از زندگی

زندگی جریان داره حتی اگه کسی از این کاروان پر هیاهو کم بشه هیچ کسی از تکاپو باز نمی ایسته
و این چهره زشت زندگی یه اصله. من هم برم کسی وای نمیسته شاید برای یه چند روز گریه کنه شاید برای یه چند روز غصه بخوره اما به خاطر نبودن من از زندگی دست نمیکشه. این یه غریزه است؟ یه صفت انسانیه؟ یه صفت از موجودات زمینیه؟ نمی دونم اما همین حرکت رو به جلو یه قانونه
من خوبم و به امید دیدار دوباره در یه دنیای دیگه خودم رو آروم کردم
به جز بهرام عزیزم و خونواده خودم تو ایران دوستای خوبی هم اینجا دارم که نذاشتن من حس کنم خیلی غریبم. تو موقعهای تنهایی به دادم رسیدن با من گریه کردن و منو از خودم کشیدن بیرون. دوستای خوب دیگه ام تو ایران هم جای خالی منو تو مراسم پر کردند که از همه شون ممنونم. از دوستای خوب ندیده ام هم که با کامنت و ایمیل و تلفن حالمو پرسیدن هم ممنونم. راستش این جور موقعها گفتن تسلیت درد آدم رو آروم نمیکنه فقط آدم از اینکه باهاش همدردی میشه احساس آرامش پیدا می کنه و حس میکنه که تنها نیست . گلابتون و ژرفای گل هم که به سر من منت گذاشتن
به هر حال این نهایت زندگیه. آخر خط اینجاست. یه نوشته یه آگهی و یه تکه سنگ. آدم اگه همیشه اینو تو ذهن داشته باشه برای آسایش خودش و اطرافیانش تلاش میکنه به خودش و بقیه سخت نمیگیره و از لحظه لحظه زندگیش برای ساختن یه زندگی خوب و آروم استفاده میکنه . وقتی برای کینه و لجبازی و زیرآب زنی و جمع کردن نفرت نیست. لحظه رو دریابیم