عید

دلم بهار می خواهد
بهار ذهن من یک تصویر قاب گرفته است. از درخت بید مجنونی که گیسوانش بر فراز حوض نه چندان کوچک حیاط خانه بچگی سایه افکنده است. با آن یکی باغچه کمی آنطرف تر که درخت خرمالو در آن با میوه های نارنجی رنگی که در بالاترین شاخه ها مانده اند و سهم گنجشکها از بار هر ساله خواهند شد و با اندک برفی شاید مانده در سر شاخه ها که رفته رفته آب می شوند، آرام نظاره گر جلوه گری های بید مجنون است. گلهای بنفشه که به نیت هر ساله در باغچه کاشته شده اند و زنبقهای بنفش و نارنجی رنگی که چند ماهی تا شکوفا شدنشان باقی است. نزدیک درخت خرمالو هم نردبانی است که تا سقف آسمان ما را می رساند. چقدر کوچک بودیم.ر

دلم بهار می خواهد
و بوی نسیم معجزه وارش را
که روح را در جسدم جان تازه ای بخشد

یک اتاقک در انتهای حیاط با آن بوی نم همیشگی اش پناه بچگی هامان بود. و اولین نقطه برای استقبال از عمو نوروز. گرد و غبار سالانه و تکه های به جا مانده از یک سال افزوده شده به عمر از اطاقک قبل از هر جای دیگر خانه وارسی می شد. و ما که مثل فاتحان برای گرفتن غنیمت از آن صندوقهای آهنی قرمز و آبی چه تلاشی می کردیم.ر

دلم بهار می خواهد
و دلهره های کودکی ام از ترقه و آتش
همیشه زردی من هم نصیب آتش بود
و سهم من از آخرین سه شنبه سال
رنگ آتش و شادی

خرید، خرید، خرید. فصل خرید آخر سال که بود بزرگترها نگران همیشگی مخارج و کوچکترها از همیشه خوشحال تر. لباسهای رنگی عید که به تن ما پوشانده می شد. کفش ورنی سیاه یا صورتی و گاهی هم سفید. هنوز خیلی خوب آن لباس مخمل را که در شب هزار ها رنگ به خود می گرفت یادم هست. من و خواهر کوچکتر همیشه مثل هم بودیم. گلایه ای هم نبود.ز

دلم بهار می خواهد
و حس تعطیلی
و شور و شوق رها گشتن از حصار مدرسه ها
برای چندین روز

طعم آجیل، نان نخودچی تازه، ماهی قرمز تنگ بلور، اسکناس تا نخورده، سبزه، بوی بهار، سبزی پلو ماهی شب عید، بوی قرمه سبزی، بوی سبزی و تازگی، فصل آشتی و روبوسی ها پیاپی و خسته کننده، فامیلهای شب عید و فامیلهای نزدیک تر، بوی عطر مادر، کت و شلوار نوی پدر، زنگ صدای حاجی فیروز، خاطره های کم رنگ به جا مانده از قاشق زنی ها، زنگ در، اولین مهمان، بزرگ فامیل، عیدی کوچکترها.ر

دلم بهار می خواهد
بهار خاطره هایم را
که این هوای غریبه عجیب پائیزی است
بهار اینجا نیست
و عید هم حتی!ز

سال نو به همه مبارک باشه. ر