اینم یه شعر مال سال 72 ...
با تو بودم همه روز
با تو بودم همه شب
شرمم از با تو سخن گفتن بود
حرف تو، اما، آه
سخن از وصل دگر گفتن بود
چشم تو آینه ام!
حرفهایت همه در خاطره ام!
کاش می فهمیدی
که چه دیوانه رویت هستم
کاش میدانستی
که تن خسته من
قدرت پنجه آغوش تو را می خواهد
تا به کی گوش سخنهای تو بودن
تا کِی؟
تا به کی سنگ صبورین تمنای تو بودن
تا کِی؟
■
بی تو هستم همه روز
بی تو هستم همه شب
من و یک قلب پر از خاطره ات
و شب و روز به رویای وصالت خفتن
تو و یک صندلی خالی من
و همه وقت سخن از من و یادم گفتن
من چه تنها شده ام
توچه بی من شده ای
آخه لیاقت هم خوب چیزیه ....
یه شعر بگم؟
at 2/10/2005 09:58:00 PM امضا هما |
Subscribe to:
Comment Feed (RSS)