از زندگی

باز باران باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست
خوب آقای حمید مصدق شاعر گرانمایه این شعر محبوب و طولانی حتمن استرالیا تشریف نداشتن وگرنه می دیدن که شیشه پنجره شسته شده بعد از یه باد و بارون وحشتناک آنچنان بلایی به سرش میاد که نقش یار که "هچ" همه چی دیگه رو هم میشوره و زیر و رو میکنه. حتی می تونه خیابون و ماشین و سرنشینهای توش رو با هم بشوره و ببره پائین.ئ
تولد ملکه محترم باعث شده که ما یه آخر هفته طولانی داشته باشیم و به سینما گردی و فیلم دیدن و بازی و بخور بخور بگذرونیم. این فیلم نقاب رو هم که اینهمه بازتاب شلوغش کرده بود دیدم. آنچنان قصه پرتی نیست که بخوایم از دیدنش مشمئز بشیم یا حتی تعجب کنیم به نظر من همونقدر واقعی بود که فیلم اخراجی های مسعود ده نمکی پرت! خدائیش نه اون فیلم و نه اون کارگردان ارزش اونهمه استقبال رو نداشت به نظرم. آدمی که هنوز نمی دونه جلوی بزرگترهای یه حرفه نباید عربده کشی کنه معلومه که این کاره نیست و نخواهد شد.ر
کتاب فروشی و یا یه کافی شاپ که بشه توش کتاب خوند و خرید فکر کنم شغل بازنشستگی من باشه. بالاخره باید عشق کاپوچینو و کتاب رو یه جوری به هم ربط داد. به شرطی که این بلیط بخت آزمایی که سر کار هر هفته می خریم برنده شه! امروز به قصد خرید کتاب برای یه دوست یه بار دیده رفتم دیماکس و خیلی خودم رو کنترل کردم که همه اون بست سلرز ها رو نخرم. البته جیب و کردیت کارتهای محترم هم در این خودداری به من کمک کردند. من یه روز به این آرزوم هم میرسم. و
برنامه امشب : کمی قایم موشک، دارت بازی، نقاشی، شام، قصه خونی، تنیس (توی خونه آخه جای تنیسه، واقعن چه موجوداتی پیدا میشن!) و لالا. آخ جون فردا صبح می خوابم مجبور نیستم شش صبح از خواب پاشم. خوش بگذره. خانم لوئیس هی هم سلام میرسونه.ر
تیتر این مطلب هم که بسیار واضحه از اینجا کش رفتم. در عوض قول میدم در این سفرهای دور دنیا که دارن توی سفر سیدنی تور لیدر بشم! چقدر هم که من خیابونها رو بلدم. جهت شناسی ام هم که حرف نداره.ر