به من که خوش میگذره به شما چطور؟ر
ای فکرهای پلید و مزاحم از من دور شوید که من باید شما ها رو کنترل کنم نه شما من رو. یه مشت فکر که جز ریدن به اعصاب من و دورو بریهام کار دیگه ای ازتون بر نمیاد. سی و سه سال با شماها بودم هیچ خاصیتی نداشتین. برید بیرون از مغزم که دیگه نمی خوام مثل کرم مغزم رو بخورین اونم در حالی که میشه این انرژی و وقت رو برای کارهای مفید تر خرج کرد. من احتیاج به انرژی مثبت دارم. احتیاج به انگیزه تلاش دارم. احتیاج به شاد بودن و شادی آفرین دارم. شماها به دردم نمی خورین. برید بیرون از مغزم. اینها رو از این خانومه یادگرفتم توی همین کتابش. البته اون لحنش خیلی آسمونی و روحانیه و مثل من اینقدر چاله میدونی ننوشته. خلاصه که این چند وقته با خانوم لوئیس هی مشغول معاشرت هستیم بلکه هم شدیم مرکز گسترش انرژی مثبت از نوع غیر هسته ایش البته. ر
به چند دلیل می خوام یه وبلاگ انگلیسی داشته باشم. یکی اش اینکه دوست دارم که خوب این خیلی مهمه! دومی اش اینکه توی انگلیسی نوشتن افراد انگلیسی زبون اونقدر که فارسی زبونها نگران حال و روز نوشته های خل وضعانه من میشن، نگران نخواهند شد و من هر شرو وری که خواستم می تونم بنویسم، البته این طور فکر می کنم و باید تجربه ثابت کنه. سومش اینکه انگلیسی نوشتن در حال حاضر امکانات خیلی زیادی نمی خواد و سرعتش بیشتر از فارسی خواهد بود( بابا خارج!) و چهارمیش اینکه بعدها جهانی هم میشیم!!! گفته بودم اعتماد به نفسم خیلی زیاده؟ اینطور که پیش میره این زبون فارسی اگه ریشه کن نشه مطمئنن جهانی نمیشه. حالا من چرا اینقدر دلیل می تراشم بی خودی. علت اساسیش همون دومیه بیشتر.ر
بعضی وقتها لازمه آدم خودش رو بندازه پائین که بفهمه زمین زیر پاش از اون طناب پوسیده ای که بهش آویزونه محکم تره. کار جدید رو خیلی دوست دارم. اونقدر که فکر کار عوض کردن منو توی سال گذشته اذیت کرده بود، این چهار ماهی که گذشت اصلن ترسناک که نبود هیچی بلکه به نظرم بهترین محیط کاریه که تا حالا توش بودم. به غیر اون رئیس برونو قبلی خنگ و خل که الان فهمیدم که هیچ کسی تحویلش نمیگیره، بقیه خیلی انسان هستن. اوری تینگ ایز جاست پرفکت.ر
چند ماه دیگه ما هم باید امتحان شهروندی بدیم ظاهرن. نمومه سوالهاش رو توی سایت پیک بامدادی سیدنی! دیدم خیلی باحال بود چون من هیچ کدومش رو بلد نبودم! البته کتاب معرفی کرده بود که خوب باید بریم برای آبروی خودمون هم که شده زودتر بخونیمش!ر
بعضی از روزهای هفته میرم نیم ساعت توی مدرسه کوشا به بچه ها توی جمله سازی کمک می کنم. فقط اون موقع ها که مثلن نیکلا ازم می پرسه تانکز پارک رو چه جوری می نویسن مجبورم در برم چون خودم هم نمی دونم! اون موقع که داوطلب شدم برای کمک به این قسمت قضیه فکر نکرده بودم که من هنوز هجی کردن خیلی از اسامی کوچه خیابونهای اینجا رو درست بلد نیستم. اصولن دیکته ام خوب نیست اما روحیه مهمه! مگه نه؟ر
زندگی واقعی در حال حاضر با حضور خانوم لوئیس هی خیلی خوبه! شماها چطورین؟ز
روزمره
at 6/03/2007 08:31:00 PM امضا هما |
Subscribe to:
Comment Feed (RSS)