I am back

من در خانه خود می باشم و از این موضوع خیلی خیلی خوشحالم. ئ
روز چهارشنبه هفته گذشته رئیسم بهم گفت که توی این چند روزه که تعطیله می خوای بمونی یا بر می گردی؟ خوب معلومه که می خوام برگردم. اما خوب اگه بری باید دوباره برگردی بعد تعطیلات. ویزات چه جوریه؟ دابل شش ماهه. باشه بر میگردم. پس بگو برات بلیط بگیرن. البته اگه گیر بیاد. ایمیل زدم به منشی شرکت. فردا صبحش برام ایمیل زد که تنها پرواز موجود برای ساعت شش امشب یعنی پنج شنبه است وگرنه میره تا نهم اکتبر. امشب میتونی بیای یا نه. منو میگی یه نگاه به ایمیل کردم یه نگاه به برنامه جلسه ها که برای مرور داشتیم. خدایا چی کار کنم؟ به بهرام میل زدم که اینجوریه اما فکر نکنم بتونم بیام. بهرام گفت حالا با رئیست حرف بزن ببین اون نظرش چیه. من نمیدونم چرا این جور موقعها که کار دارم همیشه همه چی رو برای خودم سخت میگیرم. جوری که همیشه به خودم سخت بگذره به جای اینکه برم بگم دردم چیه. اولش که نمی خواستم برم حرف بزنم چون میدونستم که کار دارم و باید این دو روز بمونم. اما بعد نیم ساعت کلنجار با خودم بالاخره رفتم تو جلسه که رئیسم بود صداش کردم اومد بیرون. قیافه ام اونقدر مثل بدبخت ها بود که منو دید گفت چی شده کسی رو کشتی؟ گفتم نه هنوز جریان اینه که یا امشب باید برم یا دیگه بلیطی نیست. گفت نمیشه برای شنبه بگیرن؟ گفتم چرا، پای پرواز! گفت پس برو! اینجوری گیر میفتی اینجا. حتماً برو. گفتم کارام رو چی کار کنم. گفت به هر حال تا حالا خیلی اتفاق خاصی نیفتاده این دو روز هم که عملاً هیچی فقط بهشون بگو که مجبوری بری و بعدش هم میای. منم از خدا خواسته زودی پریدم بالا و به سرگروه تیم گفتم و دبرو که رفتی. یه ایمیل به همسر گرامی که جور شد من دارم میام. یوهوووووووووووووو
ساعت دوازده پریدم تو تاکسی. نیم ساعت بعد هتل بودم چک آوت کردم. یک ساعته وسایلم رو بستم و تاکسی گرفتم به سمت فرودگاه. خوشبختانه زود حرکت کرده بودم چون آنچنان ترافیکی بود در اثر یه تصادف که راه نیم ساعته حدود یک ساعت و نیم طول کشید. بعدشم سه ساعت و نیم هواپیما تا هنگ کنگ و از اونجا هم نه ساعت و اندی به سیدنی. ساعت 11 صبح اومدم از فرودگاه بیرون دو تا قیافه دوست داشتنی منتظرم بودن. کوشا چنان پرید بغلم و دستاش رو دور گردنم حلقه کرده بود که دلم آب شد. به جای حرف زدن ناله میکرد و منو ناز میکرد. جیگرم کباب شد. هر چی بهش میگفتم میگفت منم همینطور. همسر گرامی هم از یه طرف دیگه. خلاصه که لحظه با شکوهی بود این لحظه دیدار.م
دلم نمی خواد به دوباره برگشتن به چین فکر کنم. دلم نمی خواد روحم دو قسمت بشه. کارم رو و اصولاً این مدلی کار کردن رو خیلی دوست دارم اما دوری از شوهر و بچه ام خیلی سخته. خیلی خیلی خیلی سخت. من آدم ضعیفی نیستم. اما توی این مدت که نبودم و ازشون دور بودم به نظرم بدبخت ترین موجود دنیا بودم. لحظه هایی که با خودم فکر می کردم من اینجا دارم چه غلطی می کنم کم نبودن. خودم رو دلداری میدادم که کار خوب دارم. در آمد خوب دارم. خداروشکر. اما ته دلم به خودم بدو بیراه میگفتم. از خدا می خواستم که یه معجزه بشه من زودتر برگردم. برم سر خونه زندگیم. برم پیش شون نه به خاطر اینکه من زن خونه ام و بهم احتیاج دارن. نه! به خاطر اینکه خودم بهشون نیاز دارم. به خاطر اینکه دلیل اصلی زندگی منن. همیشه احساسم نسبت به خانمهایی که خونه داری رو به کار بیرون ترجیح میدن احساس بدی بوده. یه جور حس تنبلی رو به نظرم میاورده. اما الان میفهممشون. خونه نشستن رو دوست ندارم و هیچ وقت اینکار رو نمی تونم انتخاب کنم. اما به اون مادری که کارش رو ول کرده و نشسته خونه حق میدم. می دونم که این کار رو برای بچه اش نکرده و برای خودش کرده. برای خودش نشسته خونه و من میفهممش. به خاطر نیازی که داشته این کار رو کرده و من بهش حق میدم.ئ
خلاصه که سخته. زندگی خونوادگی و کار حرفه ای یه دل سنگ می خواد که من فکر می کردم دارم. ئ