یک سال

ازش می پرسم به نظرت مردن توی خارج بهتره یا تو غربت؟د
ازم می پرسه زندگی تو وطن بهتره یا با اعمال شاقه؟د
بهش میگم من حوصله بحث سیاسی ندارم. آدم این حرفها نیستم. به نظر من سیاست مدارها همه اشون مثل همن. راحت دروغ میگن. قدرت داشتن جنبه می خواد آدمیزاد هم شیر خام خورده است. مزه زورگویی که رفت زیر دندونش دیگه مشکل بتونه دنیا رو از دریچه چشم کسی دیگه نگاه کنه.د
می گه برو بابا دلت خوشه ها. غربت کیلویی چنده. همین الان شرط می بندیم. من میرم نیم ساعت سر چهارراه مطهری وای میستم. تو هم برو تو کینگز کراس نیم ساعت وایستا. بعد از نیم ساعت فکر میکنی من چه حالی دارم تو چی؟ئ
میگم من رفتم و بودم. هر دو جا. دردناکه که مردهای مملکت آدم حتی از ورای مانتو مقنعه هم آدم رو لخت تصور کنن و مردهای اینجا از دیدن زن لخت کنار ساحل هم اتفاقی براشون نیفته یا حداقل نشون بدن که طوریشون نشده. اما.... د
میگه دیگه اما اگر نداره. هرچیزی یه قیمتی داره. یه چیزی میدی تا یه چیز دیگه به دست بیاری.د
میگم چرا من باید قیمتش رو بپردازم؟ اونی که اینجا به دنیا اومده چی پرداخته پس؟ د
میگه با من بحث فلسفی نکن. خوشی زیادی زده زیر دلت. فکر آینده بچه ات باش. د
اما من نمی دونم چرا همه اش نگران گذشته ام. نگران نوجونی و جوونی خودم که سیاه و قهوه ای و سرمه ای و طوسی تموم شد. نگران زندگی مامانم که همه خوشی زندگیش بچه هاشن. نگران زندگی خواهرام که تعطیلی و خوشی براشون مساوی دردسر موندن توی ترافیک جاده های شماله. نگران زندگی داداشم که تفریح جوونی براش یه مفهوم گم شده است. نگران زندگی بابام که یه ساله تموم شده. کاشکی میشد فقط به آینده فکر کرد. ر