یادداشتهای پراکنده یک ذهن آواره

روزی حداقل هشت تا کافی سایز بزرگ میخوره. حداقل سه بارش رو با کیک موزی یا تست کشمشی همراه میکنه. تستهاش حتمن کره هم دارن. غذاش هم که همیشه از تای میخره که پلو داره. اونم تو ظرف بزرگ. ورزش هم نمیکنه. سیگار هم که راه به راه. این دیگه کیه. من اما اینهمه پول کلاس ورزش میدم که له لورده بشم. غذا هم که یا سوشی یا سالاد سبزی یا سالاد میوه و ماست. روزی چهل دقیقه هم که پیاده روی سریع دارم یا همون سگ دو زدن در واقع. آخ اگه من زودتر بمیرم حالت رو میگیرم خدا.د

اسم و فامیل به اون نغزی و سادگی و کم حرفی با لهجه این اوزی ها به چه گندی کشیده شده. یه چیزی تو مایه های هومر سیمپسون پر چرب!د

تضاد یعنی اینکه آهنگ دامبولی گوش کنی و بعد موج سیاه مارش عزا از توی تلویزیون محکم بخوره توی صورتت. دامبولی فاز نمیداد فقط داریوش و ابی. حیف که دیگه اینجا نمی چسبه. ایرون خودمون چه صفایی داشت! عالم ناله!ذ


اگه رای دادن توی ایران اجباری بود چی میشد؟ اگه تو استرالیا انتخابی بود چی؟ به قول رادیو فردا شما چه فکر می کنید؟ز

هنر برتر از گوهر آمد پدید. دیگر اما نخواهد آمد چون پول همه چیز را خواهد خرید حتی موزه لوور را. ی