم. راهيه که شروع شده. نه ميشه با کلنگ داغونش کرد و نه دور برگردون زد. هر دو کار در حال حاضر به همون سختی و دردناکیه فکر کردن درباره اقدام به سقط جنینیه که وسط راه مادر پشیمون شده باشه. من که با بچه ادامه میدم. س
باز هم از خاطره های اینجا می نویسم. با اینکه هنوز به سنی نرسیدم که شنیدن خاطره هام جالب باشه اما شاید بعدها شد. اونقدر هم مهم نیستم که خاطره هام تاثیر گذار باشن اما خدا رو چه دیدین شایدم شدم!س
اتفاقها- قهرها و آشتی ها- دوستی ها و وروابط پیچیده آدمها با هم از زندگی آدمها هیچ وقت جدا نبوده و نیست. من هم همچنان دارم یاد می گیرم که دفعه بعد سرم رو در مقابل وزش بادهای ناگهانی یه کم بیشتر خم کنم که گردنم نشکنه. هنوز خیلی راه تا بهتر شدن هست و هنوز امید به زندگی بهتر و آدم بهتری بودن در من نمرده. از همه کسانی که عمدی یا سهوی از من رنجیده خاطر شدن معذرت می خواهم. کسانی هم که روی مغز من هستند همینجا پیاده می کنم و به خدای بزرگ می سپارمشون.س
بر میگردیم به روال زندگی سبز و قرمز و آبی و صورتی.بهار داره میاد....س