سه روز بود که رفته بودی و من نمی دونستم
کسی به من نگفته بود
حالت یعنی اینقدر بد بود؟ چرا سه شنبه شب که باهات حرف زدم ازت پرسیدم می خوای بیام دیدنت گفت نه بابا حالم خوبه اینا شلوغش می کنن. چیزیم نیست.
من که دستم از همه جا کوتاهه که. یعنی اینقدر منو دوست داشتی که نخواستی حتی برای دیدنت به زحمت بیفتم؟ چرا پس به خودم نگفتی؟ جاسوس از طرف قوم شوهر هم فرستادم اونها هم خیانت کردن به من راستشو نگفتن.
دیگه گریه های من به حال تو چه فایده داری؟ میگن دیگه الان نمیخواد بیای. راست هم میگن. سه روز بود که رفته بودی و من داشتم به زندگی خوب و خوشم میرسیدم
الان دیگه برای همه چی دیره خیلی دیر.
حتی برای زیر پا گذاشتن اون غرور لعنتی که از خودت بهم رسیده برای گفتن دوستت دارم هم خیلی دیره.
الان بیام چی رو ببینم؟
تو رو تو سنگ قبر؟
نه! تو؟ مگه میشه. نکنه من رفتم
دق ات دادم؟ نکنه از غصه مردی؟ مامان میگه همش با عکس من حرف میزدی؟ پس با خودم چرا حرف نمیزدی آخه؟ میخواستی غافگیرم کنی؟ می خواست دلمو بسوزونی؟ آخ خدا دارم خفه میشم
داشتی راجع به دعوتنامه تو بیمارستان با مامان حرف میزدی که حرفت نصفه مونده. من نمیفهمم یعنی چی؟ تو سن شصت و پنج سالگی کسی تو این دوره زمونه نمیمیره که. الان چه وقتش بود آخه خدا؟ اینها خوابه؟ من دارم خواب می بینم؟
مامان میگه داشتی میگفتی اکرم پس تو فردا برو دنبال دعوتنامه که بریم تولد آقا کو... که حرفت تموم نمیشه. چشمات زل میمونه تو چشمای مامان. سرت سنگین میشه میفته. یعنی چی اینها؟ این که مثل فیلمهاست که.
می خواستی برای تولد کوشا بیای اینجا؟ خیلی دوست داشتی بیای اینجا من و کوشا رو ببینی؟ استرالیا رو ببینی؟ پس چرا دعوتنامه پارسالی رو نرفتی دنبالش؟ اون زن عجل برگشته کی بود رای مامان رو تو سفارت زد؟ "واه مگه آدم بعد سه ماه میره دیدن بچه اش؟" چرا نمیره؟ من که کار داشتم؟ من که پول داشتم چرا نیومدین؟
خدایا من بهت چی بگم آخه. الان؟ الان؟ الان آخه؟ بد و بیراه بهت بگم خوبه؟ انگار که یکی زده تو گوشم از خواب بیدار شدم. مرگ برای بابا محمود؟ کی باور میکنه؟ تو در نظر من هرگز ضعیف و مریض نبودی. هرگز هرگز
حتی نمی تونم تو قبر تو رو تصور کنم
اینها می گن بابات رو خدا بیامرزه
یعنی چی؟
خدا رحمتش کنه
برای چی آخه؟ مگه راستی راستی مردی؟
آخ خیلی دلم پره ازت خدا
حالا من هی زار بزنم. تو که دیگه بر نمی گردی که
من هم میام میدونم
همه میایم
اما میدونی دلم از چی میسوزه؟ از اینکه خیلی حرفها تو دلم بود که بهت بگم و نگفتم
خیلی کارها می خواستم بکنم که دیگه نمی تونم
یه موقعی تو نذاشتی. یه وقتی هم من نخواستم. اما حالا که همه چی درست شده بود؟ حالا آخه؟ بازم تو بردی خدا. چی رو می خوای به من ثابت کنی خدا؟ این که هستی؟ وجود داری؟ دم گوش من نشستی؟ خوب که چی؟ اینو که هر خری میدونه که
امروز چهارشنبه است مجاس هفتمته تو مسجد حجت ابن الحسن تو سهروردی. ساعت 5 تا 6 مامان میگه. میگه مجلس ختمت خیلی شلوغ بوده. خیلی. همه بودن
اما من که نبودم
من اصل کاری بودم و نبودم؟ چه قدر من نفهم بودم آخه. چرا اینقدر تو نظر من بزرگ بودی که نتونم برای یه لحظه هم فکر کنم که تو هم مثل همه ای
دلم برات میسوزه خیلی
برای خودم بیشتر
اینها هم هیچ سودی به حالت نداره میدونم
اما الان وقتش نبود
کوشا یه چیزایی فهمیده. میاد به من میگه چی شده مامان چرا اینقدر گریه می کنی؟ چی بهش بگم؟ گفتم بابا محمود مریضه. میگه پس همین! برای محمود گریه می کنی؟ خوب میشه مامان. عکستو بوس میکنه که خوب شی
خوب میشی؟
نمی دونه که
خیلی دوستش داشتی؟ اونم تو رو خیلی دوست داره. حداقلش اینه مه مثل ماها از ابراز محبت به باباش یا بابا بزرگش خجالت نمیکشه. این پرده حیای نامرئی لعنتی رو هنوز نمی بینه. امیدوارم که هیچ وقت هم نبینه
بی شرف و بی حیا باشه بهتره که مثل من اینجوری پر پر بزنه
آخ خدا
بابام رو دوست داشته باش خوب؟ اذیتش نکنی ها! اینو من میگم . هما جونش
محمود فتحی 6 شهریور 1320 تا 14 اردیبهشت 1385