<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277</id><updated>2011-04-22T06:13:39.541+10:00</updated><category term='ض'/><title type='text'>جایی برای زیستن</title><subtitle type='html'>A Place To Live In</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>266</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-1120647212622809234</id><published>2008-05-11T16:53:00.005+10:00</published><updated>2008-05-11T18:55:36.546+10:00</updated><title type='text'>تا به سر منزل مقصود</title><content type='html'>زندگی توی وبلاگ چند تا خوبی بزرگ داشته برای من. اول که تغییر کردن خودم رو از زمان مهاجرت تا حالا پیش چشمام میاره. اینکه آدم بتونه روزهای گذشته اش رو برای داشتن حس بهتر برای زندگی زنده نگه داره و نه برای حسرت خوردن، به نظرم کار جالبیه. آدم خوبیها و بدیهای خودش رو بعد از اینکه از زمانش گذشته باشه منصفانه تر می بینه و می تونه خودش رو درست قضاوت کنه و بهتر از قبل باشه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حسن دیگه اش برای من یا شایدم برای خیلی از ایرانی های مهاجر اینه که جای خالی دوستیها و فامیلهای جا مونده توی ایران رو برامون پر کرده. اینکه آدم هر روز اینهمه وقت بذاره وبلاگ بخونه و وبلاگ بنویسه و اصلاح کنه و کامنتها رو جواب بده و ایملیها رو بررسی کنه فقط و فقط از روی عشق به ملت و وظیفه ملی میهنی و بیدار سازی جماعت رفته در خواب نیست. یعنی در واقع اصلن این حرفها نیست. اینهمه آدمی که وبلاگ می نویسیم همه که فعال اجتماعی نیستیم که، یا روزنامه نگار یا حتی فعال سیاسی. خیلی هامون آدمهای عادی هستیم که از سر تنهایی و فرار از قبول این مساله که دیگه نمیشه فارسی حرف زد و خوند و نوشت و حس قطع شدن از ریشه به وبلاگ نویسی رو آوردیم. شاید هم از سر بیکاری. شاید هم خیلی چیزهای دیگه. اونهایی که توی ایران هستند رو خیلی در موردشون نظر نمی دم. هرچند که میشه درک کرد که اونها انگیزه اشون برای نوشتن خیلی بیشتر از ماها مهاجرهاست.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوبی بزرگ دیگه اش این بوده که دوست پیدا کردم. برای من آشنا بودن با آدمها خیلی راحت تر از صمیمی شدن با اونهاست. شاید دلیلش این باشه که بهترین دوستام توی بچگی یا از من جدا شدن یا من از اونها و تنها چیزهای که برام مونده بوده کتاب بوده و خونواده ام که خوب دلیل خاصی برای دوستی عمیق حس نکردم. با اینهمه چند تا دونه دوست خیلی خوب و صمیمی دارم که می تونم باهاشون حرف بزنم بدون اینکه واهمه ای داشته باشم که بهم بخندن یا حرفم رو سوء برداشت کنن یا حتی برام الگو بکشن که چه کار کنم یا نکنم. در کل حرف هم رو می فهمیم و از هم انتظار فرشته بودن نداریم. وبلاگ با اینکه خیلی وقتها منشا سوء تفاهم های لاینحل بوده اما در بعضی وقتها هم حس خوبی به آدم میده که کسی هست اونور دنیا یا شایدم همین نزدیکی که بدون اینکه دیده باشی اش می تونی باهاش حرف بزنی و از مصاحبت هم لذت ببرین. می تونی رو حس خوبی که بهت میده خوشحال باشی و حتی می تونی جرأت کنی و از اون هم فراتر بری و خود واقعی ات رو نشونش بدی و همدیگه روهم ببینین. اینش که آدمهای مجازی واقعی میشن تجربه عجیبیه در عین حال جالب.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزهایی که وبلاگ می خونم خیلی خوش می گذره اما آخرش هم خیلی خسته ام هم حس می کنم که باختم. حس از دست دادن و تلف کردن بهم دست میده. برای من که حتی ساعتهای خواب و استراحت رو هم وقت تلف شده می دونم این حس خیلی برام سنگینه. اوایل اینطوری نبود اما به مرور این حس پررنگ تر شده. شاید برای اینه که اینجا هیچ چیز غیر ممکن به نظر نمیاد و اگه آدم واقعن بخواد می تونه از وقتش بهترین نتیجه رو بگیره. وبلاگ خوندن و نوشتن به من اون حس بهترین رو نمیده. دیگه نمیده.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای من دیگه نه دلیلی برای نوشتن هست و نه وقتش و نه من اون آدم سفت و سخت سه سال پیش هستم که بخوام با تمام وجود بچسبم به ریشه های قطع شده. یعنی در واقع الان دیگه حس اینو ندارم که توی یه فضا معلق هستم و حتمن باید بچسبم به جایی. توی فضا ممکنه باشم اما بد نمیگذره. دلیلی نداره که دنبال یه جای محکم و مطمئن برای ریشه گرفتم بگردم. توی دنیایی که معلوم نیست برای چی اومدیم و برای چی باید بریم ریشه دووندن خیلی معقول به نظر نمیاد. فقط باید خوب بود و خوب موند و خوب زندگی کرد. البته دنیای ایده آل من خیلی فانتزیه و ممکنه دور از ذهن به نظر بیاد اما من فکر می کنم که خیلی از تعصبات قومی، قبیله ای، جنسیتی، فامیلی، نژادی، مرز بندی شده، رنگی و غیر رنگی رو اگه بشه کنار گذاشت انسانها می تونن وقت و انرژی شون رو برای چیزهای مفیدتر و بهتری خرج کنن و دنیا هم جای بهتری برای زندگی میشه. به جای باز کردن این صفحه سفید و پر کردنش از حرفهایی که دیگه روی دلم سنگینی نمی کنه خیلی کارهای دیگه میشه کرد. میشه زندگی کرد و از زنده بودن توی جای جدید لذت برد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt; د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه که ما رفتیم خونه مون. همون جایی که برای زیستن انتخاب کردیم. شما هم خوش باشین و از زندگی تون چه واقعی چه مجازی لذت ببرین. از اینکه تا به حال همراه بودین و همراهی کردین خیلی خوشحالم. باشد که در دنیای واقعی همدیگه رو ببینیم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداحافظ&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-1120647212622809234?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/1120647212622809234/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=1120647212622809234&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/1120647212622809234'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/1120647212622809234'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2008_05_01_archive.html#1120647212622809234' title='تا به سر منزل مقصود'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-2093738100439040468</id><published>2008-04-27T19:03:00.004+10:00</published><updated>2008-04-27T19:12:03.346+10:00</updated><title type='text'>پُستی که دو روز طول کشید</title><content type='html'>هنوز سه سال نشده که تیشه به ریشه خودمان و حراج به خانه زندگی ده ساله مان زدیم و داشته و نداشته را بخشیدیم به آنهایی که دوستشان داشتیم و با سه تا چمدان و یک کارتون مقوایی بارمان را در فرودگاه سیدنی زمین گذاشتیم. امروز که از خانه بیرون زدم که بدو بدو کنم با خودم فکر می کردم که چقدر از این شهر و آدمهایش شبیه آن شهری است که روز اول دیدم. حس من چقدر شبیه حس و حال آن روزهایم است. شهر به نظرم قشنگ تر شده و زندگی بی استرسش دیگر چندان برایم آزار دهنده و ملال آور نیست. سکوت و خلوتی اش، آرامشی که داشت، خیابانهای باریک و بی قواره و قطارهای غیر سریع السیرش، هیچ چیزش در نگاه اول من را جذب نکرد. هیچ چیزش شبیه آن شهر آرزوهایی نبود که در فکرم ساخته بودم. شهری فضایی و افسانه ای با آدمهای ماشینی شاید.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt; ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم از خودم پر بود. این شهر حتی شبیه شهرهای دیگر جاهای دنیا هم که قبلن دیده بودم نبود. بار اولی که اینجا شنیدم که سیدنی یکی از زیباترین شهرهای دنیاست فکر کردم که معیار زیبایی شناسی شان چیست؟ آب دریا؟ خوب اگر آب دریا باشد که الحق سیدنی خیلی دارد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;عادت کرده ام؟ شاید&lt;br /&gt;شاید دلیل بهترش این باشد که زندگی در این شهر آسان است. آسان نه برای کسی که راه دوز و کلک و هزار جور حقه بازی کثیف را بلد است و با هزار جور باند و مافیا رفاقت دارد و پول بادآورده جد و آبادش برایش همه چیز می خرد حتی آدم، حتی زندگی. آسان برای کسی که هیچ کدام اینها را بلد نیست و ندارد و هیچ کسی را هم نمی شناسد. آسان برای کسی که سوادی دارد و می تواند خودش مسیر زندگی اش را از روی منابع موجود ترسیم کند. برای کسی که می خواهد خودش را به جایی برساند و می رساند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt; ذ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلیل دیگرش برای من شاید نظم و ترتیبش باشد. این که همه چیزش سر جایش است و اگر نیست حتمن دلیلی و پشت سر آن توضیحی وجود دارد که چرا نیست. از اینکه همیشه یک حرف نگفته و یک معمای مرموز پشت یک قضیه باشد که عقل هیچ جنی هم نتواند آن را رمز گشایی کند، همیشه بدم آمده. از اینکه برای یک موضوع ساده باید هزار جور فکر کنم و آخر سر هم جوابی نداشته باشم گریزان بوده ام. پیچیده کردن اصول اولیه زندگی به نظرم یک جور سادیست پشت سرش هست. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخرین دلیلش هم هوای تمیز و در اکثر وقتها آفتابی و دلچسبش است. البته آن وقتهای که می افتد روی دنده باران که خوب حتی ده روز هم ببارد باز هم تمام نمی شود و همه چیز خیس و نمدار می شود و ما هم دچار رطوبت مغزی. اما به غیر این، آفتابش واقعن ملس و دلچسب است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینجا را دوست دارم. شاید اگر باز هم طاقت بیاورم خانه ام هم بشود. از آن خانه ها که بشود اسم وطن را هم رویش گذاشت. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک چیزی هم می خواستم بگویم. اینکه به نظرم یک چیزی برای ما ایرانی های خارج نشین بعضی وقتها تعریفش تحریف می شود و آنهم ادب و اخلاق است. ایرانی های خارج نشین که خودم هم جزو شان هستم یا زیادی هنوز هم همانقدر رسمی و غیر خودشان هستند و هنوز با خودشان هم تعارف دارند یا اینکه از آن طرف پشت بام افتاده اند و کلن همه اصول اخلاصی را زیر سوال می برند. خوب است آدم برای تجربیاتی که از گذشتگان می تواند یاد بگیرد یک کمی وقت بگذارد و یاد بگیرد. اخلاق همیشه خوب است حتی این استرالیایی هایی که به نظر شما دوست مهاجر محترم باحال و راحت می آیند و ممکن است جواب سلام شما را با آن تعارفاتی که از نظر شما گرم است ندهند یا به احترام شما از جا بلند نشوند، هم ادب دارند. شما که این چیزها را نشانه راحتی و با حالی می بینید خیلی خوب است که چیزهای دیگرشان را هم بروید و یاد بگیرید. خارجی شدن فقط های و هی گفتن و جواب های تند و سر بالا دادن و بی بند و باری اخلاقی و عرفی نیست. یک کمی که در رفتارهایشان دقت کنید و معاشرت کنید می بینید که اینها هم بد و خوب دارند. خودتان باشید خیلی خوب است اما خود بودن با کلاغی که خواست کبک شود متفاوت است. از نظر من هم خیلی از احترام بگذارها، پاتو دراز نکن، بلند سلام کن، سرتو بنداز پائین، جواب نده و خیلی چیزهای دیگر که به اسم ادب به خورد ما دادند جز تضعیف اعتماد به نفس شاید نتیجه بهتری نداشته است. اما با احترام حرف زدن همه جا پسندیده است. برخورد مودبانه همه جا خوب است. آدمهایی که برای خانواده شان ارزش قائلند اینجا هم محترمند. خیانت در زندگی زناشویی اینجا هم ناپسند است. حتی رابطه دو همجنس هم هنوز برای عامه مردم اینجا عادی نیست. با اینکه به انتخاب های همدیگر کاری ندارند اما تحسین هم نمی کنند. یک وقتی از یکی، دوست ایرانی مهاجر، شنیدم که می گفت که برای زنان روسپی احترام زیادی قائل است چون به نظرش کار بزرگی انجام می دهند. واقعن؟ چه کار بزرگی؟ خود فروشی و تن فروشی کار بزرگی است؟ از نظر من این حرف نشاندهنده خود گم کردگی آن آدم است. چون هنوز فرق بین احترام به انتخاب آدمها و احترام به تلاش آدمها برای زندگی را نمی داند. روسپی ساده ترین کار را انتخاب کرده، انتخابش به خودش مربوط است اما اینکه برایش احترام قائلی یک کمی افتادن از آن طرف پشت بام بلندی است که چندین سال پیش چلوی پایت گذاشته بودند و حالا فکر می کنی که باید از آن طرفش سقوط آزاد کنی. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینها شاید هیچ کدام به هیچ کدام ربطی نداشت اما چون مدتها بود در فکرم چرخ می خورد نوشتمشان. من هم اوایل که به اینجا آمده بودم فکر می کردم علت اینکه به من سخت می گذرد این است که بسیار زیاد با اینها تفاوت داریم و باید همه تفاوتها را حذف کرد و شبیهشان شد. من آدمهایی را می دیدم که عامه مردم اینجا را تشکیل می دهند. در سطح هم می دیدمشان. اما این طرز فکر غلط است. من از یک سری اصول و یک سری فرعیات تشکیل شده ام. فرعیات شاید دست و پاگیر باشند اما اصول زندگی ام را نمی توانم کنار بگذارم. اگر اصول نباشد من خودم را زیر سوال برده ام و به پوچی می رسم. کله شقی و لجبازی برای حفظ چیزی که ارزش نیست تلاش عبثی است که نتیجه نمی دهد. اما ارزشهای فردی و انسانی همیشه محترم هستند و باید حفظشان کرد. خوب است که آدم خودش باشد و آدم خوبی هم باشد. همین.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt; ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شمایی که در سیدنی هستید تور شبانه این &lt;a href="http://www.sydneyobservatory.com.au/"&gt;رصدخانه کوچک&lt;/a&gt; را امتحان کردید؟ به لطف دنا و &lt;a href="http://www.entertainmentbook.com.au/"&gt;کتاب&lt;/a&gt; شصت و پنج دلاری اش، ما یک کمی سواد ستاره ای نیمکره جنوبی مان بالا رفته از دیشب تا به حال. حداقل فهمیدیم که از ادامه ستاره های &lt;a href="http://www.nnsw.com.au/constellations/southerncross.htm"&gt;صلیب جنوبی&lt;/a&gt; می شود فهید که جنوب کدام طرف است. مشکل تشخیص شمال از جنوب در شب برایم حل شد، فقط مانده که در روز یاد بگیرم شمال کدام طرف است و جنوب کدام.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt; ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-2093738100439040468?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/2093738100439040468/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=2093738100439040468&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2093738100439040468'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2093738100439040468'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2008_04_01_archive.html#2093738100439040468' title='پُستی که دو روز طول کشید'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-5347704661554251444</id><published>2008-04-16T22:17:00.003+10:00</published><updated>2008-04-16T23:01:44.723+10:00</updated><title type='text'>Inspiration</title><content type='html'>خواستن توانستن است و نتوانستن، آخرِ نخواستن. به اعتقاد من، دلیل اینکه خیلی کارها انجام نمی شود یا انجامشان نمی دهیم و هزار بهانه از زیر سنگ و توی جیب و دست خالی و هزار جایِ دیگرمان در میاوریم، به خاطر این نیست که از توانمان خارج است، به خاطر این است که نمی خواهیم. که ته ته جدول آرزوهایمان هم قرار ندارد. که حتی تلاش هم نمی کنیم که بشود، حالا شاید شد! نمی خواهیم و شاید خودمان هم خیلی آگاه نباشیم که چرا. مثلن اینکه منِ نوعی دنبال یک کار بهتر نمی روم، دلیلش این نیست که کار نیست یا من سواد ندارم یا سخت است و حالا از کجا باید شروع کنم و حالا کی به من کار میده و حالا من که تازه از یه مملکت دیگه اومدم راه و چاه رو بلد نیستم، نه خیر، دلیل اصلی این است که من نمی خواهم عزمم را جزم کنم و خودم را دو تا پله ناقابل بالا بکشم و از جایی که هستم صعود کنم به یک جای بهتر. حالا چرا نمی خواهم دلیلش برای هر کسی فرق می کند. اما بیشتر وقتها آدم نمی تواند خودش را در یک قالب بالاتر تصور کند و از تصورِ تصویر ناشناخته خودش در ذهنش می ترسد. برای همین هم می چسبد به همینی که دارد. البته قناعت هم می گویند که چیز خوبی است که خوب من چون که خیلی قانع نیستم و نبودم، نمی توانم بگویم که واقعن خوب هست یا نه. اما می دانم که پیشرفت از آن هم بهتر است. همین که جایی باشی که از جنس خودت و با شرایط خودت کسی تا به حال پایش نرسیده، حس خوب توانایی به آدم دست می دهد. که هوس می کنی به خودت بگویی آفرین هما. کارِت درسته! &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ؤ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یا مثلن اینکه من چاقم یا مثلن بی پولم یا مثلن تنها هستم و یا خیلی نیستم ها و ندارم های دیگر که شفاهی می گوییم که می خواهیم، خیلی هم که ته ته دلِ خودمان را نگاه کنیم و با خودمان روراست باشیم، از داشتن و بودنش خیلی احساسِ &lt;strong&gt;&lt;em&gt;خود بودن&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; بهمان دست نمی دهد. مثلن همین پول. اینکه گیرمان نمی آید و نداریم شاید برای این است که به نظرمان چیز بی خود و چرتی می آید یا اصلن نمی دانیم که با یک عالمه اش باید چه کار کرد! برای همین هم دنبالش نمی رویم، خودآگاه یا نا آگاهانه. یا مثلن یک رابطه خوب حالا چه زن و شوهری چه رفاقتی، اگر نداریم شاید برای این است که نمی خواهیم، که نمی توانیم تصور کنیم که خودمان در آن رابطه چه چیزی عایدمان می شود یا چه چیزی عاید دیگری می شود از داشتن این رابطه، برای همین هم اصلن قیدش را می زنیم. شاید عجیب باشد، من حتی آدمی را می شناختم که از خوشبخت بودن و خوشی خودش هم واهمه داشت، از ترس اینکه کسی دیگر دور و برش نباشد که برایش ترحم و دلسوزی کند. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;البته این ها به معنی این نیست که همیشه شرایط فراهم هست و فقط ما نمی خواهیم. خیلی وقتها اصل قضیه وجود ندارد. اما وقتی می شود، باید خواست و برای رسیدن به خواسته، تلاش کرد. حسرتِ زندگی کردن را باید با خودِ زندگی جایگزین کرد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-5347704661554251444?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/5347704661554251444/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=5347704661554251444&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5347704661554251444'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5347704661554251444'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2008_04_01_archive.html#5347704661554251444' title='Inspiration'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-5400319251482304319</id><published>2008-04-11T21:59:00.002+10:00</published><updated>2008-04-11T22:21:06.290+10:00</updated><title type='text'>سلام زندگی، سلام وبلاگ</title><content type='html'>&lt;span&gt;انگار سالهاست که حرف نزده ام&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;اینجا ننوشته ام، مدتهاست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;چیزهای زیادی برای گفتن هست، چیزهای زیادی برای تجربه کردن هست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;حتی وقتی که فکر می کنی این دیگر همان است که دنبالش بوده ای &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;یا این همان لحظه گمشده است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;باز هم می توانی بروی و کشف کنی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;کارهای احمقانه ای را که مدتهاست در مغزت وول می خورند به ردیف نظام کنی و یکی یکی به حساب همه شان برسی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;هیچ کاری از&lt;em&gt; انجام ندادن هیچ کاری&lt;/em&gt; احمقانه تر نیست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;تنبلی کردن و ترس، از خود مرگ هم ترسناک تر است، تجربه کردن، خود زندگی است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;فقط با تجربه است که یاد می گیریم، بزرگ می شویم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;به فکرهایم دیگر نه نمی گویم، از فکرهای جدیدم نمی ترسم، از نوسانهای کش سانی مغزم استقبال می کنم، به آرزوهایم پر و بال می دهم، فکرهایم را رها می کنم...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;انسانیت انسانها اما فقط این نیست، چیزهای ظریفی در آدمها هست که کیفیتشان را بالا و پائین می برد، مثل عظوفت، وجدان، قدرشناسی، تشکر و عذرخواهی، به خاطر سپردن خوبها و از یاد بردن تمام ضربدرهایی که جلوی اسم بدها ردیف کرده ایم. بدها را خیلی وقت است که فراموش کرده ام&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;باید یاد بگیرم که خوبها یادم بمانند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-5400319251482304319?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/5400319251482304319/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=5400319251482304319&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5400319251482304319'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5400319251482304319'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2008_04_01_archive.html#5400319251482304319' title='سلام زندگی، سلام وبلاگ'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-7089395863543730569</id><published>2008-03-10T12:14:00.002+11:00</published><updated>2008-03-10T13:12:27.428+11:00</updated><title type='text'>فیلسوف نامه</title><content type='html'>هر چه بیشتر می گذرد و من به زندگی بیشتر دقت می کنم بیشتر متقاعد می شوم که ما آدمها به دنیا می آییم که بیاموزیم. و بهای این یاد گرفتن هم عمری است که صرف می شود. تعریف علمی اش هم این می شود که خریت و حماقت با طول عمر انسان نسبت معکوس دارد. اما این معادله فقط یک معادله ساده نیست. نوع زندگی،سطح زندگی، میزان تعامل با محیط اطراف، مطالعه در تاریخ و عبرت از گذشتگان، طرز تربیت، روش زندگی و حتی میزان توجه و محبتی که از محیط اطراف به شخص وارد می شود ضرایب مستقیم یا معکوس این معادله هستند. معادله پیچیده ای نیست اما تعدادِ ضرایب زیاد و در خیلی موارد نتیجه معادله غیر قابل پیش بینی است. طوری که اگر تعداد ضرایب معکوس این معادله بیش از ضرایب مستقیم باشد در بعضی موارد رابطه مستقیم معادله به رابطه معکوس تبدیل می شود. بماند که این معادله برای خیلی ها اصلن کاربردی ندارد و کار هم نمی کند که خوب اگر در همان جهل و نادانی بخواهیم بمانیم و زندگی کنیم و آزاری هم به کسی نرسد هیچ وقت هم هیچ کسی متوجه ما نخواهد شد و اتفاق خاصی هم در جریان زندگی نخواهد افتاد. می شود همان سنگ های ریز ته مسیل که بودن و نبودنشان شاید تاثیری به جریان کلی آب وارد نکند. جریان زندگی بدون سنگ ریزه ها و یا با سنگ ریزه ها هم ادامه دارد. شاید سنگ ریزه بودن به نظر آسان تر و راحت تر و بهتر باشد. اما هدف جلو رفتن با جریان است، یا حداقل من این طور فکر می کنم. هر کدام هستید باشید و خوشحال هم باشید، مهم این است که معادله درست کار کند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;این چند وقت که به وبلاگ نرسیدم بهانه خوبی داشتم. شاید باز هم نرسم که سر بزنم با اینکه بهانه ماندنی نیست. خوش باشید و قوی و سالم.&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-7089395863543730569?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/7089395863543730569/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=7089395863543730569&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7089395863543730569'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7089395863543730569'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2008_03_01_archive.html#7089395863543730569' title='فیلسوف نامه'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-7237662364270726340</id><published>2008-02-28T21:42:00.001+11:00</published><updated>2008-02-28T21:42:57.045+11:00</updated><title type='text'>محسن نامجو - گیس</title><content type='html'>&lt;div xmlns='http://www.w3.org/1999/xhtml'&gt;&lt;p&gt;&lt;object height='350' width='425'&gt;&lt;param value='http://youtube.com/v/U-rYh_qiwig' name='movie'/&gt;&lt;embed height='350' width='425' type='application/x-shockwave-flash' src='http://youtube.com/v/U-rYh_qiwig'/&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سلام، من هستم... خیلی زیاد. شما به نامجو که من از طریق پویا کشفش کردم و صدای دلنشینش گوش کنید تا من برگردم. از لطف همه ممنون&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-7237662364270726340?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/7237662364270726340/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=7237662364270726340&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7237662364270726340'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7237662364270726340'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2008_02_01_archive.html#7237662364270726340' title='محسن نامجو - گیس'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-4828292483568940210</id><published>2008-01-25T16:21:00.000+11:00</published><updated>2008-01-25T16:52:34.260+11:00</updated><title type='text'>Where is the love</title><content type='html'>دنیا چه مرگش شده مادر؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مردم جوری زندگی می کنند که انگار بی مادرند&lt;br /&gt;فکر کنم همه به ناراحتی و نگرانی اعتیاد پیدا کردند&lt;br /&gt;فقط چیزهایی رو که باعث عذاب روحی میشن، جذب می کنند&lt;br /&gt;آره ما می خواهیم توی خارج از کشور تروریسم رو متوقف کنیم&lt;br /&gt;اما هنوز خودمون تروریسمِ حی و حاضررو اینجا داریم&lt;br /&gt;توی امریکا، سازمان بزرگ سیا و گنگسترهای&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Bloods"&gt; بلادز&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Crips"&gt;کریپز &lt;/a&gt;و گروه نژادپرست &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Kkk"&gt;ک.ک.ک&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;اما اگه فقط نژاد خودت رو دوست داشته باشی&lt;br /&gt;نتیجه اش این میشه که جا رو برای تبعیض باز می کنی&lt;br /&gt;وتبعیض، فقط نفرت میاره&lt;br /&gt;اگه هم نفرت توی وجودت باشه، زود قاطی می کنی&lt;br /&gt;آره اون وقته که دیوونه بازی در میاری&lt;br /&gt;و دقیقن این جوریه که خشم به کار میفته و عمل می کنه&lt;br /&gt;فقط باید عشق داشته باشی که بتونی مهارش کنی&lt;br /&gt;کنترل فکرت رو به دست بگیری و تفکر کنی&lt;br /&gt;بگذارید که روحتون جذبِ عشق بشه، با شماهام!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردم می کُشند و کشته می شن&lt;br /&gt;بچه ها آسیب می بینند و تو صدای گریه شون رو می شنوی&lt;br /&gt;می تونی نصیحتت رو خودت هم اجرا کنی؟&lt;br /&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Turn_the_other_cheek"&gt;اون طرف صورتت رو هم برای سیلی خوردن جلو بیاری؟&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;خدایا! خدایا! خدایا! کمکمون کن&lt;br /&gt;از اون بالا یه اشارتی بفرست&lt;br /&gt;چونکه همه اش مردم به من گیر میدن و می پرسن&lt;br /&gt;که عشق کجاست؟ عشق کجاست؟ عشق کجاست؟ عشق، عشق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگه مثل قدیم نیست، همه چی عوض شده&lt;br /&gt;روزهای جدید غریبند، دنیا دیوونه شده؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگه عشق و صلح قدرت دارن&lt;br /&gt;پس چرا تکه های عشق بی صاحب مونده؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ملتها بمباران راه می اندازند&lt;br /&gt;گازهای شیمیایی ریه های کوچولوها رو پر می کنه&lt;br /&gt;با زجرِ مُدام&lt;br /&gt;وقتی جوونها، جوونمرگ می شن&lt;br /&gt;از خودت سوال کن که واقعن عشق اونقدر قدرتمند هست؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;دد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;منم اونوقت می تونم از خودم بپرسم که واقعن چه اتفاقی داره میفته؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;با این دنیایی که توش زندگی می کنیم&lt;br /&gt;مردم همه اش در حال وادادن هستند&lt;br /&gt;تصمیمهای غلط می گیرند&lt;br /&gt;فقط زندگی خودشون براشون مهمه&lt;br /&gt;و برای بقیه اصلن اهمیتی قائل نمی شن&lt;br /&gt;تو، برادر رو، انکار می کنن&lt;br /&gt;جنگ ادامه داره اما هنوز معلوم نیست واسه چی&lt;br /&gt;حقیقت پنهان شده&lt;br /&gt;جارو شده زیر قالی&lt;br /&gt;اگه واقعیت رو نفهمی&lt;br /&gt;عشق رو هم نخواهی شناخت&lt;br /&gt;عشق کجا رفته پس؟ با شماهام! من نمی دونم&lt;br /&gt;واقعیت کجاست پس؟ با شماهام! من نمی دونم&lt;br /&gt;عشق کجاست؟ با شماهام! &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردم می کَشند و کشته می شن&lt;br /&gt;بچه ها آسیب می بینند و تو صدای گریه شون رو می شنوی&lt;br /&gt;می تونی نصیحتت رو خودت هم اجرا کنی؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اون طرف صورتت رو هم برای سیلی خوردن جلو بیاری؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خدایا! خدایا! خدایا! کمکمون کن&lt;br /&gt;از اون بالا یه اشارتی بفرست&lt;br /&gt;چونکه همه اش مردم به من گیر میدن و می پرسن&lt;br /&gt;که عشق کجاست؟ عشق کجاست؟ عشق کجاست؟ عشق، عشق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سنگینی بار دنیا رو روی شونه ام احساس می کنم&lt;br /&gt;هرچی من پیرتر میشم، شما مردم هم بی تفاوت تر میشین&lt;br /&gt;بیشتر ماها فقط به پول درآوردن فکر می کنیم&lt;br /&gt;راه رو که عوضی بریم، خودخواهی هم سراغمون میاد&lt;br /&gt;رسانه ها همه اش اطلاعات غلط تحویلمون می دن&lt;br /&gt;تصویر سازیِ منفی، شده مهمترین اصلشون&lt;br /&gt;که ذهن جوونها رو از باکتری هم سریعتر آلوده می کنه&lt;br /&gt;بچه ها می خوان مثل چیزهایی که توی سینما می بینن رفتار کنن&lt;br /&gt;اتفاقی که سر ارزشهای انسانی بیفته&lt;br /&gt;یا بلایی که سر برابری و انصاف بیاد&lt;br /&gt;به جای اینکه عشق ببخشیم، کینه پخش می کنیم&lt;br /&gt;درک و فهم هم که نباشه، ما رو از یکپارچه بودن و اتحاد دور می کنه&lt;br /&gt;برای همینه که من بعضی وقتها حالم گرفته است&lt;br /&gt;برای همینه که بعضی وقتها داغونم&lt;br /&gt;بی خود نیست که بعضی وقتها حالم گرفته میشه&lt;br /&gt;باید باورهام رو زنده نگه دارم، تا وقتی که عشق دوباره پیدا بشه&lt;br /&gt;عشق کجاست؟ عشق کجاست؟ عشق کجاست؟ عشق کجاست&lt;br /&gt;خدایا! خدایا! خدایا! کمکمون کن&lt;br /&gt;از اون بالا یه اشارتی بفرست&lt;br /&gt;چونکه همه اش مردم به من گیر میدن و می پرسن&lt;br /&gt;که عشق کجاست؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt; ئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ویدیوی ترانه عشق کجاست از گروه&lt;a href="http://www.blackeyedpeas.com/"&gt; بلک آید پیز &lt;/a&gt;و آبجی &lt;a href="http://fergie.blackeyedpeas.com/"&gt;فرگی&lt;/a&gt; از &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=PJV9EMkv0u4"&gt;اینجا&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;اصل ترانه به انگلیسی از خیلی جاها مثلن یکی اش از &lt;a href="http://www.lyricsondemand.com/b/blackeyedpeaslyrics/whereisthelovelyrics.html"&gt;اینجا &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;ترجمه به فارسی به همراه کمی تا قسمتی تفسیر شخصی - خداوند &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B0%D8%A8%DB%8C%D8%AD%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%DB%8C"&gt;ذبیح الله منصوری&lt;/a&gt; را هم قرین رحمت کناد- برای روان تر شدن متن، از خودم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-4828292483568940210?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/4828292483568940210/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=4828292483568940210&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4828292483568940210'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4828292483568940210'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2008_01_01_archive.html#4828292483568940210' title='Where is the love'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-7594939122492852331</id><published>2008-01-20T13:02:00.000+11:00</published><updated>2008-01-20T14:23:38.246+11:00</updated><title type='text'>خاکستری</title><content type='html'>وقتی مقنعه اجباری شد به جای روسری من خوشحال بودم. یک دختر بچه کلاس سوم دبستان که از پوشیدن لباس مدرسه جدیدش فقط ذوق می کرد. گره زدن روسری سخت بود. روسری قهوه ای رنگ خیلی ضخیم بود. با مقنعه بهتر می شنیدم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی که مقنعه تریکو تبدیل شده به مقنعه-چادری که تا کمر می رسید باز هم خوشحال بودم. خوشحال که شبیه خانم دینی بودم. خیلی مهربان بود و دوست داشتنی. من کلاس پنجم بودم. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;راهنمایی که رسیدم شلوار لی و زیکو و جوراب سفید و حال و هوای قرتی شدن دود شد به هوا. باید لباسی می پوشیدیم که هیکل نحیفمان کامل گم شود. محو شود. خجالت باید می کشیدیم از دختر شدن و دخترانه بودنمان. از رنگی بودن و رنگ داشتن. رنگ شاد رنگ جلف بود. شلوار لی نماد امپریالیسم جهانخوار بود و جوراب سفید احتمالن علامت زنده بودن. باید می مردیم از خفت دختر بودن. اما حتی از بمباران هم جان سالم به در بردیم تا آخر دبیرستان. کاپشن آبی رنگم بعد از تذکر ناظم نفرت انگیز دبیرستان سیاه شد، مثل دل همان خانم ناظم. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگر می فهمیدم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;همان وقتی که شعر عاشقانه ام را روی تابلوی گروه فرهنگی راهروی دانشکده به اشاعه ابتذال تفسیر کردند فهمیدم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;و&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آن وقت که آن پسره ترسو از بی جربزگی اش ما دخترهای حق خورده و سرخورده را خیلی جدی بست به مزخرفاتی که فقط خود احمقش تصویر کرده بود.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آن موقعی که دفتر کار خانم مدیر عامل مقنعه ای را دیدم که تصویر قلعه اردک را در ذهنم مجسم می کرد، از بس که دور بود و دست نیافتنی، فهمیدم که من اینجا، خودم نیستم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;همان وقت که مدیر امور اداری بی شعور نمی دید کار کردن و زخمت کشیدن و دلسوزی من را و فقط چهار تا رشته مویی را که همیشه بیرون بود می دید، دل کندم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt; د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;رفتم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;رنگ سیاه نمی خواستم باشم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اما می دانم که دیگر سفید هم نخواهم شد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-7594939122492852331?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/7594939122492852331/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=7594939122492852331&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7594939122492852331'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7594939122492852331'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2008_01_01_archive.html#7594939122492852331' title='خاکستری'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-3844646915926308303</id><published>2008-01-19T14:52:00.001+11:00</published><updated>2008-01-19T14:52:00.339+11:00</updated><title type='text'>The Potbelleez - Don't Hold Back</title><content type='html'>&lt;div xmlns='http://www.w3.org/1999/xhtml'&gt;&lt;p&gt;&lt;object height='350' width='425'&gt;&lt;param value='http://youtube.com/v/WxAXmHa0--I' name='movie'/&gt;&lt;embed height='350' width='425' type='application/x-shockwave-flash' src='http://youtube.com/v/WxAXmHa0--I'/&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-3844646915926308303?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/3844646915926308303/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=3844646915926308303&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/3844646915926308303'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/3844646915926308303'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2008_01_01_archive.html#3844646915926308303' title='The Potbelleez - Don&amp;#39;t Hold Back'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-8591639612269577156</id><published>2008-01-18T23:15:00.001+11:00</published><updated>2008-01-18T23:15:23.105+11:00</updated><title type='text'>habibi ya noor-el ain - Amr Diab</title><content type='html'>&lt;div xmlns='http://www.w3.org/1999/xhtml'&gt;&lt;p&gt;&lt;object height='350' width='425'&gt;&lt;param value='http://youtube.com/v/fIbyHgUKfQk' name='movie'/&gt;&lt;embed height='350' width='425' type='application/x-shockwave-flash' src='http://youtube.com/v/fIbyHgUKfQk'/&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-8591639612269577156?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/8591639612269577156/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=8591639612269577156&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8591639612269577156'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8591639612269577156'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2008_01_01_archive.html#8591639612269577156' title='habibi ya noor-el ain - Amr Diab'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-7137869581275415048</id><published>2008-01-17T22:12:00.000+11:00</published><updated>2008-01-17T22:56:03.155+11:00</updated><title type='text'>Resolutions 08</title><content type='html'>به تصمیم خودم احترام بگذارم. مهمترین اصل برای شاد بودن و شاد ماندن که یاد گرفته ام این است که همیشه و در همه حال از کاری که کرده ام و یا قدمی که برداشته ام و یا هدفی که در پیش گرفته ام خوشحال باشم. از انتخاب شریک زندگی، از کاری که می کنیم، جایی که برای زیستن انتخاب کرده ایم، داشتن بچه و کار تمام وقت بیرون از خانه، ورزش کردن یا حتی ورزش را کنار گذاشتن همیشه به خودمان ببالیم و افتخار کنیم. اگر درست و با فکر انتخاب کرده باشم جایی برای حسرت خوردن نباید مانده باشد. اگر هست، درستش کنم، انسان هستم و حتمن نه خیلی کامل. درستش می کنم که باز بتوانم به همه چیزهایی که دارم خوشنود باشم. اگر از توانم خارج است یا از طول عمرم بیشتر، رهایش می کنم، هدفهای جدید تعریف می کنم. چیزی که نصفه نیمه دائم در پس ذهنم باشد، اذیتم می کند، دوستی نصفه نیمه، آزار دهنده، هدفهای نصفه نیمه، زندگی نصفه نیمه باید کامل باشد. اگر نیست پس نیست. می رود. شاید نصفه های رها شده در فضای جدیدی کامل شوند. وقتی که صرف می شود که کاملش کنم یا آن نیمهِ رفته از دست، نباید در من به قلوه سنگ تبدیل شود. نمی خواهم که وقتی در خودم چرخ می زنم پاهایم به سنگ بسته شود. به تصیم هایم که احترام بگذارم به خودم و به زندگی ام احترام گذاشته ام. مثل همان احترامی که همه از همدیگر توقع داریم. از خودمان چرا دریغ می کنیم؟ خودم را بیشتر دوست خواهم داشت. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یاد هم گرفته ام که تا زمانی که کسی از من نظر نخواسته نظر شخصی ارائه نکنم. زندگی مردم وبلاگ نیست که بخواهند کامنت برایشان بنویسم. نظرهایم را برای خودم نگه می دارم. در عوض فقط گوش می کنم. بعضی وقتها آدمها از بلند بلند حرف زدن با کسی دیگر فقط می خواهند صدایشان شنیده شود. همین. من هم شنونده خوبی هستم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt; ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-7137869581275415048?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/7137869581275415048/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=7137869581275415048&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7137869581275415048'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7137869581275415048'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2008_01_01_archive.html#7137869581275415048' title='Resolutions 08'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-2470658945722622630</id><published>2008-01-05T23:08:00.000+11:00</published><updated>2008-01-06T00:03:58.418+11:00</updated><title type='text'>Million Dollar Baby</title><content type='html'>بعد از اینکه مگی فیتزجرالد همه مسابقه های بوکس رده وزنی خودش را برنده میشود، از رئیس می پرسد آن خانه یادش هست؟ که راجع به آن با هم حرف زده بودند؟ به رئیس می گوید که می خواهد آن خانه را بخرد. برای مادرش. که خیلی به خانه احتیاج دارد. بعد از رئیس می خواهد که باهم به شهر مادرش بروند و خانه را به مادرش بدهند. که از خوشحالی غافلگیرش کنند. عکس العمل مادرش اما آنی نیست که مگی فکر میکرده. مادرش با پرخاش به مگی می توپد که چرا از او نپرسیده که خانه می خواهد یا نه؟ حالا که برایش خانه خریده ممکن است دولت پول بیکاریش را پس بگیرد. هزینه های خانه را چه کسی میدهد؟ پول بیمه داروها چی؟ هر بار هم مگی میگوید پول بیشتری می فرستم. اما مادرش باز پرخاش می کند. میگوید پس چرا پولش را به من ندادی؟ مگی از مادرش می پرسد که مسابقه هایش را اصلن دیده یا نه؟ مادرش با تمسخر میگوید آره دیده ام. همه مردم اینجا هم دیده اند و به تو می خندند. و بعد خود مادر هم خنده اش میگیرد. خواهرش هم به مگی می خندد. بعد مادرش میگوید یک مرد پیدا کن مگی. با زندگی تأسف باری که خودش داشته بازهم همان روش زندگی را به مگی توصیه می کند. این خیلی واقعیت دارد. بعضی وقتها ما آدمها بد جور در هچل نسخه از پیش تعریف شده زندگی گیر می افتیم. طوری که خودمان هم باورمان می شود که بقیه آدمها غلط هستند و فقط ما درستیم. باور داریم که زنها نمی توانند. که سی و سه سالگی خیلی برای شروع دیر است. که بی پولی یعنی آخر خط. که تنهایی یعنی بدبختی. کاش آدم می توانست هر چند وقت یک بار زندگیش را از بیرون نگاه کند. از بالا یا حتی از نگاه یک نفر سوم. قبل از اینکه آنقدر در مردابی که خودش در ذهنش ساخته فرو برود که نتواند طور دیگری ببیند و فکر کند. حد و مرز را ما آدمها تعیین می کنیم، آنهم توی ذهن خودمان.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مگی عمرش کوتاه شد. اما به قول اسکرَپ، هر روز خیلی ها میمیرند. به عنوان گارسن یا خدمتکار رستوران - کار سابق مگی - اما آنهایی از زندگیشان راضی هستند که از فرصتی که در زندگیشان داشته اند استفاده کرده اند. مَگی از زندگیی که خودش ساخته بود راضی بود، خیلی. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-2470658945722622630?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/2470658945722622630/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=2470658945722622630&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2470658945722622630'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2470658945722622630'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2008_01_01_archive.html#2470658945722622630' title='Million Dollar Baby'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-2616390105873114292</id><published>2008-01-05T20:24:00.000+11:00</published><updated>2008-01-05T21:07:38.292+11:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>گفته بودم از آدمهای نصفه نیمه خوشم نمی آید؟ از رفیق دست دوم بودن هم. دوست دارم اگر رابطه ای هست تمام و کمال باشد. از همان ها که حتی جمعه شبهایت را هم حاضر باشی به پایش خرج کنی و از کافه کاباره یک هفته ات گذشت کنی. دوست ندارم هم صحبت ساعت های کسالت آور یکشنبه صبحهایت باشم. می دانم که آن موقع هم به تلفنت جواب رد نمی دهم. از این اخلاق خودم، همه شاکیند، حتی خودم. گفته بودم؟ نه! نگفته بودم. اما زنگ زدی، با اینکه جمعه بود. من را خوب شناخته ای. بعد از چند سال، رفیق قابلی شده ایم برای هم. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-2616390105873114292?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2616390105873114292'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2616390105873114292'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2008_01_01_archive.html#2616390105873114292' title=''/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-7864926656136286929</id><published>2008-01-02T14:35:00.000+11:00</published><updated>2008-01-02T15:21:21.689+11:00</updated><title type='text'>آن روی سکه</title><content type='html'>خانم جیم از ساعت هفت و نیم صبح پشت کامپیوترش سر کار نشسته و تمام سعی اش را می کند که همه حواسش را بدهد به کار. اما هر دو ثانیه یک بار تمام خطرات عالم و همه صفات روزنامه حوادثی که خوانده و تمام مادرهای سهل انگاری را که در عمرش دیده که با بی رحمی تمام یا بچه شان را توی خانه تنها ول کرده اند و یا سپرده اند دست ننی های شانزده هفده ساله از خدا بی خبری که تا چشم صاحب خانه را دور می بیینند پارتی راه می اندازند و دوست پسرشان را دعوت می کنند و به بچه قرص خواب می دهند، جلوی چشمش رژه می روند. بر شیطان و خودش و تنهایی و غربت و کارتون خانواده مهاجران و اجبار و محل کار شوهرش که فرستاده اندش ماموریت، لعنت می فرستد. بالاخره با خودش کنار می آید و وجدان کاری را با بچه اش هموزن می کند و از رئیس اجازه می خواهد که زودتر از معمول به خانه برود. به بهانه اینکه تعطیلات مدرسه است و باید با بچه اش بیشتر وقت صرف کند. بدو بدو به خانه می رسد. چشمهای شاد بچه اش را که می بیند انگار همه غصه ها با هم دود می شوند به هوا. خوشحال برای هر دونفرشان غذا درست می کند. با هم پارک می روند که وجدان مادرانه اش پیش بچه اش آرام شود. اما این وقت روز پارک مثل قبرستان خالی است. حوصله بچه سر می رود. بر می گردند خانه غذا می خورند. بچه می خوابد و مادر جیم بعد از شستن ظرفها و حمام، می رود سراغ اینترنت. شوهرش در همین وقت زنگ می زند. رفتی &lt;a href="http://www.medicareaustralia.gov.au/"&gt;مدیکر &lt;/a&gt;پول دکتر را بگیری؟ خانم جیم تازه یادش می افتد که هزار تا کار نکرده دیگر هم داشته. برچسب زدن شروع می شود و خانم و آقای جیم دعوایشان می شود و مکالمه نیمه تمام قطع می شود. خانم جیم مثل معتادها اول می رود سراغ مودم و بعد هم لپ تاپ را بغل می کند. ایمیلها را چک می کند. دو سه تا ایمیل فورواردی دارد که به درد لای جرز دیوار می خورند. بعد ایمیلهای &lt;a href="http://seek.com.au/"&gt;سیک &lt;/a&gt;را چک می کند که شاید کار مناسبی بینشان باشد. بعد هم می رود سراغ وبلاگها. وبلاگ ژرفا هنوز همان پست دلتنگی اش است. پویا که هنوز برنگشته. حمید، حامد، نیکی، آزاد نویس، سی و چنج درجه، شیوا، مامان غزل، ققنوس، انار، بلوط و ... زیتون را می خواند و &lt;a href="http://z8un.com/archives/2008_01.html#002052"&gt;این &lt;/a&gt;پست را. هوم. با خودش سری تکان میدهد. به زیتون حق میدهد. اما خودش را از آقای جیمی که زیتون نوشته خیلی خیلی دور می بیند. یعنی همه فکر می کنند که آدمهای جیم توی خارج همه زندگی شان تفریح است؟ وبلاگ خودش را باز می کند که چیزی بنویسد. اما یادش می افتد که خیلی ها وبلاگش را می خوانند. دلش نمی خواهد که خانواده اش توی ایران از غصه ها و تنهایی ها و نداری هایش با خبر شوند. یک کمی فکر می کند. بعد می نویسد: امروز با پسرم حسابی توی پارک بازی کردیم.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-7864926656136286929?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/7864926656136286929/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=7864926656136286929&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7864926656136286929'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7864926656136286929'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2008_01_01_archive.html#7864926656136286929' title='آن روی سکه'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-4294362282395734024</id><published>2007-12-30T00:09:00.000+11:00</published><updated>2007-12-30T11:36:05.955+11:00</updated><title type='text'>نِل یا شاید هم هاچ زنبور عسل</title><content type='html'>بعضی وقتها از سوراخ یک سوزن هم که باشد با هولاهوپ رد می شوم. بعضی وقتهای دیگر از در خانه مان هم که بخواهم رد شوم هزار جور بهانه از زمین و زمان می تراشم که رد نشوم. امان از پریودهای روحی. کسی کتابی در مورد زن سی و سه- چهار ساله ننوشته؟ که خردادی هم باشد؟ کاش می توانستم مثل آدمهای عادی فکر کنم. آنهایی که از تولد تا مرگ را در دانشگاه رفتن، کار کردن و کسب درآمد، ازدواج کردن و تشکیل خانواده دادن و گذران عمر تا پیری خلاصه می کنند و نهایت لذت را در سلامتی می دانند. نا شکری نمی کنم. همه چیز خوب است و من همه چیز دارم. اما در لابلای موج مهاجرت به این جزیره، چیزی گم شده که نمی دانم چیست. بعضی وقتها با خودم فکر می کنم از استرس بیش از حد که به این آرامش بیش از حد تر رسیده ایم شاید، دچار یک خلاء حسی شده ام. شاید هنوز به سکوت و خلوتی اینجا عادت ندارم. شاید ... شاید دلم برای خودم تنگ می شود. برای خود خودم. ای لعنتی که نمی دانم کجایی و چه هستی، من تو را بعضی وقتها به شکل یک ماشین &lt;a href="http://www.drive.com.au/Editorial/ArticleDetail.aspx?ArticleID=19135"&gt;اکس فایو &lt;/a&gt;و خانه &lt;a href="http://www.vic.henley.com.au/#/House/35/"&gt;دابل استوری &lt;/a&gt;در &lt;a href="http://www.mosman.nsw.gov.au/"&gt;ماسمن &lt;/a&gt;می بینم. و بعضی وقتهای دیگر هم منتظرم که تو را در یک مسافرت به هاوایی یا تور دور دنیا پیدا کنم. بعضی وقتهای دیگر هم فکر می کنم که شاید تو را در یک کار با پکیج دویست هزار دلار بالاخره پیدا خواهم کرد اما بیشتر وقتها فکر می کنم که تو توی دانشگاه به شکل یک مَستر یا&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/PhD"&gt; پی اچ دی&lt;/a&gt; نشسته ای که ذلت و خواری من را موقع درس خواندن دوباره ببینی. شاید هم یک &lt;a href="http://www.google.com.au/search?hl=en&amp;amp;rlz=1T4ADBS_en__241AU246&amp;amp;q=investment+property&amp;amp;btnG=Search&amp;amp;meta=cr%3DcountryAU"&gt;سرمایه مِلکی &lt;/a&gt;هستی که باید با سود سهامی که قرار است بخرم به هم برسیم؟ خدا کند که توی کلاس گیتاری که از فوریه شروع میشود پیدایت کنم اما هنوز مطمئن نیستم که آنجا هم باشی. شاید هم توی همین وبلاگ باشی؟ شاید توی &lt;a href="http://www.booksalive.com.au/books/husband/"&gt;کتاب&lt;/a&gt; جدیدی که خریده ام؟ کجا قایم شده ای که بدون تو من اینهمه گیجم که حتی یک کیلو ران مرغی را که برای جوجه کباب امروز خریده بودم و پولش را هم داده بودم یادم رفته بود که از فروشنده بگیرم و بعد از گرفتن رسید راهم را کج کردم به سمت خانه. پسر فروشنده وقتی برای بار دوم بعد از نیم ساعت من را دید بدون هیچ حرفی مرغ را به من داد اما می دانم که دلش به حال زن جوانی که فراموشی گرفته سوخته بود. شاید با خودش فکر کرده بود که من یک بیمار روانی بودم که مرغ نمی خواستم و فقط می خواستم یک کاری کرده باشم. شاید هم فکر کرده که من آلزایمر داشته ام و حتمن بعدن فک و فامیلم سروکله شان برای گرفتن مرغ پیدا می شود. برای همین هم کیسه مرغ را دست نزده بود و همان گوشه میز گذاشته بود. خیلی حس بدی بود. خجالت کشیدم اما هنوز از پیدا کردن تو نا امید نشده ام. گمشده ام را پیدا می کنم. باید اول نوشتن این پست وبلاگ را تمام کنم بعد خواندن کتاب جدید را. بعد از کلاس گیتار حتمن برای پیدا کردن کار جدید اقدام می کنم. اما قبل از آن باید از دانشگاه درباره شرایط ادامه تحصیل تحقیق کنم. همزمان می توانم یک مسافرت دور دنیا هم برای خودمان رزرو کنم. خانه سرمایه گذاری، سهام و بی ام دابلیو نازنین را هم باید با مشاور مالی بانک در میان بگذارم. حتمن راهی پیدا می کند. اما آن موقع شاید باز هم از هم از دست من فرار کنی. اگر بشوی گرین کارت امریکا، یا مثلن چه می دانم تور پیاده روی دور جزیره ماداگاسکار، آن وقت باید چکار کنم؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;...ئ&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-4294362282395734024?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/4294362282395734024/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=4294362282395734024&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4294362282395734024'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4294362282395734024'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_12_01_archive.html#4294362282395734024' title='نِل یا شاید هم هاچ زنبور عسل'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-8511572658464108414</id><published>2007-12-27T12:19:00.000+11:00</published><updated>2008-11-13T18:37:12.390+11:00</updated><title type='text'>St. Paul Cathedral</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R3MGOZyo-JI/AAAAAAAAAJg/6-V5JqXiVnA/s1600-h/PC220310.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5148465643525830802" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R3MGOZyo-JI/AAAAAAAAAJg/6-V5JqXiVnA/s320/PC220310.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; چند روزی رفتیم شهر با نظم و ترتیب ملبورن یا بهتر از این طوری که خود استرالیایی ها تلفظ می کنند ملبِن را دیدیم. طول سفر خیلی کوتاه بود و بیشتر به گشت و گذار داخل شهر گذشت. این چند عکس را از داخل کلیسای بزرگ &lt;a href="http://www.stpaulscathedral.org.au/"&gt;سِنت پاول &lt;/a&gt;گرفتم به نیت آپلود در وبلاگ. اطلاعات بیشتر در مورد &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Cathedral"&gt;کتیدرال &lt;/a&gt;یا همان کلیسای جامع را در ویکی پیدیا میشود پیدا کرد. حالا چرا اینکه ما از کلیسا سر در آوردیم به خاطر بارانی بود که تمام مدت روز بارید و ما را خیس و سرمازده کرده بود. البته ابهت کلیسا هم به اندازه کافی از بیرون جلب توجه می کرد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ملبورن &lt;a href="http://baghepooya.blogspot.com/"&gt;جذابیتهای &lt;/a&gt;دیگری هم دارد که نه با عکس و نه با کلمه می شود بیانش کرد. شهره دوست داشتنی و پویای به معنای کلمه پویا دو انسان اریجینال و اصل اصل. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R3MGOZyo-KI/AAAAAAAAAJo/lZ_H57hbgBY/s1600-h/PC220312.JPG"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R3MGOpyo-LI/AAAAAAAAAJw/8DaZcl8cJuY/s1600-h/PC220321.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5148465647820798130" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R3MGOpyo-LI/AAAAAAAAAJw/8DaZcl8cJuY/s320/PC220321.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R3MAp5yo-HI/AAAAAAAAAJQ/puGoWfXSq2s/s1600-h/PC220315.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5148459518902466674" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R3MAp5yo-HI/AAAAAAAAAJQ/puGoWfXSq2s/s320/PC220315.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R3L_pZyo-CI/AAAAAAAAAIo/k9kQrB-VmwA/s1600-h/PC220317.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5148458410800904226" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R3L_pZyo-CI/AAAAAAAAAIo/k9kQrB-VmwA/s320/PC220317.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R3L_pZyo-DI/AAAAAAAAAIw/ZTTc0YN-Ka4/s1600-h/PC220310.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5148458410800904242" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R3L_pZyo-DI/AAAAAAAAAIw/ZTTc0YN-Ka4/s320/PC220310.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R3L_p5yo-EI/AAAAAAAAAI4/V8Snqp8aT04/s1600-h/PC220312.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5148458419390838850" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R3L_p5yo-EI/AAAAAAAAAI4/V8Snqp8aT04/s320/PC220312.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R3L_p5yo-FI/AAAAAAAAAJA/rBkRZNEYA0I/s1600-h/PC220309.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5148458419390838866" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R3L_p5yo-FI/AAAAAAAAAJA/rBkRZNEYA0I/s320/PC220309.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R3L_p5yo-GI/AAAAAAAAAJI/XxJv7wYZbv4/s1600-h/PC220318.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5148458419390838882" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R3L_p5yo-GI/AAAAAAAAAJI/XxJv7wYZbv4/s320/PC220318.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-8511572658464108414?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/8511572658464108414/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=8511572658464108414&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8511572658464108414'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8511572658464108414'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_12_01_archive.html#8511572658464108414' title='St. Paul Cathedral'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R3MGOZyo-JI/AAAAAAAAAJg/6-V5JqXiVnA/s72-c/PC220310.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-2945530407339729602</id><published>2007-12-26T23:31:00.000+11:00</published><updated>2007-12-26T23:39:02.481+11:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>فکر مثل یک رشته نخ باریک و دراز در سرم پیچ می خورد و به هم می پیچد و یک کلاف می شود. برای  کلاف نخی سفید هم دیگر در سرم جایی ندارم. رنگ خیال که به کلاف می زنم، ابر می شود. سبک و رها. هنوز تمرین می کنم. که کلاف نخی، آجر نشود. که گوشه فکرم را به آجر تبدیل نکنم. که رها باشم. مثل خیال.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-2945530407339729602?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/2945530407339729602/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=2945530407339729602&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2945530407339729602'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2945530407339729602'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_12_01_archive.html#2945530407339729602' title=''/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-7418084377270517885</id><published>2007-12-16T15:23:00.000+11:00</published><updated>2007-12-16T17:33:22.639+11:00</updated><title type='text'>Bloody Woman</title><content type='html'>اگر پیش داوریها و پیش فرضها را از ما آدمها بگیرند، چه می شویم؟ &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز کنار ساحل یکی از خانمها مثل بقیه، در حال برنزه شدن بود و تا برشته شدنش خیلی چیزی نمانده بود. فقط شورت شنا تنش بود و با چشم بسته رو به آفتاب داغ تابستانی دراز کشیده بود که اشعه ماورای بنفش آسمان بی حفاظ استرالیا پوست تیره اش را شکلاتی تر کند. خیلی چیز عجیبی نیست که خانمها را در ساحلهای اینجا بدون نیمتنه بالا ببینی. به نظر من هم همانقدر که یک آقا، تاپ-لس بودنش عادی است خانم هم می تواند تاپ لس باشد. این خوب نظر من است که خیلی هم کسی شاید برایش تره خورد نکند جز همان چند تا خانم توی ساحل! چیزی که برای من هنوز عجیب است این است که این خانمهای تاپ لس چرا لج و حس حسادت و بخل بقیه زنهای توی ساحل را که با لباس عرف &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Bikini"&gt;اینجا &lt;/a&gt;توی آب می روند، در نمی آورند؟ چرا کسی از دیدن این خانمها تحریک نمی شود؟- طفلک آنهایی که از دیدن چکمه روی شلوار روحشان سیخ می شود، اینجا باشند چکار باید بکنند؟- چرا بقیه مثل ما آنقدر غیرت ندارند که بروند و نیم تنه بالای آن خانم را توی گونی پر از سوسک فرو کنند که کمی از عذاب آخرت را بچشد؟ یعنی اینها نمی فهمند که این خانم و درکل جماعت نسوان یا همان نصفان! عقلشان ناقص است و باید بقیه برایشان تصمیم بگیرند؟ عجب! من که هنوز نفهمیدم چرا هیچ کسی هیچ کاری نمی کند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;با یکی از همکارهایم درباره بچه ها حرف میزدیم و نحوه رفتارشان. به من گفت تو زنی مثل بقیه زنها و برای همین هم همیشه دنبال یک دلیل برای لوس کردن بچه هستی! یکی دیگرشان هم چند وقت پیش درباب رانندگی افتضاح زنها! سخن رانی می کرد. این یعنی اینکه متاسفانه هنوز خیلی مانده که آدمها به همه چیز و همه کس با پیش داوری تاریخیِ ساخته دست بشر برچسب نزنند. اینجا هم از دست آدمهای توی جعبه خلاصی نداریم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-7418084377270517885?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/7418084377270517885/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=7418084377270517885&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7418084377270517885'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7418084377270517885'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_12_01_archive.html#7418084377270517885' title='Bloody Woman'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-5841921309114334515</id><published>2007-12-14T15:08:00.000+11:00</published><updated>2008-11-13T18:37:12.690+11:00</updated><title type='text'>3rd Christmas</title><content type='html'>&lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R2ICOZyo9_I/AAAAAAAAAIQ/OU4AAgo9ZKU/s1600-h/PC020237.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5143676170875238386" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R2ICOZyo9_I/AAAAAAAAAIQ/OU4AAgo9ZKU/s320/PC020237.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R2ICOpyo-AI/AAAAAAAAAIY/GuM5w1JVD04/s1600-h/PC020238.JPG"&gt;&lt;/a&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5143678795100256274" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R2IEnJyo-BI/AAAAAAAAAIg/jYZBDMv_u2w/s320/PC020239.JPG" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-5841921309114334515?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/5841921309114334515/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=5841921309114334515&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5841921309114334515'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5841921309114334515'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_12_01_archive.html#5841921309114334515' title='3rd Christmas'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R2ICOZyo9_I/AAAAAAAAAIQ/OU4AAgo9ZKU/s72-c/PC020237.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-6804963611003986075</id><published>2007-12-11T10:59:00.000+11:00</published><updated>2007-12-11T11:41:46.063+11:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>با تعجب به من بهت زده و نگاه می کند&lt;br /&gt;بعد از اینهمه سال هنوز من را به ظاهرم ربط می دهد&lt;br /&gt;باور نمی کند که من هم اشکی داشته باشم&lt;br /&gt;تو گریه هم بلدی؟ و تعجب است که از همه وجودش ساطع می شود&lt;br /&gt;و من که مثل درمانده ها، عاجز از اشکی که مهارش نمی توانم کنم می خندم&lt;br /&gt;و اشکی است که به پهنه صورت جاری می شود&lt;br /&gt;خوشحالم&lt;br /&gt;و این احساس غریب مادرانه را دوست دارم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-6804963611003986075?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/6804963611003986075'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/6804963611003986075'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_12_01_archive.html#6804963611003986075' title=''/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-5836189354820049343</id><published>2007-12-08T11:05:00.000+11:00</published><updated>2007-12-08T13:27:47.304+11:00</updated><title type='text'>از مستی اش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند</title><content type='html'>دیروز مهمانی آخر سال شرکت بود. جای همه خالی کلی هیز بازی در آوردیم و جلوی روی همدیگر به هم چرت و پرت گفتیم و خندیدیم. این همکار هندی ام که قبلن هم ازش نوشتم خیلی آدم با حالیه. با حال از آن جهت که با تمام قوائدی که تا به حال از زندگی قبلی اش یاد گرفته و خیلی هم بهشان افتخار می کند اما خودش را هم محصور نکرده. ول نیست اما اسیر زندگی هندی اش هم نیست. دیروز هر نوشیدنی عجیب و غریبی که بود را امتحان کرد. با اینکه در برنامه سفر قبلی شرکت مان که چند ماه پیش بود، حتی شراب هم نخورده بود، دیشب کارش به ودکا خوردن و &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Sambuca"&gt;سمبوکا &lt;/a&gt;و جین رسید. آدمهایی که اسیر و دربند عقاید دیگران نباشند را دوست دارم. مسئول هماهنگی پروژه های شرکت هم یک دختر بلوند است که به همه آقاهای مهم شرکت حال رسانی می کند از نوع کلاس بالا البته. دختر خوبی است و با اینکه بلوند است اما باهوش هم هست! آخر شب که همه تقریبن تعطیل شده بودیم دیدم که دست یکی از همان آدم های مهم شرکت که اتفاقن دو ماه دیگر هم جشن عروسی اش هست روی باسن مبارک خانم می لغزد و می گردد. بعد از روی باسن می رود روی بازو و ساعد و کف دست و دوباره حرکت از نو. من و این همکار هندی ام هم مشغول فیض بردن با هم شرط بندی کردیم سر لباس زیر این دختره! اون می گفت نداره. من می گفتم&lt;span style="color:#ff99ff;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href="http://images.tribe.net/tribe/upload/photo/688/93a/68893a2d-e9dd-473e-98f5-2ed2170a7550"&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;جی &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;پوشیده&lt;/span&gt;! خط جی روی کمرش معلوم بود.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شوهر سرپرست تیم عملیات هم آمده بود با یک تی شرت مشکی و شلوار کرم رنگ. مدیر عملیات کلی پشت سر شلوار آین آقا مسخره بازی درآورد که پدربزرگ مرحومش از این شلوارها می پوشیده! خداوکیلی همچین شلوار جوادی هم نبود آنقدر که این مایکل مسخره می کرد. جونزی دیوانه هم آمده بود با دوست دختر نوزده ساله و رفیقهایش. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بعد هم با پسرهای آی -تی مشغول دید زدن خانمهای دور و بر شدیم بلکه بتوانیم دست آن یکی شان که نه زن داشت، نه دوست دختر و نه حتی همجنس باز بود! را آن شب بند کنیم. این وسط کلی هم به خاطرات مجردی آن یکی گوش کردم که چه طور یکی شیشه یک لیتری ودکا را در عرض پانزده دقیقه خورده و بعد هم دچار ایست قبلی شده بود و عملن مرده بود و اینکه چه طوری توسط دوستش که پرستار بوده احیا شده و بعد ه ماجراهای دوستان &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Bong"&gt;بونگی &lt;/a&gt;اش و سایر قضایا.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ذ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی وقت است که به این قضیه فکر می کنم که این عوالم مستی اینها خیلی به زندگی نرمال ماها شبیه است! یا اینها در حالت عادی نقاب به صورت می کشند یا مردم ایران نخورده مستند!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;پس نوشت: آنهایی که ایران هستید حواستان به عکس جی که بالا لینک داده ام باشد یک وقت در محل کار اداری تان بازش کردید شوکه نشوید. عکس یک مقداری بیش از حد گویا است. اول خودتان تنهایی نگاه کنید که بعد باعث دردسر نشود.&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;پس نوشت دوم: در همین رابطه و برای همین نوع شورت جی یک نفر یک اسم باحال و مربوط اختراع کرده که به نظر من خیلی برازنده است و با اینکه کمی وقیحانه است اما حیفم آمد که اختراع کلامی آن نفر را نگویم. این شورت را سالها پیش به فارسی ترجمه کرده به &lt;em&gt;&lt;strong&gt;لاکونیوم&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;! خودتان کلمه را ریشه یابی کنید! فقط حواستان باشد که استفاده از اسم بدون ذکر نام منبع پیگرد قانونی دارد! اسم مخترع را بعدن خودش اجازه داد می گویم.&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-5836189354820049343?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/5836189354820049343/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=5836189354820049343&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5836189354820049343'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5836189354820049343'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_12_01_archive.html#5836189354820049343' title='از مستی اش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-7428950043078309854</id><published>2007-12-01T11:24:00.000+11:00</published><updated>2007-12-01T11:57:18.686+11:00</updated><title type='text'>شنبه باران</title><content type='html'>نفرت انگیز ترین اختراع بشر تلویزیون و بد تر از آن تبلیغ هایی است که آدم را مثل &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Zombie"&gt;زامبی &lt;/a&gt;میخ کوب می کند. در کل از هر چیزی که کنترل مغز آدم را به دست بگیرد متنفرم. می خواهد تلویزیون و برنامه های احمقانه اش باشد یا حتی آدمهایی که باید به خاطرشان خودم را عوض کنم. تلویزیون را حذف کردم. فکرهای مرتبط به آن آدمها را هم حذف می کنم. آدمها را اما نمی شود حذف کرد. باید آزاد بگذاریمشان که مثل ابر بیایند و بروند. آسمان بدون ابر به همان اندازه قشنگ هست که آسمان ابری یا حتی بارانی. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این هفته من را به شدت به یاد روزهای عید تهران می اندازد. هوای ابری و بارانی سیدنی و حال و هوای قبل از کریسمس اینجا به همان اندازه عید نوروز برایم تازه و دوست داشتنی است. تنها چیز خوبی که از ایران یادم مانده بوی عید و سبزی است. کریسمس بوی سبزی ندارد اما این چند روزه بوی باران و تازگی همه جا را پر کرده و من را هم هوایی. عصرها هم صدای پرنده هایی که از این درخت به آن درخت دنبال جای خواب می گردند من را به یاد عصر تابستان تهران و آن حیاط و باغچه خانه بچگی ها می اندازد. هیچ چیز اینجا به آن خانه شبیه نیست اما غروب و صدای پرنده ها و دور بودن از هیاهوی شهر من را می برد به دور دست ها. به تابستانهای طولانی، تعطیلات مدرسه، مسافرت به شمال، بوی خیار و هندوانه و طالبی و گیلاس و گوجه سبز و زردآلو. چقدر زود بزرگ شدیم. چه خوب که بزرگ شدیم. همیشه تصویر مهاجرت در ذهن من، درآوردن یک درخت از ریشه و کاشتن دوباره اش جای دیگری بود. اینکه آیا دوباره درخت ریشه می گیرد که حتمن می گیرد خیلی دیگر سوال بی جوابی برایم نیست. ریشه های قطع شده از درخت و مانده در خاک قدیمی چه می شوند؟ دوباره جوانه می زنند؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt; ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گلدان گل وسطی را عوض کردم. زیر برگهای گل قرمزها نور خورشید به اش نمی رسید و رنگ پریده شده بود. سخت از خاک در آمد. به همین زودی ریشه هایش به ریشه های گل قرمزها گره خورده بود. مجبور شدم خیلی از ریشه ها را قطع کنم. خدا کند که به گلدان تازه زود عادت کند...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-7428950043078309854?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/7428950043078309854/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=7428950043078309854&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7428950043078309854'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7428950043078309854'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_12_01_archive.html#7428950043078309854' title='شنبه باران'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-3742500418240061361</id><published>2007-11-24T22:14:00.000+11:00</published><updated>2007-11-25T00:13:34.152+11:00</updated><title type='text'>باز هم شنبه</title><content type='html'>از همان زمان انقلاب و جنگ و سهمیه بندی کنکور، خانواده ما هم به جمع خانواده های پراکنده شده پیوست. فک و فامیل مادری که از قبل از انقلاب همه به هوای درس خواندن راهی دیار فرنگستان شده بودند و فقط چند تایی باقی مانده بودند که ما جزو آنها بودیم. خانواده پدری هم خیلی ها رفتند به هوای زندگی بهتر که در قاره های مختلف دنبال خوشبختی بگردند. این وسط از سمت خانواده پدری باز هم ما جزو ماندگان بودیم. بین این همه فامیل که در دنیا پخش شده بودند از یک خانواده فقط بی خبر ماندیم. آنهم به دلیل شرایط خانوادگی بود که پدر خانواده از همراهی جا ماند و مادر خانواده به همراه بچه ها از دست شوهر نابکار متواری شد و رفت که رفت. در نتیجه از هر دو طرف خانواده بی خبر ماندیم. یعنی دورادور خبر دار می شدیم اما رابطه ای با هیچ طرفی نداشتیم. آنی که رفته بود خودش نمی خواست و آنی که مانده بود آنقدر به زندگی خودش لطمه زد که بقیه نخواستند. من ده دوازده ساله بودم که رفتند. ما بچه ها علاوه بر فامیلی دوستهای نزدیک هم بودیم و همبازی. چند وقت پیش همین طور که داشتم در اینترنت می چرخیدم و دنبال دوستهای دبستان و دانشگاه می گشتم، اسم این فامیلمان را هم زدم که دیدم همان شکلی توی صفحه مانیتور ظاهر شد. الان من از همان چند وقت پیش همچنان در حال بالا پائین پریدنم چون نه تنها این فامیل ما من را خیلی خوب یادش هست بلکه کلی هم از اینکه من پیدایش کردم خوشحال شده و کلی جفتمان ذوق مرگ همدیگر شده ایم! شرایط زندگی اش هم خیلی عالی است. شاید اگر همان ایران مانده بودند، با آن پدری که من یادم هست، هیچ کدام از اینهایی که الان دارد را نداشت. شاید که چه عرض کنم. حتمن نداشت. برایش نوشتم که مامانش همیشه برای من قابل احترام و با ارزش بوده. کسی که فهمید که با مرد بداخلاق و بددهن و حسود نباید سوخت و ساخت و آتش کشید به زندگی بچه های خانواده. زنی که حاضر شد حرف همه فامیل بیکاری را که فقط منتظر بودند که خارج از قائده مرغی بازی کنی تا حسابی لجن بارت کنند را به جان بخرد و خودش را که نه، اما بچه هایش را نجات بدهد، بچه های که نمی خواست شاهد قربانی خشونت پدر بی رحمشان باشد، که یک بار دستشان را بشکند و یک بار دیگر بکوبدشان به دیوار. از قول مادرش نوشت که مامان به من همیشه می گوید که باید گذشت و بخشید. و گفت که خودش اما هنوز نتوانسته که پدرش را ببخشد. خیلی دوست دارم که ببینمشان و داستان زندگی بعد از رفتنشان و آن دوره گم شده بیست ساله را بشنوم. که چه طور با شرایط سخت پناهندگی کنار آمده آن زن، با دو تا بچه کوچک. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از &lt;a href="http://www.news.com.au/feature/0,,5012863,00.html?CMP=KNC-google"&gt;نتایج &lt;/a&gt;انتخابات اینجا این طور معلوم است که قرار است آقای کوین راد و برادران غیور کارگر برنده باشند. خوب البته من واجد شرایط رای دادن نبودم و متاسفانه نتوانستم رای بدهم. گفتن اینکه به کی رای می دهید هم اینجا مرسوم نیست چون طبق قانون رأی هر کسی مخفی است و مجبور نیست که نظرش را بگوید، با اینکه مجبور است که رأی بدهد، مگر اینکه خیلی رفیق باشید که خوب فرق می کند. خلاصه اگر دیدید که از کسی پرسیدید و بهتان نگفت بدانید که جریان چیست.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.plyrics.com/lyrics/plainwhitets/heytheredelilah.html"&gt;هی دلایلا!&lt;/a&gt; از فاصله ها هراس نداشته باش...&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=EbJtYqBYCV8"&gt;این &lt;/a&gt;هم ویدیوی امروز. حالش را ببرید. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-3742500418240061361?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/3742500418240061361/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=3742500418240061361&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/3742500418240061361'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/3742500418240061361'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_11_01_archive.html#3742500418240061361' title='باز هم شنبه'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-2752190272133268385</id><published>2007-11-22T21:02:00.000+11:00</published><updated>2008-11-13T18:37:13.154+11:00</updated><title type='text'>آگهی فروش خانه نخست وزیر  در روز انتخابات</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R0VWVB-io8I/AAAAAAAAAH4/lFN6-VG7OkQ/s1600-h/1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5135605869393912770" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R0VWVB-io8I/AAAAAAAAAH4/lFN6-VG7OkQ/s320/1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R0VWVR-io9I/AAAAAAAAAIA/S7lks2D1760/s1600-h/2.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5135605873688880082" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R0VWVR-io9I/AAAAAAAAAIA/S7lks2D1760/s320/2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R0VWVh-io-I/AAAAAAAAAII/MUcN2fTevMg/s1600-h/3.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5135605877983847394" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R0VWVh-io-I/AAAAAAAAAII/MUcN2fTevMg/s320/3.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;اول &lt;a href="http://www.domain.com.au/Public/PropertyDetails.aspx?adid=2006832414#"&gt;اینجا &lt;/a&gt;را ببینید&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;اگر نشد &lt;a href="http://au.news.yahoo.com/071119/2/15082.html"&gt;اینجا &lt;/a&gt;را بخوانید&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;این عکسهای بالا هم برای این است که خبر مستند شود&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;این خانه ای که برای فروش آگهی شده خانه ایست که نخست وزیر استرالیا به همراه خانواده اش در زمان نخست وزیری اش در آن اقامت دارد و به خانه کی ری بی لی معروف است. کسی که این آگهی فروش را داده آخر استرالیایی بوده و کسی که این آگهی را پیدا کرده اما نه!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-2752190272133268385?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/2752190272133268385/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=2752190272133268385&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2752190272133268385'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2752190272133268385'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_11_01_archive.html#2752190272133268385' title='آگهی فروش خانه نخست وزیر  در روز انتخابات'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/R0VWVB-io8I/AAAAAAAAAH4/lFN6-VG7OkQ/s72-c/1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-5097292374068044477</id><published>2007-11-17T10:29:00.000+11:00</published><updated>2007-11-17T12:16:40.046+11:00</updated><title type='text'>شنبه نامه</title><content type='html'>بالاخره کندم و انداختمش دور. نزدیک ده سانت از لوله را توی گوشت تنم فرو کرده بود لامصب. کشیدنش درد نداشت اما حس خیلی گندی داشت. مثل اینکه بخواهی چیزی مثل نخ را از ته حلق خودت بیرون بکشی. همان حس خلاء. همان حس تهوع آمیز موقع تغییر فشار در هواپیما یا حماقت منتهی به انزجار تهوع آمیز بعد از گفت و گو با بعضی آدمها یا خواندن بعضی وبلاگها که من چه نازم تو چقدر جیگری عزیزم، همان مامانم اینای سابق... خلاصه از همان حس ها.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از وقتی تلویزیون و کامپیوتر وسط هفته ها به کل در خانه ممنوع شده به نظرم زندگی همه مان یک کمی بهبود نسبی پیدا کرده. در واقع سروسامان گرفته ایم. شاید بعد از یک مدتی دوباره جنون خردادی ام به سراغم بیاید و دچار یأس فلسفی بشوم و برویم سراغ همان زندگی بی سرو سامان بی برنامه. اما روزهایی که کوتاه است و به کار بیرون از خانه می گذرد، فرصت تماشای بزرگ شدنِ بچه ای که از دست می رود و فرصت های خوبِ با هم بودنی که به تماشای برنامه های احمقانه تلویزیون می گذرد را می شود با صحبت کردن با هم با کیفیت تر کرد. حداقل مزیتی که دارد این است که بدون غرغر و نق نق کوشا می رود ساعت هشت شب می خوابد به عشق اینکه ساعت شش صبح با هم صبحانه بخوریم که این خودش برای من پیشرفت عظیمی محسوب می شود. برای منی که هنوز برای خودم جدید است که مادر یک بچه هم هستم. هرشبی که به من می گوید &lt;em&gt;مامان آب می خوام،&lt;/em&gt; دقیقن یاد آن شب های بمباران لعنتی می افتم که همه مان برای اینکه با هم بمیریم توی هال و روی رختخواب زیر نور آن لامپ ترسناک آبی رنگ می خوابیدیم و وقتی که منِ شش، هفت ساله آب می خواستم. هنوز آن خاطره خیلی پررنگ است. نمی دانم اثر آن لامپ آبی رنگ است یا ترس از آن صدای آژیر. بچگی مان که آن طور گذشت. جوانی و نوجوانی هم که عملن نداشتیم و شفاهی هم جرأت نداشتیم که داشته باشیم. خدا به کوشا رحم کند که یک همچین پدر و مادر روباتیکی نصیبش شده که همه بخشهای زندگیشان مثل آدم بزرگها بوده است. شاید به همین دلیل است که هیچ آرزوی جدیدی در زندگی نداریم و همه آرزوهایی که به مغزمان می رسد را خودمان دو دستی در کله خفه می کنیم که کس دیگری زودتر از خودمان بهمان گیر ندهد. تنبلی فکری از اثرات زود بزرگ شدن است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با این گوگل خوان دارم تمرین می کنم که لینک ها را مثل آدم ببینم. از قرطی بازی های بلاگ رولینگ خیلی سر در نیاوردم. &lt;a href="http://ankabut.blogspot.com/2006/10/blog-post_16.html"&gt;اینجا &lt;/a&gt;هم عنکبوت کامل راجع بهش توضیح داده که خوب دستش درد نکنه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-5097292374068044477?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/5097292374068044477/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=5097292374068044477&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5097292374068044477'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5097292374068044477'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_11_01_archive.html#5097292374068044477' title='شنبه نامه'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-9182906125707018423</id><published>2007-11-15T21:21:00.000+11:00</published><updated>2007-11-15T21:55:04.486+11:00</updated><title type='text'>مرض - نامه</title><content type='html'>رئیس محترم امروز با فرستادن یک دسته گل از طرف خودش و رئیسش و بقیه شرکت، من را حسابی سر ذوق آورد و کلی خوش خوشانم شد. زنگ زدم از این کار باحالش کلی تشکر کردم. آدم ترسناکی است به ظاهر. از آنهایی که آخر هفته ها با موتور و کت چرم سیاه توی خیابان راه می افتند و موتور سواری می کنند. اما از بعضی کارهایش واقعن شاخ روی سرم سبز می شود. مثلن اینکه به کله اش که مو ندارد کرم نرم کننده می زند هر چندوقت یکبار. یا به دستهایش حتی. این گل فرستادن امروزش هم که حسابی دل من را آب کرد. خیلی نمی شود از ظاهر آدمها چیزی سر در آورد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt; ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز صبح هم که آقای دکتر محترم بیهوشی زنگ زدند که احوال این دستگاه ضد دردی که به من وصل است را بپرسند. من همه تلاشم را کردم که از شر این بند و بساطی که به من وصل است خلاص شوم اما نشد. باید تا فردا به من آویزان باشد. طفلکی پیرمردهایی که به خاطر پروستات بهشان سوند وصل است. الان می فهمم چه حال گندی به آدم دست می دهد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=mr4VEbt4zSw"&gt;این &lt;/a&gt;را هم به عنوان حسن ختام بشنوید. ویدئوش را هم ندیدید خیلی خیالی نیست. اصل آهنگ و صدا و شعر است که آخر موسیقی شده است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک مرسی گنده هم به شیوا که با اینکه می دانم الان چقدر گرفتاری دارد باز هم معرفتش از من خیلی بیشتر است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-9182906125707018423?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/9182906125707018423/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=9182906125707018423&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/9182906125707018423'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/9182906125707018423'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_11_01_archive.html#9182906125707018423' title='مرض - نامه'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-5624996181717676781</id><published>2007-11-14T18:42:00.000+11:00</published><updated>2007-11-14T19:59:31.154+11:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ض'/><title type='text'>بیمار-نامه</title><content type='html'>طبق معمول شنبه داشتم با وبلاگ و تنظیماتش ور می رفتم که وسط کار باطری کامپیوتر تمام شد و چون از وقت خواب من هم گذشته بود! همان جوری نصفه و نیه ولش کردم وگرفتم خوابیدم. خوابیدن همان و پریدن همه تنظیمات همان. این بود که کامنتهای قبلی منفجر شده بود و همه چی برگشته بود سر جای اولش. با عرض معذرت از همه که زدم چشم و چال وبلاگ و کامنتهایتان را کور کردم. بک آپ خیلی خوب است. از هر چیز که می توانید بک آپ بگیرید که خیلی به درد می خورد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز که رفتم بیمارستان برای اینکه یکی دیگر از نواقص اکتسابی را بدهم درستش کنند از خودم شرمنده شدم که شب قبلش آنهمه فکر احمقانه مرگ و میر و ترس از جراحی سه باره آمد بود سراغم. آنقدر که مریض پیر و جوان تنهایی آمده بودند، من از اینکه بهرام را با خودم برده بودم بیمارستان خجالت کشیدم. تازه خوب است که بیمارستان خصوصی بود و سوسول بازی  بهش می آمد. اگر عمومی بود که فکر کنم همان دم در، بهرام را روانه خانه می کردم از شرمندگی. صبح ساعت 8 رفتم اتاق عمل و ساعت یک بعد از ظهر هم خانه بودم. الان هم یک بالن کوچک به اسم &lt;a href="http://www.erdamed.com/Pain%20B2.jpg"&gt;پین باستر&lt;/a&gt; به من وصل است که درد را به کل کشته و نابود کرده است. نمی دانم از پنج سال پیش که همین عمل را ایران بیمارستان پارس انجام داده بودم علم پزشکی اینقدر باحال شده یا من قوی شده ام یا اینکه جراحی اینجا اینقدر ساده و آسان است. با اینکه از دکترهای عمومی-بخش اورژانس بیمارستانهای عمومی اینجا تجربه های خوشی ندارم و به نظرم بعضی وقتها خیلی خنگولی جواب آدم را می دهند که به کل بی خیال درمان مجانی بشویم اما امروز واقعن از کار دکتر جراح و پزشک متخصص بیهوشی و از خبره بودنشان کلی کیف کردم. دفعه قبلی در پارس، یک شب که بیمارستان خوابیدم هیچ، روز بعدش هم نای راه رفتن نداشتم و با ویلچر من را تا ماشین بردند. بگذریم، تا محمدرضا نیامده من را به اتهام استرالیا- پریشی نصیحت ایران-مندانه کند. البته محمدرضا برادر من است هرچند که نیست. راستی یک موضوع بی ربط! این کشور پرشیا کجای نقشه جغرافیایی است؟ من از هر ده تا ایرانی که در کوچه خیابان دیدم یازده تایشان خودشان را پرشیایی (می گویند فرام پرشیا و نه اینکه بگویند پرشین!) معرفی می کننند به جای اینکه بگویند از ایران هستند یا حتی مثلن پرشین هستند. بعد هم می گوییم که این خارجی ها نژاد پرست هستند و ما نیستیم.  &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بابت همه نظرات دردمندانه و راهنمایانه در پست &lt;a href="http://aplacetolivein.blogspot.com/2007/11/nice.html"&gt;نایس &lt;/a&gt;هم خیلی ممنون. خوب است که بدانم من فقط اینجوری نیستم. شما هم تنها نیستید. دوره ای است که هم می تواند گذرا باشد و هم ماندگار. گذشتن از این دوره آنقدر ها هم که به نظر می رسد نباید طاقت فرسا باشد. هیچ چیزی از تنهایی در غربت سخت تر نیست و من اگر این غربت را به خانه تبدیل نکنم هما نیستم!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-5624996181717676781?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/5624996181717676781/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=5624996181717676781&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5624996181717676781'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5624996181717676781'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_11_01_archive.html#5624996181717676781' title='بیمار-نامه'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-3177226453120996199</id><published>2007-11-07T21:39:00.000+11:00</published><updated>2008-11-13T18:37:13.297+11:00</updated><title type='text'>Nice!!</title><content type='html'>&lt;p align="left"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RzGgZynDflI/AAAAAAAAAHo/tV4SYbnM_UU/s1600-h/e_PB030153.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5130057815494458962" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RzGgZynDflI/AAAAAAAAAHo/tV4SYbnM_UU/s320/e_PB030153.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;باید باشی و بمانی تا یاد بگیری. یاد بگیری که همیشه به همه چیز شک کنی. در شک و تردید هم باید استوار باشی. تردید که ملکه ذهنت شود آن وقت به یقین می رسی. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;و&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="left"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RzGgZynDflI/AAAAAAAAAHo/tV4SYbnM_UU/s1600-h/e_PB030153.jpg"&gt;&lt;/a&gt; &lt;/p&gt;اینجا همان قدر که خوب هست و قشنگ هست و آسمان بزرگی دارد و زمین وسیعی، به همان اندازه که آشنا و مهربان است، به همان اندازه که زیبا و دلربا و آسان است اما هنوز مال من نیست. مال من نیست چون من نمی توانم هم وقتی کار می کنم و با خودم فارسی فکر می کنم همزمان آن یکی نمیکره مغزم را که نمی دانم چپ است یا راست فعال نگه دارم و بپرم وسط بحث هایی که پشت سرم و درباره من در جریان است. احساس خنگی می کنم وقتی همان حرفی را تکرار می کنم که همکارم ظاهرن دو ثانیه قبل از اینکه من به طور اکتیو شنوای ام را به کار اندازم، گفته است. احساس فلاکت می کنم وقتی دوباره یکی از آن &lt;a href="http://baghepooya.blogspot.com/2007/11/blog-post_06.html"&gt;حمله های نوسانی الکنی&lt;/a&gt; زبان دوم سراغم می آید و همه کلمه ها از ذهنم فرار می کنند و من باید هر سه ثانیه یک بار به آرشیو مغزی ام رجوع کنم تا یادم بیاید که واکسن فلج اطفال یا اوریون یا هر مریضی کوفتی دیگر که واکسن دارد یا ندارد اینجا اسمش چی بوده؟ کسر اعشاری چی بود؟ به سه پایه نقاشی چی می گفتند؟ &lt;a href="http://www.m-w.com/dictionary/articulate"&gt;آرتیکیولت &lt;/a&gt;چی بود و &lt;a href="http://www.m-w.com/dictionary/pragmatic"&gt;پرگمتیک &lt;/a&gt;چی؟ و بعد حتی از فارسی حرف زدن هم متنفر می شوم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt; ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احساس حماقت می کنم وقتی نمی توانم در مغزم حلاجی کنم که اگر حرف این همکارم را نمی فهمم دلیلش این است که من خیلی خنگ شده ام؟ یا چون انگلیسی است نمی فهمم؟ این که در جلسه های کاری لال می شوم دلیلش این است که هنوز به کار مسلط نیستم یا به کلام؟ بهتر می شوم. هنوز امیدوارم. اگر دو سال پیش بود می گفتم از این بهتر نمی شود. اما الان فکر می کنم که آیا از این وضع بدتر هم هست؟ &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا می توانم همه آن آدمهایی را که می شناختم و نمی فهمیدمشان درک کنم. سخت است. این که بتوانی در شک بمانی و زندگی کنی و برای آینده ات نقشه بریزی سخت است. می مانم. &lt;a href="http://img.timeinc.net/time/daily/2007/0701/borat_lebanon0109.jpg"&gt;می خندم&lt;/a&gt;.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-3177226453120996199?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/3177226453120996199/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=3177226453120996199&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/3177226453120996199'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/3177226453120996199'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_11_01_archive.html#3177226453120996199' title='Nice!!'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RzGgZynDflI/AAAAAAAAAHo/tV4SYbnM_UU/s72-c/e_PB030153.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-8903739748165120187</id><published>2007-11-05T20:30:00.001+11:00</published><updated>2007-11-05T20:30:10.025+11:00</updated><title type='text'>'Cuz I Can - By P!nk</title><content type='html'>&lt;div xmlns='http://www.w3.org/1999/xhtml'&gt;&lt;p&gt;&lt;object height='350' width='425'&gt;&lt;param value='http://youtube.com/v/jv38g4sDAOA' name='movie'/&gt;&lt;embed height='350' width='425' type='application/x-shockwave-flash' src='http://youtube.com/v/jv38g4sDAOA'/&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امروز مثل ماههای گذشته جعبه بيست و چهارتايی شيشه شراب شیراز همکارم را برايش آوردند شرکت. عضو يک کلوپ است که ماهيانه برايش شراب می فرستند با هزينه کمتر. با خودم کلنجار رفتم که ازش سوال کنم می داند که شيراز يعنی چه يا نه. بپرسم نپرسم آخر سر پرسيدم. با لحن معلمانه جواب داد که يک نوع شراب است! بله اين رو که خودم هم می بينم. شيراز يعنی چی؟ نمی دانست. وقتی برايش گفتم که جايی است که اولين شراب ها هفت هزار سال پش درست شده است و در ايران هم هست و شيراز هم اسم فعلی آن شهر هست قيافه اش ديدنی بود. &lt;br /&gt;حال الان من را هم هيچ چيز جز اين خانم صورتی با اين آهنگش نمی تواند توصيف کند. هنوز ايرانی هستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت- اوپس! بسیج محله برادر بهرام تذکر دادند که من که خودم ویدئو را ندیده بودم چرا همین جوری پرتابش کرده ام در بلاگ که محل رفت و آمد خانواده هاست! من هم گشتم یک نسخه مودبانه از خواهر پینک پیدا کردم&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-8903739748165120187?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/8903739748165120187/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=8903739748165120187&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8903739748165120187'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8903739748165120187'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_11_01_archive.html#8903739748165120187' title='&amp;#39;Cuz I Can - By P!nk'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-8975632814019893056</id><published>2007-11-04T18:58:00.000+11:00</published><updated>2008-11-13T18:37:14.473+11:00</updated><title type='text'>بهار در سیدنی</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Ry18VinDfbI/AAAAAAAAAGY/rhk-TgRmSZs/s1600-h/e_PB030133.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5128892260154572210" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Ry18VinDfbI/AAAAAAAAAGY/rhk-TgRmSZs/s320/e_PB030133.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;این عکسها حاصل پیاده روی در یک صبح شنبه بارانی در کوچه پس کوچه های سیدنی است. اولین عکس البته از گلدان عزیز خودم است به اضافه &lt;a href="http://aplacetolivein.blogspot.com/2006/04/blog-post_114545055852192732.html"&gt;خرزهره مشهور&lt;/a&gt; در بک گراند تصویر. اسم آن درخت های گل بنفشه هم &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Jacaranda"&gt;جاکاراندا&lt;/a&gt; است، به همین زیبایی در عکس به اضافه بوی خوشی که در عکس نیفتاده است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Ry19KSnDfgI/AAAAAAAAAHA/giyNCqFHS_c/s1600-h/e_PB030165.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5128893166392671746" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Ry19KSnDfgI/AAAAAAAAAHA/giyNCqFHS_c/s320/e_PB030165.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Ry19LCnDfhI/AAAAAAAAAHI/nxToadjlHrw/s1600-h/e_PB030168.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5128893179277573650" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Ry19LCnDfhI/AAAAAAAAAHI/nxToadjlHrw/s320/e_PB030168.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Ry19MCnDfiI/AAAAAAAAAHQ/O28feh7PROk/s1600-h/e_PB030169.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5128893196457442850" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Ry19MCnDfiI/AAAAAAAAAHQ/O28feh7PROk/s320/e_PB030169.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Ry18XSnDfeI/AAAAAAAAAGw/QriwGnnLuAo/s1600-h/e_PB030161.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5128892290219343330" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Ry18XSnDfeI/AAAAAAAAAGw/QriwGnnLuAo/s320/e_PB030161.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Ry19MynDfjI/AAAAAAAAAHY/La1lAITyrkk/s1600-h/e_PB030172.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5128893209342344754" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Ry19MynDfjI/AAAAAAAAAHY/La1lAITyrkk/s320/e_PB030172.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Ry19OSnDfkI/AAAAAAAAAHg/mxcqt5kTBT8/s1600-h/e_PB030176.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5128893235112148546" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Ry19OSnDfkI/AAAAAAAAAHg/mxcqt5kTBT8/s320/e_PB030176.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Ry18XCnDfdI/AAAAAAAAAGo/IxRaFfuFmjU/s1600-h/e_PB030155.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5128892285924376018" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Ry18XCnDfdI/AAAAAAAAAGo/IxRaFfuFmjU/s320/e_PB030155.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-8975632814019893056?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/8975632814019893056/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=8975632814019893056&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8975632814019893056'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8975632814019893056'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_11_01_archive.html#8975632814019893056' title='بهار در سیدنی'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Ry18VinDfbI/AAAAAAAAAGY/rhk-TgRmSZs/s72-c/e_PB030133.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-7677390999586492885</id><published>2007-10-27T07:48:00.000+10:00</published><updated>2007-10-27T13:18:18.125+10:00</updated><title type='text'>شنبه نامه</title><content type='html'>مرحوم سیندرلا در کارتون مشهور خودش به گنجشکهایی که سر صبح از خواب ناز بیدارش کرده اند می گوید: " اگر کسی آرزوش رو برای بقیه بگه آرزوش براورده نمیشه" نمیدانم شما چقدر به این طرز فکر اعتقاد دارید اما من فکر می کنم که انرژی مثبتی که می توانست به نیروی محرک برای حرکت به سوی هدف تبدیل شود با حرف زدن و صحبت کردن درباره هدف یا آرزو و یا حتی تصمیم هرز میرود. این یک فرضیه کاملن غیر علمی است که می تواند غلط باشد چون بر اساس جمله سیندرلا که نمی شود یک قضیه را ثابت کرد، با اینکه نمونه های زیادی هم برای خودم پیش آمده اما باز هم چون مثال نقضی برایش ندارم پس این قضیه در حد همان فرضیه باقی می ماند. روی همین قضیه من یک سری تصمیمهایی را که گرفته ام نمی توانم علنی کنم و در همین کله خودم باقی می مانند. وبلاگ به همان اندازه که انرژی مثبت تزریق می کند حال آدم را هم میگیرد زمان وبلاگ نویسی و بلاگ چرخی هم به خیلی خیلی کم محدود شده که آن تصمیمها به جای خودشان باقی بمانند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.aec.gov.au/"&gt;انتخابات &lt;/a&gt;دولت فدرال قرار است بیست و چهارم نوامبر باشد. طبق قوانین استرالیا دولت استرالیا سه سطح دارد که شامل دولت فدرال، ایالتی و محلی است. برای انتخاب دولت فدرال همه شهروندان بالای 18 سال استرالیایی باید برای انتخابات ثبت نام کنند و به نماینده های مورد نظر خودشان برای پارلمان رای بدهند. هر نماینده اینجا عضو یک حزب مشخص است. بعد از شمارش آرا، هر حزبی که نماینده بیشتری در مجلس داشته باشد حزب برنده است و حزبی که دومین آرا برنده را دارد حزب مخالف یا همان آپوزیشن. رهبر حزب برنده نخست وزیر می شود و رهبر حزب مخالف هم به عنوان آپوزیشن لیدر خدمت جناب آقای نخست وزیر می رسد و وظیفه ملی میهنی اش این است که هر چه نخست وزیر گفت و یا انجام داد بلوا به پا کند! نمونه اش را می توانید &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=-e7bhsziwJ4"&gt;اینجا &lt;/a&gt;ببینید. این البته تعریف من است. مهمترین حسن وجود یک حزب مخالف در دولت این است که دولت دچار رخوت نمی شود و ریخت و پاش و پارتی بازی هم کم می شود و همه حواسشان را به کار اصلی معطوف می کنند به جای اینکه به فکر جیب سوراخ خودشان و بی عرضگی فامیلشان باشند. الان این آقای &lt;a href="http://www.smh.com.au/federal-election-2007/howard/index.html"&gt;جان هاوارد&lt;/a&gt; که من هم خیلی دوستش دارم، رهبر حزب لیبرال و نخست وزیر فعلی استرالیا، که خیلی سال هم هست که نخست وزیر مانده و سن و سالش هم زیاد است، خیلی تلاش می کند که به همه ثابت کند که دولت پیر یا جوان یا جدید مهم &lt;a href="http://www.abc.net.au/news/stories/2007/10/14/2059084.htm"&gt;نیست&lt;/a&gt;. مهم این است که دولت کار درست باشد و برای استرالیا خوب کار کند که تا حالا هم بوده، هم نرخ بیکار پایین آمده و هم &lt;a href="http://www.rba.gov.au/MediaReleases/2007/mr_07_11.html"&gt;نرخ پول &lt;/a&gt;6.5 درصد &lt;a href="http://www.rba.gov.au/Statistics/cashrate_target.html"&gt;مانده &lt;/a&gt;و نرخ &lt;a href="http://www.rba.gov.au/"&gt;تورم &lt;/a&gt;هم از قول بانک مرکزی 1.9 درصد است. از آن طرف این آقای &lt;a href="http://www.smh.com.au/federal-election-2007/rudd/index.html"&gt;کوین راد&lt;/a&gt; رهبر حزب کارگر همه اش دست گذاشته روی نقطه ضعف ملت تنبل اینجا که به هر بچه اینقدر پول می دهیم و اونقدر از مالیات کم می کنیم و از این حرفها که به گوش من و شمای ایرانی خیلی آشنا است. البته کوین راد ایرانی نیست و دولت فدرال هم جمهوری نیست و خوب خیلی احتمال دارد که وعده های این آقا، که موقع حرف زدن، کله و دستش به طرز اعصاب خورد کنی به پرت کردن حواس آدم کمک می کند، پس از انتخابات عملی شود. که آن وقت به نظر من استرالیا از این هم که هست یواش تر و تنبل تر و کرخت تر می شود. این ملت همین الان هم منتظرند که کار نکنند و پول مفت کمک خرج دولت به جیبشان واریز شود. &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=PB3Hlv7rg1M"&gt;این &lt;/a&gt;ویدیو را هم که &lt;a href="http://www.abc.net.au/tv/chaser/war/"&gt;چیسر ها&lt;/a&gt; صدا گذاری کرده اند برای حسن ختام ببینید.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ذ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;چ&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;پی نوشت: به قول &lt;a href="http://www.ostorla.persianblog.ir/"&gt;حامد &lt;/a&gt;انگلیسی مان که خوب نشده هیچ، فارسی هم یادمان رفته! نمی دانم روی چه حسابی فکر می کردم حزب با دال ذال است! بی سوادی اصلاح شده من را به حساب فراموش کاری! بگذارید.&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-7677390999586492885?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/7677390999586492885/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=7677390999586492885&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7677390999586492885'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7677390999586492885'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_10_01_archive.html#7677390999586492885' title='شنبه نامه'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-7620621308293637880</id><published>2007-10-25T08:51:00.000+10:00</published><updated>2008-11-13T18:37:16.152+11:00</updated><title type='text'>سيدنی از بالای برج</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Rx_OvinDfYI/AAAAAAAAAGA/m0Dl4OIyRGM/s1600-h/25082007099.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5125042217110699394" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Rx_OvinDfYI/AAAAAAAAAGA/m0Dl4OIyRGM/s320/25082007099.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Rx_OwCnDfZI/AAAAAAAAAGI/tkOzK020W-Q/s1600-h/25082007095.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5125042225700634002" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Rx_OwCnDfZI/AAAAAAAAAGI/tkOzK020W-Q/s320/25082007095.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Rx_OwSnDfaI/AAAAAAAAAGQ/uSXMTw6Yt-U/s1600-h/25082007098.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5125042229995601314" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Rx_OwSnDfaI/AAAAAAAAAGQ/uSXMTw6Yt-U/s320/25082007098.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Rx_NeCnDfTI/AAAAAAAAAFY/cL_gHVXUS3E/s1600-h/25082007084.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5125040816951360818" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Rx_NeCnDfTI/AAAAAAAAAFY/cL_gHVXUS3E/s320/25082007084.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Rx_NeSnDfUI/AAAAAAAAAFg/fX-GZ20TiAo/s1600-h/25082007090.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5125040821246328130" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Rx_NeSnDfUI/AAAAAAAAAFg/fX-GZ20TiAo/s320/25082007090.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Rx_NeinDfVI/AAAAAAAAAFo/CuyVuOJbivo/s1600-h/25082007093.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5125040825541295442" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Rx_NeinDfVI/AAAAAAAAAFo/CuyVuOJbivo/s320/25082007093.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Rx_NfCnDfWI/AAAAAAAAAFw/czi-NRUXuEA/s1600-h/25082007094.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5125040834131230050" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Rx_NfCnDfWI/AAAAAAAAAFw/czi-NRUXuEA/s320/25082007094.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Rx_NfSnDfXI/AAAAAAAAAF4/DHkmf26Q4Gk/s1600-h/25082007095.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5125040838426197362" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Rx_NfSnDfXI/AAAAAAAAAF4/DHkmf26Q4Gk/s320/25082007095.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-7620621308293637880?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/7620621308293637880/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=7620621308293637880&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7620621308293637880'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7620621308293637880'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_10_01_archive.html#7620621308293637880' title='سيدنی از بالای برج'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Rx_OvinDfYI/AAAAAAAAAGA/m0Dl4OIyRGM/s72-c/25082007099.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-4840387662479901390</id><published>2007-10-21T14:35:00.000+10:00</published><updated>2007-10-21T16:19:36.020+10:00</updated><title type='text'>کمی درباره سیدنی</title><content type='html'>مطالب زیر را از مجله مربوط به املاک که لابلای هفته نامه &lt;a href="http://www.mosmandaily.com.au/"&gt;ماسمن دیلی&lt;/a&gt; بود برداشت کرده ام. برای خودم که جالب بود فکر کردم برای بقیه هم جالب است که اطلاعات بیشتری در مورد نورث شور و محله های شمالی سیدنی بدانند. اینکه من از محله های شمالی سیدنی می نویسم صد البته به این معنی نیست که این محله ها بهتر از سایر محله ها باشند. سایر محله ها را هم اگر اطلاعاتی داشتم در موردشان می نوشتم. منظور از سیدنی هم مرکز شهر است که شامل تاون هال، سنترال و وینیارد است با آپارتمانهای بلند مسکونی و تجاری و کدپستی 2000:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt; م&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Artarmon&lt;br /&gt;موقعیت: 9 کیلومتری شمال غرب سیدنی&lt;br /&gt;محله های اطراف: چتسوود، ویلوبی، نرمبرن، سنت لناردز، کدپستی 2064&lt;br /&gt;متوسط قیمت خانه: 870 هزار دلار، آپارتمان: 445 هزار دلار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرانترین خانه: دو میلیون و پانصد و پنجاه و پنج هزار دلار، گرانترین آپارتمان نهصد و پنجاه هزار دلار&lt;br /&gt;ارزانترین خانه فروخته شده: چهارصد و بیست هزار دلار، آپارتمان: دویست و هشت هزاردلار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Chatswood&lt;br /&gt;موقعیت: 10 کیلومتری شمال غرب سیدنی&lt;br /&gt;محله های اطراف: کسل کوو، رزویل، نورث ویلوبی، آرتارمن، کدپستی 2067&lt;br /&gt;متوسط قیمت خانه: 900 هزار دلار، آپارتمان: 460 هزار دلار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرانترین خانه: دو میلیون و پانصد و هفتاد و پنج هزار دلار، گرانترین آپارتمان یک میلیون و سیصد و ده هزار دلار&lt;br /&gt;ارزانترین خانه فروخته شده: سیصد و هفتاد و پنج هزار دلار، آپارتمان: دویست و پانزده هزاردلار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Castlecrag&lt;br /&gt;موقعیت: 8 کیلومتری شمال سیدنی&lt;br /&gt;محله های اطراف: میدل کوو، سی فورث، ویلوبی، نرمبرن، نورث بریج، کدپستی 2068&lt;br /&gt;متوسط قیمت خانه: یک میلیون و چهارصد هزار دلار، آپارتمان: اطلاعات کافی وجود ندارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرانترین خانه: هفت میلیون و هشتاد هزار دلار، گرانترین آپارتمان هفتصد و پانزده هزار دلار&lt;br /&gt;ارزانترین خانه فروخته شده: ششصد و بیست و پنج هزار دلار، آپارتمان: هفتصد و پانزده هزاردلار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Cammeray&lt;br /&gt;موقعیت: 5 کیلومتری شمال سیدنی&lt;br /&gt;محله های اطراف: نورث بریج، کروز نست، کرمون، نورث سیدنی، کدپستی 2062&lt;br /&gt;متوسط قیمت خانه: 944 هزار دلار، آپارتمان: 465.5 هزار دلار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرانترین خانه: سه میلیون و صد هزار دلار، گرانترین آپارتمان چهار میلیون و پانصد و پنجاه هزار دلار&lt;br /&gt;ارزانترین خانه فروخته شده: چهارصد و نود هزار دلار، آپارتمان: دویست و شصت و پنج هزاردلار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Crows Nest&lt;br /&gt;موقعیت: 5 کیلومتری شمال سیدنی&lt;br /&gt;محله های اطراف: نرمبرن، کمری، ویورتن، سنت لناردز، کدپستی 2065&lt;br /&gt;متوسط قیمت خانه: 833 هزار دلار، آپارتمان: 390 هزار دلار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرانترین خانه: یک میلیون و هشتصد هزار دلار، گرانترین آپارتمان یک میلیون و چهار صد و پنجاه و دو هزار دلار&lt;br /&gt;ارزانترین خانه فروخته شده: پانصد و پنجاه و پنج هزار دلار، آپارتمان: صدو هفتاد و شش هزار و چهار صدو هفتاد و هفت دلار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Cremorne&lt;br /&gt;موقعیت: 6 کیلومتری شمال سیدنی&lt;br /&gt;محله های اطراف: ماسمن، کرمون پوینت، کمری، نوترال بی، کدپستی 2090&lt;br /&gt;متوسط قیمت خانه: 1155176.5 دلار، آپارتمان: 536 هزار دلار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرانترین خانه: نه میلیون و دویست هزار دلار، گرانترین آپارتمان شش میلیون دلار&lt;br /&gt;ارزانترین خانه فروخته شده: ششصد و بیست و هفت هزار دلار، آپارتمان: دویست و سی و هفت و نیم هزاردلار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Gordon&lt;br /&gt;موقعیت: 16 کیلومتری شمال غرب سیدنی&lt;br /&gt;محله های اطراف: پیمبل، سنایوز، کیلارا، وست پیمبل، کدپستی 2072&lt;br /&gt;متوسط قیمت خانه: 133800 دلار، آپارتمان: 520 هزار دلار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرانترین خانه: هفت میلیون و هفتصد و پنجاه و پنج هزار دلار، گرانترین آپارتمان نهصد هزار دلار&lt;br /&gt;ارزانترین خانه فروخته شده: سیصد و پانزده هزار دلار، آپارتمان: دویست و شصت و نه هزاردلار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Hunter Hill&lt;br /&gt;موقعیت: 9 کیلومتری شمال غرب سیدنی&lt;br /&gt;محله های اطراف: ایست راید، لینلی پوینت، گلدزویل، دراموین، کدپستی 2110&lt;br /&gt;متوسط قیمت خانه: 1270500 دلار، آپارتمان: 402 هزار دلار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرانترین خانه: هفت میلیون و چهارصد هزار دلار، گرانترین آپارتمان یک میلیون و پانصد و هفتاد و پنج هزار دلار&lt;br /&gt;ارزانترین خانه فروخته شده: 450 هزار دلار، آپارتمان: 268 هزاردلار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Lane Cove&lt;br /&gt;موقعیت: 9 کیلومتری شمال غرب سیدنی&lt;br /&gt;محله های اطراف: لینلی پوینت، لانگ ویل، اوزبورن پارک، آرتارمن، کدپستی 2066&lt;br /&gt;متوسط قیمت خانه: 862500 دلار، آپارتمان: 408750 دلار&lt;br /&gt;گرانترین خانه: یک میلیون و هفتصد و پنجاه هزار دلار، گرانترین آپارتمان یک میلیون و سیصد و سی و پنج هزار و پانصد دلار&lt;br /&gt;ارزانترین خانه فروخته شده: 375 هزار دلار، آپارتمان: 202 هزاردلار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Lindfields&lt;br /&gt;موقعیت: 13 کیلومتری شمال غرب سیدنی&lt;br /&gt;محله های اطراف: کیلارا، رزویل، نورث راید، مک کوایری پارک، کدپستی 2070&lt;br /&gt;متوسط قیمت خانه: 1215000 دلار، آپارتمان: 442.5 هزار دلار&lt;br /&gt;گرانترین خانه: سه میلیون و هشتصد و پنجاه هزار دلار، گرانترین آپارتمان یک میلیون و چهارصد و بیست و پنج هزار دلار&lt;br /&gt;ارزانترین خانه فروخته شده: 505 هزار دلار، آپارتمان: 250 هزاردلار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Longueville&lt;br /&gt;موقعیت: 9 کیلومتری شمال غرب سیدنی&lt;br /&gt;محله های اطراف: لین کوو، نورث وود، هانترز هیل، ریور ویو، کدپستی 2066&lt;br /&gt;متوسط قیمت خانه: 1910000 دلار، آپارتمان: اطلاعات موجود نیست&lt;br /&gt;گرانترین خانه: شش میلیون و ششصد هزار دلار، گرانترین آپارتمان اطلاعات موجود نیست&lt;br /&gt;ارزانترین خانه فروخته شده: 782 هزار دلار، آپارتمان: اطلاعات موجود نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Killara&lt;br /&gt;موقعیت: 14 کیلومتری شمال غرب سیدنی&lt;br /&gt;محله های اطراف: گوردون، وست پیمبل، لیند فیلد، ایست لیند فیلد، کدپستی 2071&lt;br /&gt;متوسط قیمت خانه: 1365000 دلار، آپارتمان: 520 هزار دلار&lt;br /&gt;گرانترین خانه: چهارمیلیون و پانصد هزار دلار، گرانترین آپارتمان هشتصد و چهل هزار دلار&lt;br /&gt;ارزانترین خانه فروخته شده: 390 هزار دلار، آپارتمان: 265 هزاردلار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محله خرپولهای اینجا را هم بنویسم و برای امروز تمامش کنم&lt;br /&gt;Mosman&lt;br /&gt;موقعیت: 10 کیلومتری شمال غرب سیدنی&lt;br /&gt;محله های اطراف: سی فورث، نورث بریج، کرمورن، کلون تارف، کدپستی 2088&lt;br /&gt;متوسط قیمت خانه: 1825000 دلار، آپارتمان: 500 هزار دلار&lt;br /&gt;گرانترین خانه: سیزده میلیون دلار، گرانترین آپارتمان چهار میلیون و هفتصد و پنجاه هزار دلار&lt;br /&gt;ارزانترین خانه فروخته شده: 540 هزار دلار، آپارتمان: 233 هزاردلار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بقیه محله ها عبارتند از میلسنز پوینت، همان جایی که شهربازی هست و شاید بعدن دیگر نباشد، نورث بریج با آن پل قدیمی و قشنگش، نوترال بی، پیمبل، نورث سیدنی، رزویل، سنایوز، تارامارا، ویلوبی و در نهایت وارونگا. بین اینها هم نوترال بی یا دوازده میلیون گرانترین خانه به فروش رفته، در صدر گرانترین هاست و قیمت متوسط آپارتمان در این محله ها بین پانصد تا هفتصد هزار دلار متغیر است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اینکه قیمت ها سر به فلک میزند اما تا به حال هر خانه که برای فروش آگهی داده شده طبق این مجله متوسط در طی حداکثر صد روز به فروش رفته است و طبق تجربه آماری - شخصی خود من خیلی زودتر از صد روز.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-4840387662479901390?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/4840387662479901390/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=4840387662479901390&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4840387662479901390'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4840387662479901390'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_10_01_archive.html#4840387662479901390' title='کمی درباره سیدنی'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-4690103978900076550</id><published>2007-10-17T20:27:00.001+10:00</published><updated>2007-10-17T20:27:05.795+10:00</updated><title type='text'>America</title><content type='html'>&lt;div xmlns='http://www.w3.org/1999/xhtml'&gt;&lt;p&gt;&lt;object height='350' width='425'&gt;&lt;param value='http://youtube.com/v/CnlMnf7t4t4' name='movie'/&gt;&lt;embed height='350' width='425' type='application/x-shockwave-flash' src='http://youtube.com/v/CnlMnf7t4t4'/&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;با تشکر از دوست خوبم مینا ساکن امه-ریکا که این ویدیو را برایم فرستاد&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-4690103978900076550?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/4690103978900076550/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=4690103978900076550&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4690103978900076550'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4690103978900076550'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_10_01_archive.html#4690103978900076550' title='America'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-9137832734749955110</id><published>2007-10-16T22:59:00.001+10:00</published><updated>2007-10-16T22:59:44.528+10:00</updated><title type='text'>Evan Almighty</title><content type='html'>&lt;div xmlns='http://www.w3.org/1999/xhtml'&gt;&lt;p&gt;&lt;object height='350' width='425'&gt;&lt;param value='http://youtube.com/v/vrMUPkXfQ90' name='movie'/&gt;&lt;embed height='350' width='425' type='application/x-shockwave-flash' src='http://youtube.com/v/vrMUPkXfQ90'/&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-9137832734749955110?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/9137832734749955110/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=9137832734749955110&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/9137832734749955110'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/9137832734749955110'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_10_01_archive.html#9137832734749955110' title='Evan Almighty'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-5148530855599557789</id><published>2007-10-14T10:25:00.000+10:00</published><updated>2007-10-14T11:11:30.252+10:00</updated><title type='text'>Terms and Conditions!</title><content type='html'>همه جای دنیا در روابط اجتماعی ازازدواج گرفته تا مدرسه رفتن و خرید تلفن و یا قراردادهای بزرگ کاری همه و همه در متن قرارداد یک یا چند سری شرط وجود دارد که دو طرف قرارداد ملزم به رعایت آن هستند. اینجا این ترمز اند کاندیشن ها را ریز ریز در پائین صفحه آخر می نویسند و نخواندش برای افراد حقیقی به همان اندازه خواندش دردسر است. بعد از قرارداد اجاره خانه که فهمیدیم نمی توانیم زمان اجاره را زودتر از دوره نوشته شده در قرارداد به همین راحتی فسخ کنیم، و اگر آقای آژانس مسکن مهربان همکاری نمی کرد طبق قرارداد می توانست ما را مجبور کند که تا آخر سال پول اجاره را بدهیم حتی اگر آنجا ساکن نباشیم، دستمان آمده که همه آن نوشته های ریز ریز را بخوانیم و هزار تا سوال هم  که در ذهنمان هست را بپرسیم و زیر هیچ قراردادی را به حول و قوه پروردگار کشکی امضا نکنیم. وجود این شرط و شروط بزرگترین حسنش این است که همه شرایط را می شود پیش بینی کرد و سورپرایز بزرگی در انتظار کسی نیست اگر که قرارداد و شروط آن را درست خوانده باشد. به نظرم شاید بد نباشد برای وبلاگ هم ترمز اند کاندیشن! درست کنیم. این را به این دلیل می نویسم که کامنت خودم در وبلاگ یک دوست ندیده ای سانسور شد بدون اینکه شرطی برای کامنت گذاشتن تعیین کرده باشد که نظر خشن منتشر نمی شود. البته توضیحی بابت منتشر نشدن برایم نوشته بود که می توانست با استناد به همان منطق خودش، خشن تلقی بشود! حالا نظر خشن چه هست هم باید البته تعریف شود چون نظر مخالف ممکن است به خشونت متهم شود. البته از دیشب که فهمیدم به جز من، چند نفر دیگر هم کامنتشان در همان وبلاگ به فضای لایتناهی پیوسته و به دلیل احتمالن مخالفت و یا خشونت و یا هر چه که من می گویم تو هم باید تائید کنی وگرنه من تو را به جرم خشونت سانسور می کنم، منتشر نشده. خودم هم کامنت فحش و بد و بیراه را زیاد سانسور می کنم. کامنتهایی هم که بی ربط باشد و یا جوادی و یا بی نام و نشان و مغرضانه را هم ایضن. روی همین اصل به فکر افتاده ام که بگردم ببینم اصول وبلاگ نویسی چیست. اصول کامنت گذاری چی؟ آیا شما هم کامنت ها را سانسور می کنید؟ دلایلتان چیست؟ اگرپست اشتباه نوشته باشید و کسی با شما مخالفت کرد چی؟ در متن پست دست می برید یا پی نوشت اضافه می کنید و توضیح می دهید؟ غلط املایی را بعد از اینکه بهتان تذکر داده شد چه طور اصلاح می کنید؟ چه ادبیاتی را خشن تلقی می کنید و چقدر ظرفیت فحش خوردنتان بالاست؟ چند تا از کامنتهای پابلیش نشده در مغزتان پابلیش باقی می مانند؟ آیا اصولن به نظر شما شرط و شروط تعیین کردن برای وبلاگ کار درستی است یا نه؟&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-5148530855599557789?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/5148530855599557789/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=5148530855599557789&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5148530855599557789'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5148530855599557789'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_10_01_archive.html#5148530855599557789' title='Terms and Conditions!'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-8634007252158722283</id><published>2007-10-13T17:22:00.000+10:00</published><updated>2007-10-13T18:27:55.567+10:00</updated><title type='text'>ببخشید! اینجا چه خبره؟</title><content type='html'>خیلی وقت بود که می خواستم پستهای قبلی را از وبلاگ خاک خورده قدیمی بیرون بکشم و به این یکی اضافه کنم. پنج شنبه شب همانطور که داشتم تند تند با دنا تلفنی حرف میزدم تند تند هم پستها را از آن یکی به این یکی کپی می کردم و تاریخها را هم به خیال خودم درست میکردم که اینطور شد که می بینید. گند زدم. حالا باید دوباره همه را درفت کنم و ببینم که چه جوری می توانم درست و حسابی آرشیو را درستش کنم. دست یاریتان را هم به گرمی می فشارم!!!&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امتحان شهروندی هم به خیر و خوشی تمام شد و من الان با صد در صد پاسخ درست و دویست و چهل دلار پول و یک عالمه مدرک که ارائه کردم، یک شهروند نصفه نیمه هستم که فعلن هیچ کدام از آن حقوق و وظایف شامل حالم نمی شود و باید قسم هم بخورم. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;د&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;پی نوشت- من نمی دانم که چند سال از اولین باری که یک کسی به یک جای دیگری به مفهوم امروزی که می شناسیم مهاجرت کرده هزار سال؟ دو هزار سال؟ به اندازه قدمت بشریت؟ آنها هم آیا از مهاجرت کردن واهمه داشتند؟ راضی بودند؟ نبودند؟ این سوالها اصلن برایشان پیش آمده یا نیامده؟ اما اگر مهاجر هستید یا بودید و یا خواهید بود و کله شما هم پر از سوالهای بی جواب و جوابهای بی سوال است &lt;a href="http://z8un.com/archives/2007_10.html#002002"&gt;این&lt;/a&gt; پست زیتون را از دست ندهید. تجربه من هم همینهایی است که ولگرد نوشته به خصوص آن قضیه &lt;a href="http://aplacetolivein.blogspot.com/2006/12/umbilical-chord.html"&gt;بند ناف&lt;/a&gt; را من هم معتقدم اساسی.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-8634007252158722283?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/8634007252158722283/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=8634007252158722283&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8634007252158722283'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8634007252158722283'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_10_01_archive.html#8634007252158722283' title='ببخشید! اینجا چه خبره؟'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-6803930126415964397</id><published>2007-10-10T23:19:00.000+10:00</published><updated>2007-10-11T00:27:14.314+10:00</updated><title type='text'>ACCC</title><content type='html'>Australian Competition and Consumer Commision&lt;br /&gt;محل کار من مثل خیلی از سازمانهایی که در استرالیا ملزم به رعایت قانون تجاری هستند تحت نظارت دقیق این سازمان یا کمیسیون است که من ترجمه اش می کنم سازمان حمایت از تجارت و مصرف کننده استرالیا. قانون تجاری چه هست را می توانید &lt;a href="http://www.austlii.edu.au/au/legis/cth/consol_act/tpa1974149/index.html#longtitle"&gt;اینجا &lt;/a&gt;بخوانید. مختصر اینکه این قانون از حقوق مصرف کننده حمایت می کند و بازار را هم برای تجارت منصفانه کنترل می کند. برای اینکه این قانون هم درست راعایت بشود سازمان عریض و طویل حمایت از تجارت و مصرف کننده استرالیا در سال 1995 به وجود آمده و خیلی سفت و سخت هم بر کار شرکت ها نظارت می کند و جریمه های سفت و سختی هم برای قانون شکن ها تعیین کرده. مواد قانون شکنی هم زیاد است اما آنهایی که من می دانم و به کار ما مربوط می شود این است که شرکتی که ارائه کننده خدمات است حق ندارد قیمت ها را به طور نامعقولی تغییر بدهد به طوری که سایر رقبا جایی برای رقابت پیدا نکنند و در نتیجه شرکت سرویس دهنده به نوعی انحصاری بازار را قبضه کند. یا اینکه یک شرکتی با رقبا سر یک محصول یا قیمت خاص تبانی کنند و توافقات پشت پرده داشته باشند. علاوه بر اینها و خیلی چیزهای دیگر که خودتان می توانید &lt;a href="http://www.accc.gov.au/content/index.phtml/itemId/605152"&gt;اینجا &lt;/a&gt;پیدا کنید محل کار من ما را ملزم به حفظ اطلاعات مشتریان هم کرده، تحت همان قانون تجاری، و سند هم سپردیم که اگر دست از پا خطا کردیم جریمه اش را بدهیم که سازمان محترم مبلغ ناقابل نفری پانصد هزار دلار را تعیین کرده. چیزی که باعث شده اینها را اینجا بنویسم این است که این سازمان در خصوص &lt;a href="http://www.accc.gov.au/content/index.phtml/itemId/8137/fromItemId/3667"&gt;تجارت هرمی&lt;/a&gt; هم نظارت می کند و هر نوع فعالیت هرمی ممنوع و مخالف قانون است. با خودم فکر کردم اگر یک سازمانی در ایران بود که از یک قانون دیگری که از اول بود و واقعن هم رعایت می شد پشتیبانی می کرد شاید هیچ کسی سر قضیه هایی مثل گلدکوئست آنقدر مرفه و یا متضرر نمی شد. در کل مطالب جالبی را لابلای صفحات این سایت می توانید پیدا کنید مثل &lt;a href="http://www.accc.gov.au/content/index.phtml/itemId/3667"&gt;حقوق مصرف کننده &lt;/a&gt;و یا حتی وضعیت &lt;a href="http://www.accc.gov.au/content/index.phtml/itemId/280309/fromItemId/3667"&gt;قیمت بنزین &lt;/a&gt;و خیلی چیزهای دیگر. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک نکته بی ربط هم بگویم. تازگیها به کسانی که ضد بچه می نویسند در این وبلاگستان خیلی برخورده ام. این که هر کسی نظرش برای خودش محترم است خوب باشد. اما من به عنوان یک آدمی که دست بر قضا زن است و مادر هم هست حالم از این بازی مسخره زیادی زن بودن و زیادی من بودن به هم می خورد. شما قرار است شاخ غول بشکنید و فیل هوا کنید؟ خوب به سلامتی. به بچه داری چه کار دارید پس؟ بچه داری ممکن است با جاه طلبی جور در بیاید که در مورد من درآمده، اما با فیل بانی و غول کشی فکر نکنم کار درستی باشد که آدم از سر ناتوانی بچه بی گناه را به عوضی بودن و زیادی بودن و خیلی چیزهای دیگر هم ربط بدهد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-6803930126415964397?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/6803930126415964397/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=6803930126415964397&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/6803930126415964397'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/6803930126415964397'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_10_01_archive.html#6803930126415964397' title='ACCC'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-8715885780127093030</id><published>2007-10-09T20:23:00.000+10:00</published><updated>2007-10-09T22:34:05.071+10:00</updated><title type='text'>Advance Australia Fair</title><content type='html'>در کتاب راهنمای مربوط به امتحان شهروندی استرالیا گفته شده که با اینکه سرود &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=Jmzx55_baXc&amp;amp;mode=related&amp;amp;search="&gt;ملی استرالیا&lt;/a&gt; اسمش همین عنون پست فعلی است، اما یک سرود دیگر هست بر مبنای داستانهای فولکلور استرالیایی که آنقدر محبوب و مشهور است که برای سرود ملی بودن پیشنهاد شده و به طور غیر رسمی هم سرود ملی این کشور است. از آنجایی که در خانه ما تنها منم که باید امتحان بدهم، کتاب به دست دنبال همه راه افتاده ام و از همکار و دوست و اینها گذشته از اعضای خانه هم امتحان می گیرم که مبادا کسی تائید نشده این دور و بر استرالیایی نشده باشد. داشتم دنبال جریان این سرود ملی غیر رسمی در یوتیوب و گوگل می گشتم. به محض اینکه آهنگش درآمد کوشا با آهنگ شروع به خواندن کرد. این هم از عواقب مهاجرت نسل اولی بودن. بچه آدم زودتر از خود آدم شهروند شده و آدم خبر دار نشده بوده! حالا اگر مشتاق این ماتیلدا و قصه اش هستید و دوست دارید از اصطلاحات عجیب و غریب استرالیایی هم سر در بیاورید &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=INdjRCNcZj0"&gt;اینجا &lt;/a&gt;آهنگش است و &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Waltzing_Matilda"&gt;اینجا &lt;/a&gt;هم توضیحاتش.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;پی نوشت - در همین رابطه &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=FcBDBi5qzjc"&gt;این &lt;/a&gt;را هم ببینید.&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-8715885780127093030?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/8715885780127093030/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=8715885780127093030&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8715885780127093030'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8715885780127093030'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_10_01_archive.html#8715885780127093030' title='Advance Australia Fair'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-7495372117593093257</id><published>2007-10-08T22:49:00.001+10:00</published><updated>2007-10-08T22:49:31.049+10:00</updated><title type='text'>Ricki-Lee - Can't Touch It</title><content type='html'>&lt;div xmlns='http://www.w3.org/1999/xhtml'&gt;&lt;p&gt;&lt;object height='350' width='425'&gt;&lt;param value='http://youtube.com/v/_MRYnpQxFeI' name='movie'/&gt;&lt;embed height='350' width='425' type='application/x-shockwave-flash' src='http://youtube.com/v/_MRYnpQxFeI'/&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این آهنگ و این خانم محترم نمونه این چند وقت همه جا هستند. متن شعرش رو خیلی نمی پسندم اما آهنگش صبحها که هنوز چشم از خواب سیر نشده خیلی انرژی از نوع قری منتشر می کنه که به حالت لی لی به سر کار می رسم. بشنوید و محظوظ گردید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ooooooo&lt;br /&gt;now now now now(2)&lt;br /&gt;just pass loving the pack&lt;br /&gt;up in the club gonna rock the spot&lt;br /&gt;girls out bubbling up&lt;br /&gt;boys take a look&lt;br /&gt;see what you can't touch&lt;br /&gt;sunny jeans and a prada bag&lt;br /&gt;6 inch heel saying i can dance&lt;br /&gt;he's working it out, he's turking it out&lt;br /&gt;not gonna doe round, go round&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Chorus&lt;br /&gt;i can feel the base like jumping&lt;br /&gt;watch out there's my song&lt;br /&gt;baby, let me see your hands up in the air&lt;br /&gt;show em what cha got shake it all around yeah yeah&lt;br /&gt;hey ho, you wanna little bit this&lt;br /&gt;you want a little more, little bit this&lt;br /&gt;hey ho&lt;br /&gt;you wanna little of this&lt;br /&gt;you wanna little more, little bit this&lt;br /&gt;you boys who think, who think you got it&lt;br /&gt;can't, can't, can't, can't touch it&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Verse 2&lt;br /&gt;ooo oh&lt;br /&gt;i'm not what you think i am&lt;br /&gt;you ain't gonna get what you think you can&lt;br /&gt;oh no, you aint the man&lt;br /&gt;you might be fine, but i don't give a damn&lt;br /&gt;so im here with my girls and i&lt;br /&gt;no strings attached no guys are cry&lt;br /&gt;i'm gonna let my hair down get out of the town&lt;br /&gt;dj's turning it up nice an loud&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-7495372117593093257?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/7495372117593093257/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=7495372117593093257&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7495372117593093257'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7495372117593093257'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_10_01_archive.html#7495372117593093257' title='Ricki-Lee - Can&amp;#39;t Touch It'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-3661040723864011154</id><published>2007-10-04T22:19:00.000+10:00</published><updated>2007-10-04T23:07:17.236+10:00</updated><title type='text'>باز هم سیتیزن شیپ</title><content type='html'>من یک همکار هندی دارم که خیلی با هم جور هستیم. جور نه به معنی صمیمیت بلکه شاید به این معنی که مشترکات فرهنگی زیاد داریم. همان زندگی را که در هند داشته دقیقن به همان روش عذاب آور اینجا هم برای خودش دوباره در یک مقیاس کوچکتر علم کرده. فقط با دوستان هندی اش، آخر هفته ها را به مهمانی سر می کند. آنهم به همان روش خاله بازی که من شصتاد مدل غذا بپزم که جلوی آن رفیقم کم نگذاشته باشم. تولد بچه هایش را در خانه اش می گیرد و فقط هم همان گروه دوستهای هندی اش را دعوت می کند. مهم نیست که چند تا بچه با بچه هایش همسن باشند. مهم این است که هندی باشند. هر روز موظف است که با خانواده شوهرش تلفنی احوال پرسی کند. از ترس اینکه باید حتمن به تک تک خانواده شوهرش سر بزند و سوقاتی ببرد و مراقب رفتارش هم باشد که به کسی بر نخورد در عرض این سه سال هنوز هند نرفته است و خیال هم ندارد که به این زودی ها برود. هیچ موزیکی به غیر از نیایش هندی گوش نمی کند. چون دوستان هندی شان خانه خریده اند - نه آپارتمان- اینها هم حتمن باید خانه می خریدند ولو این خانه آن سر شهر باشد و هر روز یک ساعت و نیم عمر خودش و وقت خانواده اش در رفت و آمد تلف بشود. حتمن باید بار بیکیوی گازی داشته باشد. حتمن باید کف خانه را تیمبر - همان پارکت- کند. حتمن باید کلی خودش را عذاب بدهد و خرج بی خود بتراشد که چی؟ که جلوی کسی کم نیاورد. چرا؟ چون که نمی تواند خودش را قانع کند که زندگی رنگ دیگری هم دارد. خلاصه که خیلی من را به یاد سایر کلونی های کشورهای دیگر مقیم در استرالیا می اندازد. دختر خوبی است مثل همه ایرانی های این مدلی و همین هم باعث شده که من تا بحال کلن بی خیالش نشده باشم. یک بار که داشت برای تولد بچه هایش باز هم با ناراحتی از عذاب مهمان بازی هندی و خرج و مخارج اضافه اش نق میزد ازش پرسیدم چرا تولد بچه هایت را مثل همه آدمهایی! که اینجا زندگی می کنند نمی گیری؟ پارکی، جایی مثل سافت پلی یا هزار تا تفریح و سرگرمی دیگر که برای بچه ها هست و بعدش هم همکلاسیهایشان را دعوت نمی کنی؟ همان جواب نمیشه و نمی توانم و از این قید و بندهای بی ربط. خوب اگر می خواستیم باز هم خودمان را به همان دیوار رسم و رسوم ببندیم و سر طناب را هم بقیه بکشند چرا استرالیا؟ چرا همان هند نه؟ بعد این آقای جان هاوارد توقع دارد که امثال من و این دوست هندی ام و سایر مهاجرهای نسل اول با یک امتحان سیتیزن شیتی! استرالیایی بشویم. نه خیر قربان. ما خیلی که هنر کنیم شاید متوجه تغییرات دور و برمان بشویم و گرنه یک امتحان ناقابل یک ایرانی غیرتی را به یک اوزی کول تبدیل نمی کند. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمد رضای عزیز با این &lt;a href="http://thefrozenmemory.com/"&gt;عکسهایی &lt;/a&gt;که می گیرد هوش از سر آدم می برد. قلبی هم از طلا دارد که پشت آن دوربین خفنش پنهانش کرده. پیشنهاد داده که خیلی از این استرالیایی ها دچار خود شیفتگی نشوم! اگر پست امروز هندی شد و نه ایرانی! بابت قولی است که به محمدرضا دادم. ممنون برادر.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-3661040723864011154?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/3661040723864011154/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=3661040723864011154&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/3661040723864011154'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/3661040723864011154'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_10_01_archive.html#3661040723864011154' title='باز هم سیتیزن شیپ'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-4972966409534213118</id><published>2007-10-02T22:47:00.000+10:00</published><updated>2007-10-02T23:54:05.040+10:00</updated><title type='text'>Becoming an Australian Citizen</title><content type='html'>در راستای اینکه مجلس دولت استرالیا قانون مربوط به آزمون شهروندی را در دوازدهم سپتامبر همین سال کذا تصویب کرده، آنهایی که قبل از جولای 2007 ویزای اقامت دائمی گرفته اند اما بعد از اکتبر امسال واجد شرایط شهروندی می شوند مجبورند- دقیقن مجبورم- که امتحان بدهند. تا جایی که یادم می آید آن موقعی که برای ویزا اقدام می کردیم کسی اسمی از امتحان نبرده بود و کسی هم به این فکر نیفتاده بود که اینهمه مهاجر که رویاهایشان را به قیمت اولیه ناقابل حداقل دو هزاااااااااااااااااااااااااار دلار و چند ماه عمر و همه زندگی تاخت میزنند، می توانند بعدن مثل مورچه ها برای خودشان بین اقلیت استرالیایی ها کلونی هایی مجزا درست کنند و نه با کسی حشر و نشر کنند و نه به غیر از تخصص کاری فایده دیگری برای این جزیره داشته باشند. حالا این امتحان قرار است چه معجزه ای داشته باشد حتمن چهار سال بعد معلوم می شود. فعلن که سمبه دولت و وزارت مهاجرت پر زور است و رنگ آبی پاسپورت به نارنجی ویزای اقامت دائم ارجحیت دارد. همه غر می زنند اما امتحان هم می دهند. من اگر از زور تنبلی و خسیسی بابت هزینه اش اعتصاب بکنم هم هیچ فایده ای ندارد. خواندن &lt;a href="http://www.citizenship.gov.au/test/preparing/index.htm"&gt;این کتاب&lt;/a&gt; اما با اینکه خیلی حرف جدیدی برای گفتن ندارد، بد هم نیست. حداقل این است که سواد دبستانی ما را یک کمی ارتقا می دهد. بعضی نکته هایش که برایم جالب بود را اینجا هم می نویسم:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حقوق شهروندی: &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;حق رای&lt;br /&gt;کاندیدا شدن برای مجلس&lt;br /&gt;اقدام برای دریافت پاسپورت استرالیا و ورود آزادانه به استرالیا&lt;br /&gt;ثبت فرزندانی که در خارج از استرالیا متولد شده اند به عنوان شهروند استرالیایی از والدین استرالیایی&lt;br /&gt;کمک گرفتن از نمایندگیهای دیپلماتیک استرالیا در خارج از کشور&lt;br /&gt;جستجوی کار در نیروی نظامی استرالیا و خدمات دولتی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; و اما وظایف:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شرکت در انتخابات و همه پرسی ها دولت فدرال، ایالتی و منطقه ای&lt;br /&gt;حاضر شدن به عنوان عضو هیات منصفه اگر که دعوت شوند&lt;br /&gt;در صورت لزوم دفاع از استرالیا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و قشنگ ترین قسمت، ارزشها:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;احترام به ارزشهای برابر، شأن و آزادی فردی&lt;br /&gt;آزادی بیان&lt;br /&gt;آزادی در مذهب و دولت سکولار&lt;br /&gt;آزادی تجمعات&lt;br /&gt;حمایت از دموکراسی پارلمانی و اجرای قانون&lt;br /&gt;برابری قانونی&lt;br /&gt;برابری زن و مرد&lt;br /&gt;برابری فرصتها&lt;br /&gt;صلح طلبی&lt;br /&gt;تحمل، احترام متقابل و همیاری به نیازمندان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر کدام از این عناوین توضیحات هم دارد که خوب خودتان بخوانید بهتر از این ترجمه ناقص من خواهد شد. توقع داشتم که بخش مربوط به برابری زن و مرد از همه طوانی تر باشد اما بر خلاف انتظار فقط چهار تا جمله است. این انتظارم به خاطر این بود که جدیدن پا ثابت مسابقه های &lt;a href="http://www.sydneyfc.com/"&gt;تیم شهرمان&lt;/a&gt; هم شده ایم و یکی از هزینه های ثابت، فعلن رفتن به استادیوم و تماشای فوتبال شده است. هر چقدر هم زور زدم که چند تا فحش آبدار و کار درست خارجی یاد بگیرم غیر از همان &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Fuck"&gt;اف-ورد&lt;/a&gt; که خودم هم بلد بودم چیز جدیدی نشنیدم. ظاهرن اینجا کسی به خاطر سلامتی اخلاقی خواهر و مادر بقیه بیشتر از خود همان خواهر و مادر، یقه پاره نمی کند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.ذ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; چهار تا جمله  این است: حفوق مردها و زنها در استرالیا برابر است. مشاغل به طور یکسان برای زن و مرد در دسترس هستند. هم مردان و هم زنان می توانند در ارتش خدمت کنند. هم زنان و هم مردان می توانند مشاغل دولتی داشته باشند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-4972966409534213118?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/4972966409534213118/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=4972966409534213118&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4972966409534213118'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4972966409534213118'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_10_01_archive.html#4972966409534213118' title='Becoming an Australian Citizen'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-5178049793122376150</id><published>2007-09-26T22:19:00.000+10:00</published><updated>2007-09-26T23:06:32.368+10:00</updated><title type='text'>Facebook!</title><content type='html'>اینکه آدم از کسی یا چیزی ناراحت یا خسته یا عصبانی بشود و بعد هم موضوع حل شده و نشده نصفه و نیمه تمام شده و نشده روح و اعصاب آدم را به هم بریزد چقدر ارزش دارد که برای این رابطه نصفه نیمه وقت و حوصله گذاشت که دوباره همه چیز از اول ساخته بشود؟ اصلن آیا ساخته می شود یا نه؟ ارزش ساختن دارد یا ندارد؟ ارزش را چه طور تعریف می کنیم؟ بین ماندن و ساختن یا خراب رها کردن و رفتن کدام را انتخاب می کنیم؟ وسوسه شروع رابطه های جدید، آدمهای جدید، کار جدید، کشور جدید.... و همین طور تا آخر قوی تر است یا حفظ گذشته های خاطره انگیز؟ خانه ای که لوله آبش سوراخ شده و نشت کرده به سقف خانه و سقف هم نصفه شبی ریخته باشد روی سر خودت و کامپیوتری که آخر تکنولوژی بود از آن ور هم برق خانه در اثر نشتی لوله آب اتصالی کرده باشد و یخچال و فریزر و هر چه وسیله برقی خفن در خانه بوده را از کار انداخته باشد، این خانه را با تمام مصیبتهایش تعمیر می کنی؟ یا خودت هم از سر لجاجت با کلنگ به جان باقی مانده خانه خراب شده می افتی و بعد هم سفارش می دهی که کل خانه را برایت جای بهتری از اول بنا کنند؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;م&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این نوشته هیچ ربطی به پست قبلی ندارد اما من تازگی ها نسبت به این اخلاق خودم که کارهای سخت، رابطه های دچار سوء تفاهم، و هر چیزی که با مقیاس فکری ام جور نشده را نصفه و نیمه منفجر کرده ام و از اول دوباره همه چیز را جای دیگری بنا کرده ام، دچار حساسیت شده ام. این روش همیشگی من دردسر ساز شده حالا که با بحران میانسالی هم دست به گریبان شده ام. جدیدن لفظ قلم هم می نویسم شاید این وبلاگ بی نوا هم یک کمی از اهالی وبلاگستان اتنشن بگیرد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=oobDQ0vdm8M"&gt;این &lt;/a&gt;را هم ببینید. این هم به این نوشته ربطی ندارد اگر دنبال ربطش به این وبلاگ رسیده بودید تنها ربطش این است که من از این مدل گیتار الکتریک و صدایش شدید حظ می برم و به هپروتی خلسه آور پرت می شوم!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-5178049793122376150?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/5178049793122376150/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=5178049793122376150&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5178049793122376150'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5178049793122376150'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_09_01_archive.html#5178049793122376150' title='Facebook!'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-8858050880473085366</id><published>2007-09-23T22:08:00.000+10:00</published><updated>2007-09-26T22:04:09.786+10:00</updated><title type='text'>کسی مثل من</title><content type='html'>نشسته ام. هیچ کاری نمی کنم. یعنی کار می کنم اما ناخودآگاه. نه آگاهانه و با شوق و ذوقی که همیشه داشتم. زندگی می گذرد و من هم با زندگی می گذرانم. راه می روم اما خسته نمی شوم. تلویزیون می ببینم اما در واقع ندیده ام. غذا می خورم و مزه غذا کوچکترین هیجانی ندارد. هرچه باشد می خورم هر چه نباشد هم. نشسته ایم که حرف بزنیم و من لابلای کلماتی که با سرعت به سر و رویم می خورد خودم را در فکرهای مشبکی که دور سرم چرخ می خورند سرگرم می کنم. حرف می زنند و من هر از گاهی دو، سه کلمه را در هوا شکار می کنم. عادتی که از مکالمات بی خود و لوس انگلیسی به زبان فارسی هم سرایت کرده است. جواب هم می دهم که مکالمه کش پیدا کند. که چه بشود خودم هم نمی دانم . جوابها اما خیلی با سوالها نمی خواند. و من هم مثل بقیه متوجه می شوم که حواسم به هیچ کدام حرفها نبوده تا بحال. نشسته ام، می خندم و می خندانم. روحم اما لابلای کوچه پس کوچه های خاکستری و دود زده خاطره ها پرسه می زند. برایم تصمیم می گیرند که بروم بهتر است. اما من هیچ کاری نمی کنم. حتی فکر کردن به اینکه بنشینم و به این تصمیم فکر کنم هم خسته ام می کند. باید تلفن بزنم. اما نمی زنم. باید حرف بزنم اما نمی زنم. خسته شده ام. و این خستگی بیشتر از آنی که کلافه ام کند ترسناک است. مریضی نیست. این خستگی بوی مرگ می دهد. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اینها را ننوشته ام که کسی را بترسانم. گم شده ام. خودم را می خواهم دو باره پیدا کنم. اگر قضاوتم نکنید منت گذاشته اید. نصیحت هم اگر باشد به سرنوشت سایر حرفهایی که بقیه می زنند و من نمی شنوم دچار می شود. اما اگر یادتان مانده که بعد از دو سال مهاجرتتان چه فکرهایی در سرتان می چرخید، تجربه های فکری تان را می خواهم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;پی نوشت: خستگی، دلتنگی و پشیمانی سه مفهوم بسیار متفاوت و در عین حال بسیار نزدیک به هم هستند. من هر دو احساس اول را همزمان و مجزا به طور دائم و یا ناپیوسته تجربه کرده ام. اما پشیمانی را نه هرگز. از اینکه به حرفهایم گوش دادید و از کامنت هایتان ممنونم.&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ذ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt; باید پوست بیاندازم، چند باره. کار دردناکی است اما گریزی نیست.&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-8858050880473085366?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/8858050880473085366/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=8858050880473085366&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8858050880473085366'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8858050880473085366'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_09_01_archive.html#8858050880473085366' title='کسی مثل من'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-2983269862383551506</id><published>2007-09-20T12:20:00.001+10:00</published><updated>2007-09-20T12:20:16.934+10:00</updated><title type='text'>ace of base - wonderful life</title><content type='html'>&lt;div xmlns='http://www.w3.org/1999/xhtml'&gt;&lt;p&gt;&lt;object height='350' width='425'&gt;&lt;param value='http://youtube.com/v/86rQPrjn6b4' name='movie'/&gt;&lt;embed height='350' width='425' type='application/x-shockwave-flash' src='http://youtube.com/v/86rQPrjn6b4'/&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;Here I go&lt;br /&gt;Out to the sea again&lt;br /&gt;The sunshine fills my hair&lt;br /&gt;And dreams hang in the air&lt;br /&gt;Gulls in the sky&lt;br /&gt;And in my blue eyes&lt;br /&gt;I know it feels unfair&lt;br /&gt;There is magic everywhere&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Look at me standing here&lt;br /&gt;Here on my own again&lt;br /&gt;Up straight in the sunshine&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;No need to run and hide&lt;br /&gt;It's a wonderful, wonderful life&lt;br /&gt;No need to laugh and cry&lt;br /&gt;It's a wonderful, wonderful life&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Sun's in your eyes&lt;br /&gt;The heat is in your hair&lt;br /&gt;They seem to hate you&lt;br /&gt;Because you are there&lt;br /&gt;And I need a friend&lt;br /&gt;Oh, oh, I need a friend&lt;br /&gt;To make me happy&lt;br /&gt;I stand here on my own&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Oh oh oh ooh,&lt;br /&gt;Look at me standing here&lt;br /&gt;I'm here on my own again&lt;br /&gt;Up straight in the sunshine&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;No need to run and hide&lt;br /&gt;It's a wonderful, wonderful life&lt;br /&gt;No need to laugh and cry&lt;br /&gt;It's a wonderful, wonderful life&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I need a friend&lt;br /&gt;Oh, I need a friend&lt;br /&gt;To make me happy&lt;br /&gt;Not so alone&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Look at me standing here&lt;br /&gt;I'm here on my own again&lt;br /&gt;Up straight in the sunshine&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;No need to run and hide&lt;br /&gt;It's a wonderful, wonderful life&lt;br /&gt;No need to laugh and cry&lt;br /&gt;It's a wonderful, wonderful life&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;No need to run and hide&lt;br /&gt;It's a wonderful, wonderful life&lt;br /&gt;No need to laugh and cry&lt;br /&gt;It's a wonderful, wonderful life&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Ah ah ah ah ah ah&lt;br /&gt;Ah ah ah ah ah ah&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-2983269862383551506?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/2983269862383551506/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=2983269862383551506&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2983269862383551506'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2983269862383551506'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_09_01_archive.html#2983269862383551506' title='ace of base - wonderful life'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-3344999471238266618</id><published>2007-09-19T22:49:00.001+10:00</published><updated>2007-09-19T22:49:40.869+10:00</updated><title type='text'>Supertramp - The Logical Song</title><content type='html'>&lt;div xmlns='http://www.w3.org/1999/xhtml'&gt;&lt;p&gt;&lt;object height='350' width='425'&gt;&lt;param value='http://youtube.com/v/pBAasek8NR4' name='movie'/&gt;&lt;embed height='350' width='425' type='application/x-shockwave-flash' src='http://youtube.com/v/pBAasek8NR4'/&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;When I was young, it seemed that life was so wonderful,&lt;br /&gt;A miracle, oh it was beautiful, magical.&lt;br /&gt;And all the birds in the trees, well theyd be singing so happily,&lt;br /&gt;Joyfully, playfully watching me.&lt;br /&gt;But then they send me away to teach me how to be sensible,&lt;br /&gt;Logical, responsible, practical.&lt;br /&gt;And they showed me a world where I could be so dependable,&lt;br /&gt;Clinical, intellectual, cynical.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;There are times when all the worlds asleep,&lt;br /&gt;The questions run too deep&lt;br /&gt;For such a simple man.&lt;br /&gt;Wont you please, please tell me what weve learned&lt;br /&gt;I know it sounds absurd&lt;br /&gt;But please tell me who I am.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Now watch what you say or theyll be calling you a radical,&lt;br /&gt;Liberal, fanatical, criminal.&lt;br /&gt;Wont you sign up your name, wed like to feel youre&lt;br /&gt;Acceptable, respecable, presentable, a vegtable!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;At night, when all the worlds asleep,&lt;br /&gt;The questions run so deep&lt;br /&gt;For such a simple man.&lt;br /&gt;Wont you please, please tell me what weve learned&lt;br /&gt;I know it sounds absurd&lt;br /&gt;But please tell me who I am.&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-3344999471238266618?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/3344999471238266618/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=3344999471238266618&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/3344999471238266618'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/3344999471238266618'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_09_01_archive.html#3344999471238266618' title='Supertramp - The Logical Song'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-7610044461138266873</id><published>2007-09-19T20:47:00.000+10:00</published><updated>2007-09-19T21:04:57.916+10:00</updated><title type='text'>پرواز در سنگ</title><content type='html'>موجود سرکشی است در اعماق فطرتم&lt;br /&gt;در گنگ ترين لايه های تن&lt;br /&gt;که اسير خودم شده است&lt;br /&gt;آرامش خيال را ز خودم می کند دريغ&lt;br /&gt;پرواز می طلبد، من&lt;br /&gt;از اين تن اسير به مرداب زندگی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرسوده می شوم&lt;br /&gt;بين فشار دو ديوار، هوسرانی و سکوت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من، می فريبدم به وسوسه پشت پا زدن&lt;br /&gt;کشف تمام کشف ناشده ها&lt;br /&gt;نا تمام ها&lt;br /&gt;خود، مضطرب در التهاب از اغوای من شدن&lt;br /&gt;لمسِ نداشتن&lt;br /&gt;گذشتن&lt;br /&gt;رفتن، بدونِ داشتنِ انباشتها&lt;br /&gt;سرد&lt;br /&gt;بی پناه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خود، پيش می برد&lt;br /&gt;من، آرام می شود&lt;br /&gt;اما نشسته تا که دوباره سر از خود برآورد&lt;br /&gt;پر از هوس، گرم از التهاب&lt;br /&gt;پر از نيازِ پريدن&lt;br /&gt;رفتن&lt;br /&gt;ريشه نداشتن&lt;br /&gt;رها شدن از هرچه قيد و بند&lt;br /&gt;------------------&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;به سبک &lt;/span&gt;&lt;a href="http://mrsshin.blogspot.com/"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;خانوم شین&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;: همای شاعر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-7610044461138266873?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/7610044461138266873/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=7610044461138266873&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7610044461138266873'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7610044461138266873'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_09_01_archive.html#7610044461138266873' title='پرواز در سنگ'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-9067319447127978375</id><published>2007-09-13T21:55:00.000+10:00</published><updated>2007-09-13T23:14:51.840+10:00</updated><title type='text'>Psycho</title><content type='html'>باور کنین زندگی زن و شوهری این نیست که خانم به سرگرمیهای خودش برسه و آقا هم به تفریحات مردونه اش. این احترام متقابل نیست که مرد به زن بگه عزیزم هر کاری دوست داری بکن و زن هم بالای حرف شوهرش حرف نزنه. اگه تفریحات من از علاقمندیهای شوهرم نباشه پس ما برای چی با هم زندگی می کنیم؟ اگه اون فوتبال دوست داره و من حالم از هرچی توپه بهم می خوره اما هیچی نمی گم چون میرم مثلن سراغ وبلاگ بازی یه جای کار می لنگه. شوهر فقط راننده آژانس نیست و زن هم مسئول امور آشپزخانه و رختخواب نیست. این رو من بهش زندگی نمی گم که زن و شوهر مثل دو تا جزیره باشن و فقط در امورمالی و س-ک-س-ی مشترک المنافع باشن. زندگی با عشق شروع شده با عشق هم باید تموم بشه! یه کم جنایی شد. منظورم اینه که اختلاف توی زندگی همه هست. اما این اختلافات نباید باعث بی تفاوتی و لجاجت و غرور بیش از حد بشه که دو طرف مثل&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0356910/"&gt; آقا و خانم اسمیت&lt;/a&gt; جدا از هم باشن و در عین حال زیر یه سقف زندگی کنن. شق دیگه این جور زندگی ها هم این میشه که دو طرف حاضر باشن به طلاق فکر کنن اما به اصلاح کردن خودشون، نه. خلاصه اگه توی استرالیا هستین و دچار مشکلات این چنینی و یا اینکه با عواقب تطابق با محیط جدید دست به گریبان شدین، &lt;a href="http://www.relationships.com.au/advice/building-better-relationships/relationships-in-a-new-country"&gt;این سازمان&lt;/a&gt; مشاوره حضوری، تلفنی و حتی به طور آنلاین ارائه می کنه. کتاب و سمینارهای خوبی هم داره که فکر کنم به امتحان کردن قبل از طلاق بیارزه. البته نظر من به شخصه خیلی متفاوته ولی چون کسی نظر من رو نخواسته و اگه بنویسم ممکنه دچار عاق والدین بهرام یا کامنتهای پرت و پلا بشم، منم نظرم رو برای خودم نگه می دارم. اینها رونوشتم برای اونهایی که به من میگن تو خیلی به بهرام وابسته هستی. معلومه که هستم. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من تازه دارم یاد میگیرم که تلفن هم آدمه بدبخت. بیچاره گراهام بل که کلی زحمت کشید که یکی مثل من پیدا شه و از اختراعش متنفر باشه. به نظر من اگه آقای بل یه کم صبر می کرد که تکنولوژی انتقال تصویر به اندازه انتقال صدا پیشرفت کنه و بعدش هم یه ضرب تلفن تصویری اختراع می کرد من اینقدر احساس بدبختی در مقابل لزوم صحبت تلفنی با فامیل و غیر فامیل بهم دست نمی داد. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این اندرو خیلی آدم جالبیه. از اون مدل آدمهاست که همه ازش می ترسن یه چیزی ازش بخوان. هم به کارش خیلی وارده و از اون بالاتر اعتماد به نفسش آآآآآآآآآآآآآآآآ این هوا. در کل منم ازش می ترسیدم اون اوایل اما از اون مدل تیپیکال آی- تی کارهائیه که میشه باهاش راه اومد اگه بفهمیمش. خلاصه که دیگه با هم کلی رفیقیم الان. برنامه گزارشی رو که می خواستم امروز تموم کرد و اشکالاتش رو هم ازش خواستم که اصلاح کنه. بعدش که تموم شد یه ایمیل بلند بالای تشکر آمیز براش نوشتم و ازش خواستم که برنامه رو بده که تست کنم و مستندات تستش رو بنویسم. اومد سر کامپیوتر و اون پاکت باز کن رو که مثل بوم رنگ بود و صبح سر میزش دیده بودم داد بهم. بدون اینکه حرفی بزنه برنامه رو هم نصب کرد و رفت. از این مدل آدمهای سخت و عجیب غریب خوشم میاد. شبیه همه نیستن. کلن من با آدمهای دیوونه بیشتر حال می کنم. فکر کنم دلیلش واضحه!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این &lt;a href="http://www.abc.net.au/tv/chaser/war/"&gt;دیوونه ها&lt;/a&gt; رو هم خیلی دوست دارم. کاراشون حرف نداره. به خاطر اینکه توی اجلاس ایپک اینجا یکی شون لباس بن لادن پوشیده بود و از چند تا ایست پلیس موفق شده بودن بگذرن و به مناطق ممنوع شده شهر رسیده &lt;a href="http://www.theage.com.au/news/tv--radio/byour-sayb-how-do-you-rate-the-chasers-apec-show/2007/09/13/1189276851780.html"&gt;بودن&lt;/a&gt; توی دردسر افتاده بودن که ظاهرن به خیر گذشته.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-9067319447127978375?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/9067319447127978375/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=9067319447127978375&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/9067319447127978375'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/9067319447127978375'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_09_01_archive.html#9067319447127978375' title='Psycho'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-8716594793531454792</id><published>2007-09-11T20:46:00.001+10:00</published><updated>2007-09-11T21:03:25.773+10:00</updated><title type='text'>Spy Game</title><content type='html'>دیروز مارک به من میگه هما دیگه رازت بر ملا شد. گفتم کدومش؟ من راز زیاد دارم مارک. گفت اینکه به ایران گزارش رد می کنی! گفتم آره؟ کجا نوشته؟ &lt;a href="http://www.news.com.au/story/0,23599,22389767-2,00.html"&gt;روزنامه&lt;/a&gt; رو نشونم داد که درشت تیتر زده بود دانشجویان ایرانی مظنون به جاسوسی برای ایران. توی دلم دوباره صد تا فحش به خودم و بقیه دادم که باز باید برای این نشنالیتی وبال گردن رگ غیرتی رو که دیگه معلوم نیست چه بلای سرش اومده که دیگه باد نمی کنه رو کنم. خندیدم گفتم آره خوب من به ایران گزارش رد میکنم. دقیق اگه بخوای به مامانم ریپورت هفتگی میدم. نمی دونم بعدش دیگه این گزارشها کجا استفاده میشه. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شد ما یه جایی بریم در آرامش بتونیم زندگی کنیم ایران خانوم؟ استرالیا هم؟ &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;آزاد نویس هم در باره اش نوشته که می تونین &lt;a href="http://freelanceronline.blogspot.com/2007/09/blog-post_11.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt; بخونین.&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-8716594793531454792?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/8716594793531454792/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=8716594793531454792&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8716594793531454792'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8716594793531454792'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_09_01_archive.html#8716594793531454792' title='Spy Game'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-8700928454993582001</id><published>2007-09-09T21:38:00.000+10:00</published><updated>2007-09-09T22:17:55.513+10:00</updated><title type='text'>غسل تعمید</title><content type='html'>اولین باری بود که داخل یه کلیسا رو می دیدم. برای مراسم غسل تعمید جزمین یا همون یاسمن خودمون که از دوستهای مدرسه ای کوشاست، رفته بودیم. مراسم جالبی بود. از همه جالب ترش اینکه کشیش خندون کلیسا سعی می کرد همه رو یه جوری درگیر قضیه کنه. به کارش و بیزینسش خیلی وارد بود و مسلط. خنده و شوخی رو هم فراموش نمی کرد که مراسم جذاب بشه. ظرف آب رو داد به دست یه پسر کوچولو که نگه داره، کتابهای دعا رو داد کوشا پخش کنه، ظرف روغن رو داد به یه دختر بچه دیگه، حوله رو هم داد به مادر بزرگ. مراسم با کلی دعا همراه بود که ما هم باید همراهی می کردیم. بر خلاف تصور قبلی من که دعاها باید به یه زبون دیگه باشه!! چرا من این فکر و می کردم؟ نمی دونم! اما همه دعاها به انگلیسی بود. کتاب دعا هم که دستمون بود و تقلب می کردیم. برای دعای نور کشیش یه شمع داد به پدر جزمین که با شعله اون شمع بزرگه کلیسا روشن کنه. وسط دعا شمع خاموش شد. کشیش هم شمع رو گرفت برد اون پشت با یه شعله "های- رزولوشن" برگشت. روش روغن ریخته بود که خوب بسوزه فکر کنم چون با اون بادی که توی کلیسا می اومد تا آخرش شمعه روشن موند. میگم کشیشه حرفه ای بود برای همین. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ظاهر مراسم خیلی با مراسم مذهبی که من توی ذهنم داشتم فرق می کنه اما در باطن خیلی شبیه همه اون اعتقاداتیه که بعضی وقتها با خرافات هم قاطی میشه. آدمها به مذهب و مراسم مذهبی رو میارن بنا به هر دلیلی که می خواد باشه، علت درونی یا شایدم بیرونی. اینجا خیلی از مدرسه های خوب، خصوصی و وابسته به کلیساست. و برای ثبت نام باید از کشیش محله! نامه تائیدیه داشته باشین! به نظرتون آشنا نیست این حرفها؟ آخر مراسم هم کشیش محترم اون برگه تائیدیه رو داد دست مادر محترم. مراسم غسل تعمید هم معمولن برای نوزاد ها برگزار میشه. حالا چرا بچه شش ساله؟ من فقط بلدم اینجور موقع ها اون رگ رشتی که به ارث بردم رو به کار بندازم و شک کنم. شاید حکمتی داشته این قضیه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; بعدن راجع به مدرسه های اینجا هم می نویسم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-8700928454993582001?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/8700928454993582001/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=8700928454993582001&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8700928454993582001'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8700928454993582001'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_09_01_archive.html#8700928454993582001' title='غسل تعمید'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-2899614702524590766</id><published>2007-09-08T16:59:00.000+10:00</published><updated>2008-11-13T18:37:17.673+11:00</updated><title type='text'>پراکنده</title><content type='html'>یکی از محسنات مردم گریزی و در واقع دور ماندن از گله آدمهایی که می شناختیم تنها سفر کردنه. و بزرگترین حسن سفر تنهایی اینه که آقا جون اختیارت دست خودته، جاده ها رویاد می گیری، راه رو می بینی و از قشنگی بهار لذت می بری، برای دستشویی رفتن مجبور نیستی مسخره بازی بقیه رو تحمل کنی و در کل بسیار خوش می گذره. اونم البته تجربه ای بود و حوش گذشته ها نه اینکه بخوام ناله کنم. اما در کل من توی مسافرت یه کم تحملم زیاد میشه، معمولن ندارم!، برای همین به خودم خیلی فشار می آرم که در نهایت منجر به انفجار میشه. خوب این چه کاریه برادر من. تنهایی که راحت تره که. خلاصه که این سه روز تعطیلی دو روزش رفتیم یه &lt;a href="http://www.lithgow.nsw.gov.au/"&gt;شهر کوچولو &lt;/a&gt;نزدیک &lt;a href="http://www.lithgow.nsw.gov.au/"&gt;کوههای آبی&lt;/a&gt; رنگ اینجا که یه کم از دیدن مناظر لذت برده باشیم و هم هوایی عوض کنیم. بهترین قسمت مسافرت همانا خوردن یک عدد استیک بود! که با اینکه خیلی دیر حاضر شد اما اونقدر خوشمزه بود که نگو.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt; ذ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رانندگی توی جاده های اینجا رو خیلی دوست دارم. هم توی اتوبان و هم اون جاده های پیچ پیچی که هشتاد تا بیشتر نمیشه رفت. یه کم موندن بین دو تا خط سفید فقط هنوز سخته. نا سلامتی یه زمانی توی تهران راننده بودم ها. اونم چه راننده ای. من واقعن شرمنده ام از اون همه رفتار ناشایست موقع رانندگی اما چاره ای نبود. نبایست کم آورد اصولن. اینجا که رانندگی خیلی سوسول بازیه اما هنوزم دوست دارم. اگر پروردگار متعال لطف کنن در آینده و یه جوری اسپانسر مالی من بشن من حتمن میرم مسابقات رالی یا شایدم فرمول دو یا یک هر کدوم که ناجورتره شرکت می کنم. در حال حاضر به همین رانندگی در جاده و خیابون، به غیر از رانندگی توی &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Pacific_Highway_(Australia)"&gt;پاسیفیک های وی، &lt;/a&gt;دلم خوشه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;اینم چند تا عکس از &lt;a href="http://www.lisp.com.au/~zigzag/index.html"&gt;قطار زیگزاگی&lt;/a&gt; و بهار زیبا و دوست داشتنی ....&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RuJPzNRlHUI/AAAAAAAAAEA/ihcNxNVLpiI/s1600-h/a_P9070050.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5107732668546882882" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RuJPzNRlHUI/AAAAAAAAAEA/ihcNxNVLpiI/s320/a_P9070050.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RuJPxdRlHSI/AAAAAAAAADw/SA8WUyk66dQ/s1600-h/a_P9070044.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5107732638482111778" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RuJPxdRlHSI/AAAAAAAAADw/SA8WUyk66dQ/s320/a_P9070044.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RuJPyNRlHTI/AAAAAAAAAD4/uq1Z5gPRh9k/s1600-h/a_P9070046.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5107732651367013682" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RuJPyNRlHTI/AAAAAAAAAD4/uq1Z5gPRh9k/s320/a_P9070046.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RuJPztRlHVI/AAAAAAAAAEI/sOn43s56cio/s1600-h/P9070083.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5107732677136817490" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RuJPztRlHVI/AAAAAAAAAEI/sOn43s56cio/s320/P9070083.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RuJPyNRlHTI/AAAAAAAAAD4/uq1Z5gPRh9k/s1600-h/a_P9070046.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RuJPz9RlHWI/AAAAAAAAAEQ/TpNmJi7NJoU/s1600-h/P9080091.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5107732681431784802" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RuJPz9RlHWI/AAAAAAAAAEQ/TpNmJi7NJoU/s320/P9080091.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-2899614702524590766?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/2899614702524590766/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=2899614702524590766&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2899614702524590766'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2899614702524590766'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_09_01_archive.html#2899614702524590766' title='پراکنده'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RuJPzNRlHUI/AAAAAAAAAEA/ihcNxNVLpiI/s72-c/a_P9070050.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-4542183152988417117</id><published>2007-09-05T20:40:00.000+10:00</published><updated>2007-09-05T22:57:28.933+10:00</updated><title type='text'>سوسول می شویم</title><content type='html'>خیلی چیزها توی سرم هست و می خوام ازشون بنویسم. راجع به مدرسه ها و نظام آموزش اینجا، راجع به این &lt;a href="http://www.smh.com.au/specials/apec/index.html"&gt;بامبول &lt;/a&gt;جدیدی که باعث شده سیدنی به این خوشگلی رو توی حصار حبس کنن به خاطر یک مشت سیاستمار بی خاصیت علی الخصوص این &lt;a href="http://www.smh.com.au/multimedia/bush_dressup/index.html"&gt;میمون &lt;/a&gt;بی مغز با اون دستیار نفرت انگیزش، راجع به کار و حقوق و حتی راجع به صبحها که پیاده از بغل این خونه ها رد میشم و بوی عطر گلهای یاس روحم رو نوازش میده. الان اما یه چیزی هست توی کله ام که داره مغزم رو قلقلک میده.خیلی وقته دارم فکر می کنم به تمام هفتاد خان رستمی که باید ازش رد شد تا بریم یه سر فامیلمون رو ببینیم. به تمام دردسرهاش. اول که سر رو ریختمون به مذاق اون خواهرهایی که در نقش نکیر و منکر نشستن دم در ورودی حتمن خوش نمیاد. چشمم کور چشم حجابمون رو درست می کنیم. حجابمون هم ایراد نداشته باشه بچه که بدون باباش همراهت باشه و لهجه هم که داشته باشه دیگه هر چی عقده است رو می کنن. حالا اگه شانس بیاری و بردن بچه خودت بدون باباش دردسر نشه، بچه ای که هنوزجای بخیه و اون خط های سفید روی شکمت نشون میده که تو مادر این بچه هستی و حداقل برای اون نه ماه بدبختی که کشیدی و شب نخوابیدی و اون جونی که ازت در اومد که به دنیا بیاریش و بعدش تمام اون جنگ و اعصابی که کشیدی که به همه حالی کنی به خدا این بچه رو نمی تونی با شیر خودت سیر کنی باید یکی هم تو رو آدم حساب کنه و ازت نظر بخواد اما زهی خیال باطل. شوهرت هم که صاحبته دیگه حتمن از آقا اجازه محضری گرفتی که پاسپورت بگیری و بچه اش رو با خودت ببری این ور اون ور. تازه اینها اول ماجرا است. باید کلی مورد متلک و ورانداز و بررسی های از نوع سوم فیزیکی هم قرار بگیری بلکه تازه بتونی وارد مملکت گل و بلبل بشی. مملکتی که مردمش و علی الخصوص زنهاش برای مردها ارزش و احترام بیشتری از خودشون قائلند. پسر هنوز سرمایه این آدمها حساب میشه و دختر هزینه. هزینه ای که هیچ دلیلی برای نگه داشتنش ندارن و فقط برای این دوستش دارن که شاید یه روزی عروس یه پسر پولدار بشه و باعث افتخار. توی این شرایط من از این قانونهای جدید حمایت از خانواده تعجبی نمی کنم. گو اینکه فکر هم نمی کنم که تا حالا غیر این بوده باشه. شماها تا حالا نشنیدین یه زن از جنس من زن دوم یه مردی شده باشه فقط برای پولش؟ کی مقصره؟ زن دوم؟ خانواده اش که همه اش زدن توی سرش و تحقیرش کردن؟ مرده که رفته پی یه هوس جدید؟ زن اوله که به شوهرش سرویسهای ویژه رو در حد &lt;a href="http://pub.tv2.no/multimedia/TV2/archive/00229/pamela_anderson_229462g.jpg"&gt;پاملا اندرسون&lt;/a&gt; ارائه نمی کرده؟ قانون که نه تنها نمیزنه توی سر مرده بلکه به این امر خیر ترغیبش هم می کنه؟ کی؟ حالا اینهاش به کنار. بدبختی یکی دو تا نیست که. خونه هر کسی بری به اون یکی بر میخوره. دلت می خواد فقط بری پیش مامان خودت اما نوه پسری یه خونواده دیگه همراهته. کی تو رو می خواد ببینه تازه از دستت خلاص شدن اما نوه شون مهمه. با اینکه کمکت نکردن که به دنیا بیاریش، بزرگش کنی، تربیتش کنی اما به گردنت حق دارن. حالا چه حقی؟ خدا میدونه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بوی دود و ترافیک و بوق ماشینها و آلودگی هوا و نگاههای هیز بقیه رو که فاکتر بگیریم، می مونه اون طرز رانندگی قشنگمون. حالم از همه اینهمه هنر و تمدن ایرانی بده. دو ساله که دلم برای همه تنگ شده. کاشکی زندگی ایرانی اینقدر پیچیده نبود.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-4542183152988417117?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/4542183152988417117/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=4542183152988417117&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4542183152988417117'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4542183152988417117'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_09_01_archive.html#4542183152988417117' title='سوسول می شویم'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-6649972249417671340</id><published>2007-08-31T22:06:00.000+10:00</published><updated>2007-08-31T22:32:49.090+10:00</updated><title type='text'>به خودم و بقیه</title><content type='html'>تونستم. بالاخره تونستم این یخ لعنتی رو بشکنم. هنوز هم می تونم. هنوز هم قابلیت این رو دارم که یه دشمن رو به دوست تبدیل کنم. یه موجود بی تفاوت رو به یه آدمی که برام احترام قائل باشه، بگه، بخنده، سوال کنه، جواب بده. وقتی کاری ازش می خوام طفره نره، در نره، لیز نخوره. سخته برام که گوشه بشینم و تماشاچی باشم. اگه صحنه ای هست من هم باید وسط باشم. مهم نیست نقش چه. مهم اینه که اون رو خوب از آب در بیارم. و من هنوز می تونم. حتی اینجا با این آدمهای سخت و یخ با این ظاهر های آروم و خونسرد که می تونن مثل یه صخره تمام امواج روح آدم رو در هم بکوبند. خنده داره که آدمهای دور و بر آدم توی اون جامعه کوچک کاری برای آدم مهم میشن. آدمهایی که ممکنه دیگه هیچ وقت و هیچ وقت بعد از تموم شدن اون دوره کاری دیگه نبینیمشون. اما این مهم نیست. مهم اینه که من از پس کاری که بخوام بر میام. فقط باید بخوام. این فقط برای خودمه که یادم بمونه خواستن از توانستن سخت تره و لذت توانستن از هر شادی دیگه ای بالاتر. نترس، تنبل نباش، اراده کن و از پس هر کاری بر میای. فقط کافیه که بخواهی. این فرمول جهانی و جادویی خیلی کلیشه ای و در عین حال خیلی واقعیه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خوشحالم&lt;br /&gt;شما هم خوش باشین&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-6649972249417671340?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/6649972249417671340/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=6649972249417671340&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/6649972249417671340'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/6649972249417671340'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_08_01_archive.html#6649972249417671340' title='به خودم و بقیه'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-6230860074802992869</id><published>2007-08-28T20:27:00.000+10:00</published><updated>2007-08-28T21:22:22.162+10:00</updated><title type='text'>ششم شهریور</title><content type='html'>امشب ماه آسمون اینجا قرمزه. درواقع یه جور ماه گرفتگیه که شعاع خورشید باعث میشه که ماه قرمز دیده بشه. الان هم اوج ماه گرفتگیه که من نشستم اینجا و وبلاگ بازی. خبرهای مربوط به ماه گرفتگی &lt;a href="http://www.news.com.au/story/0,23599,22318761-2,00.html"&gt;اینجاست&lt;/a&gt;. دفعه بعد که این اتفاق می افته سال دوهزار و یازده خواهد بود که خوب انشالله همه زنده و سرحال هستیم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از یه مدت که از موندن آدم توی ممکلت جدید می گذره آدم تازه به زبان انگلیسی و رفتار های خودش شک می کنه. اویل که تازه از راه میرسیم نمره آیلتس و امتحان زبان تخصصی دانشگاه ملاک اینه که ما که آخر زبانیم و کار درست. برای همین هر جور هم که می تونیم و نمی تونیم حرف می زنیم و کارمون رو پیش می بریم. اما هر چی که بیتشر میگذره و در واقع در اثر عوامل محیطی مثل همکارها، پیگیری اخبار و مدرسه بچه مون و خریدهای روزانه، رادیو و تلوزیون و روزنامه بیشتر و بیشتر به سواد نداشته انگلیسی مون افزوده میشه می بینیم که ای دل غافل ما چی فکر می کردیم و در اصل چی بودیم! بیچاره اونهایی که تا حالا مجبور بودن از طرز حرف زدن ماها سر در بیارن! روی این اصل اعتماد به نفسی که در شروع توپ هم تکونش نمیداد روز به روز سیر نزولی پیدا می کنه. تا جایی که آدم فکر می کنه دچار انزایتی یا یه جور ترس از جامعه شده. من که اینجوری ام. تا جایی هم که از مهاجرای ایرونی و غیر ایرونی شنیدم بخشی از اون روند پیشرفته که شاید بشه اسمش رو استحاله هم گذاشت. نمی گم هم اینجورین ها. اونهایی که از اول کار درست هستن که دمشون گرم. اما من فکر می کردم کار درستم ولی نبودم. علت این توهم هم شاید این بوده که توی ایران و تقریبن توی همه محیط های کاری که بودم چه توی ساپورت و چه بخش پروژه ها مجبور بودم که با خارجی های خیلی خارجی، خارجی صحبت کنم! حضوری و تلفنی، بدبخت اونها چی کشیدن از دست من نمی دونم! توی ایران هم که آخر اعتماد به نفس و دیگه اینجوری. اما الان یه جور ترس از اشتباه کردن و ترس از اون نگاههای عجیبی که وقتهایی که پرت و پلا می گم و یا واضح حرف نمی زنم بهم میشد، یه جورهایی داشت میرفت روی اعصاب خودم و بقیه. ماها چون با گرامر مدرسه زبان رو شروع کردیم خیلی از تلفظ صحیح، تاکید ها کجا باشه، مکث ها چه جوری، کجا باید کلمه رو کش بدیم و کجا از روش بپریم رو نمی دونیم. وقتی به راننده تاکسی می گم وست استریت و اون نمی فهمه و بعدش میگه آهان منظورت وستریت هست یعنی که بنده خیلی اوشکولی حرف میزنم و خوب به آدم یه جورایی بر میخوره دیگه. برای رفع این مرض جدید یه کلاس شش هفته ای رفتم مخصوص تلفظ صحیح توی دانشگاه سیدنی که خوب بود از این نظر که منابعی که معرفی کردند و اصول صحیح و صداها و نحوه لینک کلمه ها رو که گفتن خیلی برام مفید بود. توی همین کلاس فهمیدم که چرا این اوزی ها و مخصوصن همکارهای عزیز به اسم من بعضی وقتها میگن &lt;a href="http://www.desktoprating.com/wallpapers/anime-wallpapers-pictures/homer-simpson-anime-wallpaper.jpg"&gt;هومر &lt;/a&gt;به جای هما. علتش هم اینه که وقتی دو تا کلمه که یکی آخرش و اون یکی اولش حرف صدا دار بشه و بخوان بهم بچسبن یه  &lt;em&gt;ر&lt;/em&gt; اضافه میاد اون وسط. مثل همون &lt;em&gt;ی&lt;/em&gt; مالکیت که ماها موقع گفتن "خونه و من" می چپونیم بین دو تا کلمه که گفتارمون روون بشه. اینجوری شد که من الان خوب تر شدم و آگاه تر و متوجه تر اما نترس تر و شاید دوباره یواش یواش برگردیم سر روال صعودی به جای نزولی.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در همین رابطه یکی از منابع خوبی که این معلم زبانهای کلاس عزیز معرفی کردند وب سایت &lt;a href="http://www.abc.net.au/pm/"&gt;ای بی سی&lt;/a&gt; بود که متن گزارشها و پادکست اونها رو داره و میشه هزار دفعه خوند و گوش کرد. خوبی اش اینه که به جر اون قسمتهایی که مصاحبه داره، گوینده گزارش با یه لهجه خنثی حرف میزنه که یه جور هایی بین المللیه و برای همه انگلیسی زبونها یکسانه. امروز داشتم به اون گزارش مربوط به انفولانزای اسبی که اینجا کلی خسارت وارد کرده گوش می کردم. یه قسمتی اش با دکتر دامپزشک مصاحبه داره که آخر لهجه اوزیه. هیچی اش رو نفهمیدم که هیچ، از روی متن هم به گرد پاش نمی رسیدم! بس که تند تند و نصفه نیمه حرف میزد. اگه این خانوم زبانه نگفته بود که توی حومه استرالیا خیلی از مردم گنگ و جویده جویده حرف می زنن حتمن دوباره انزایتی ام عود می کرد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دیگه یواش یواش برم. ماه گرفتگی هم داره بر میگرده سر جاش. هوا هم که گرم شده. دیگه چی می خوام از خدا؟ تولدت مبارک. شب خوش.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-6230860074802992869?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/6230860074802992869/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=6230860074802992869&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/6230860074802992869'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/6230860074802992869'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_08_01_archive.html#6230860074802992869' title='ششم شهریور'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-4854312978464677349</id><published>2007-08-25T20:18:00.000+10:00</published><updated>2007-08-25T21:55:24.492+10:00</updated><title type='text'>شنبه نامه</title><content type='html'>اگه فکر می کنین که صبح های شنبه آدم باید تا لنگ ظهر بخوابه سخت در اشتباهین. البته اگه یه سری افکار خیالپردازنه!! توی سرتونه، سخت در اشتباهین. اما اگه رویایی توی سرتون نیست و دنبال یه زندگی نرمال مثل همه آدمیزادهای دیگه هستین، خوب می تونین تا لنگ ظهر بخوابین به کسی بر نخواهد خورد. ساعت هفت صبح خوبه؟ شش و نیم چی؟ عالیه! یه صبحانه مختصر و پیش به سوی زمین فوتبال. تیم فوتبال زیر شش ساله ها. حتی اسمش هم با مزه است دیگه تماشای فوتبالشون که آخر لذت و تفریحه. البته بماند که بعضی وقتها آدم دلش می خواد بپره وسط زمین و یه هوار یزنه سر اسکار و هری که به جای اینکه دنبال توپ بدوند دارن شکم هاشون رو به هم نشون میدن و می خندن. یا سمی که تا یه زمین می خوره زار زار گریه اش میره هوا. اما در کل خیلی جالبه که در عرض سه ترم از تیم زیر شش ساله ها که هیچ امیدی من یکی نداشتم که کسی از اونها بتونه تشخیص بده که باید با توپ به سمت کدوم دروازه بدوند و توپ رو از کدوم یکی دروازه دور کنند این تیم امروز سوم بشه. خوب بین پنج تا تیم البته. اما در کل خیلی پیشرفت کردن. همین که آخر بازی اول که باختن هیچ کدوم گریه که نکردند که هیچ بلکه به برنده ها تبریک گفتن و دست دادن خیلی خیلی جالب بود. مربی تیم، مارک، به نظرم کارش خیلی مهم بود. با اینکه بچه خودش خیلی سر به هوا تر از بقیه است اما واقعن زحمت کشید. ظاهرن که تو بابا بودن کارش خیلی جالب نیست اما مربی قابلی بود. سوفی هم با پولی که از همه جمع کرده بود یه پیرهن تیم چلسی براش خریده بود و از طرف همه بهش داد. با یه عکس دسته جمعی از همه تیم که همه بچه ها هم امروز امضاش کردن. هفته دیگه مراسم اهدای کاپ و جایزه هاست. این ترم هم تموم میشه میریم تا اول ژانویه که دوباره ثبت نام و رده بندی و تیم های جدید شروع بشه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بعدش کجا بریم؟ بعد دو سال، هوس توریست بازی میزنه به سرمون میریم برج سیدنی. از اون بالا آدمها و ماشینها و خونه ها چقدر کوچیکن. خدا هم همه رو همین جوری میبینه؟ بی خود نیست که هر بلایی سر آدمها میاد خیلی هم ناراحت نمیشه پس. خدا جون دوستت دارم اما خیلی جای جالبی نشستی. آدمها بزرگن. اشرف مخلوقاتن. اما وقتی از بالا از اون ارتفاع و بلکه هم بالاتر نگاه می کنی به جز یه نقطه هیچی نمی بینی. این نقطه ها نباید اون قدر تیز باشن که روح آدمهای دیگه رو خط بندازن. باز دوباره فلسفی شد. بی خیال. بر گردیم سر زندگی نرمال خودمون.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بعدش پیش به سوی شکم چرانی و خواب بعد از ظهر که آی چسبید آی چسبید.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt; م&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از همکارهای قدیم اومده سیدنی. از اون همکارها ها. من مثلن رئیسش بودم اما در واقع اون همه کاره بود چون فامیل بازی بود و شرکت یه جور مافیای خانوادگی بود و من و یه سری آدم بی ربط نمی دونم اونجا چه غلطی میکردیم. نون خور اضافه؟! تجربه کاری احمقانه ای بود که فقط به خاطر شرایط ناجور ویزایی مجبور به موندن بودم. پولش هم خوب بود البته برای بقیه خیلی بهتر بود. بگذریم. اون موقع که من اومده بودم و کسی نبود که ازش راه و چاه بپرسیم تلفن زدم به فامیل همین همکار. اما نمی دونم چرا از تلفنی که زدم حالم از خودم بد شد. بس که یخ باهام حرف زد فکر کنم. منم که آخر هیجان بودم اون موقع. اون تلفن اولین و آخرین تلفن اون مدلی شد. همکار که رسید آنلاین بودم شماره ام رو گرفت و زنگ زد. فکر کنم خودم با "همکار" همین طوری حرف زدم که فامیلشون با من حرف زد پای تلفن. خیلی دل خوشی از هم نداشتیم اون موقع. نمی دونم هنوز ازش ناراحتم یا خواستم تلافی اون تلفنه رو کرده باشم!!! اعتراف بدیه که آدم بگه یه کار خبیصانه انجام داده. اما من این کار رو کردم. خلاصه که امیدوارم بهش بر نخورده باشه اما خیلی هم مهم نیست. بدم نمیاد ببینمش. دیگه همه چی مال زمانیه که تموم شده و شاید دیگه هیچ وقت اون شرایط کاری قدیم پیش نیاد. زندگی دکمه باز گشت ندارد به قول تبلیغات دوربین های هندی کم. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این ویندوز ویستا با هیچی کار نمیکنه. شایدم هیچی با ویندوز ویستا کار نمی کنه. می خواستم عکس های امروز رو بذارم اینجا اما هیچی رو نمی شناسه. یه فکری به حالش می کنم. بعدن. برنامه فردا، شصتاد کیلو لباس اطو نشده. تماشای فیلم و فیلم و فیلم. پیاده روی. فعلن چیز دیگه ای به نظرم نمیرسه. خوب بخوابین.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt; د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آهان یه چیز دیگه. هفته پیش دم شرکت ایستاده بودم منتظر تاکسی. یه تاکسی سیاه دیدم برای اولین بار. دست که تکون دادم اسمش به نظرم اومد که شاید تاکسی خصوصی باشه و وای نمیسته. اما ایستاد. از اونجایی که ملت خاور میانه ای فقط به ملیت همدیگه کار دارن و این لهجه ضایعمون هوار میزنه که میدل ایستی هستیم، نه که قیافه هامون تابلو نیست، ازم پرسید کجایی هستی. گفتم ایرانی. خندید. گفتم چرا می خندی؟ گفت شما ایرانی هستی من فلسطینی ام. منم خنده ام گرفت. فکرشو بکن. دو تا تروریست تو تاکسی وسط شهر! یه دفعه هم سوار تاکسی یه ایرانی شدم. وقتی فهمید ایرانی هستم ازم پول نگرفت. یه دفعه دیگه هم که سوار یه تاکسی یه ایرانی دیگه شده بودم خودم بقیه پولم رو نگرفتم اما فکر کنم آقاهه بهش بر خورد. منم در رفتم از دستش که پیاده نشه منو بزنه. یه دفعه دیگه راننده هندی بود و تازه تاکسی گرفته بود. خروجی بزرگراه رو نپیچید و من رو کل شهر چرخوند تا برسیم جایی که اولش بودیم. می خواستم بکشمش اما چون تازه کار بود از قتل صرفنظر کردم. تازه جی پی اس هم داشت. باید می کشتمش فکر کنم. یه بار هم تا حالا پیش اومده که راننده خانوم بود. ازم پرسید چی کار می کنم. منم برای اینکه بی خیال شه گفتم تو کارهای مالی هستم. خندید گفت جواب خوبیه دفعه دیگه کسی ازم پرسید چی کاره ام منم همینو می گم. دروغ هم نیست. این یکی میدل ایستی نبود اروپایی بود لهجه اش. اما اینها هم توی فضولی دست کمی از میدل ایست خودمون ندارن ظاهرن. اینم از ماجراهای تاکسی. دیگه برید بخوابین. سوئیت دریمز.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt; ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-4854312978464677349?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/4854312978464677349/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=4854312978464677349&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4854312978464677349'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4854312978464677349'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_08_01_archive.html#4854312978464677349' title='شنبه نامه'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-21302240130313874</id><published>2007-08-22T16:27:00.000+10:00</published><updated>2007-08-22T16:51:02.927+10:00</updated><title type='text'>The show must go on</title><content type='html'>نوشتن وبلاگ يه بخش کوچک از زندگی اجتماعی امروزه است. به گوشه خيلی کوچک از فعاليتهای هر روزه و روزمره زندگی. خوب البته به اهميت کارهای مهم تر و حياتی تر مثل خوردن و خوابيدن و يا حتی تماشای اخبار تلويزيون نيست اما اونقدر ها هم بی اهميت نيست که بشه تاثيرش رو توی روابط اجتماعی و اينترنتی آدم ناديده گرفت. خواسته يا نا خواسته يه بعد جديد از زندگی حجمی آدمها شده اينترنت و وبلاگ. خوب يا بد بخشی از نفوذ خزنده تکنولوژی به درون زندگی خصوصی آدمهاست. به همون روش که تلويزيون و راديو وارد زندگی آدمها شدند اينترنت هم اما با سرعت بيشتری داره خودش رو توی زندگی آدمها جا مي کنه. غرض از اين حرفها اينه که بگم ننوشتن اين چند وقته برای اين بود که حالم از اتفاقاتی که افتاده بود سر جاش بياد و بتونم دوباره بنويسم نه اينکه ديگه کلن تعطيل کنيم. باور کنيد يا نه اين وبلاگ دفترچه خاطرات من فقط نيست. بلکه شده دفترچه خاطرات خيلی از دوستهای ديده و نديده ای که اونقدر برام عزيز هستند که حتی شبها هم خوابشون رو می بينم. حتی اگه بخوام هم نمی تونم ننويسم. راهيه که شروع شده. نه ميشه با کلنگ داغونش کرد و نه دور برگردون زد. هر دو کار در حال حاضر به همون سختی و دردناکیه فکر کردن درباره اقدام به سقط جنینیه که وسط راه مادر پشیمون شده باشه. من که با بچه ادامه میدم. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;س&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;باز هم از خاطره های اینجا می نویسم. با اینکه هنوز به سنی نرسیدم که شنیدن خاطره هام جالب باشه اما شاید بعدها شد. اونقدر هم مهم نیستم که خاطره هام تاثیر گذار باشن اما خدا رو چه دیدین شایدم شدم!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;س&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اتفاقها- قهرها و آشتی ها- دوستی ها و وروابط پیچیده آدمها با هم از زندگی آدمها هیچ وقت جدا نبوده و نیست. من هم همچنان دارم یاد می گیرم که دفعه بعد سرم رو در مقابل وزش بادهای ناگهانی یه کم بیشتر خم کنم که گردنم نشکنه. هنوز خیلی راه تا بهتر شدن هست و هنوز امید به زندگی بهتر و آدم بهتری بودن در من نمرده. از همه کسانی که عمدی یا سهوی از من رنجیده خاطر شدن معذرت می خواهم. کسانی هم که روی مغز من هستند همینجا پیاده می کنم و به خدای بزرگ می سپارمشون.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;س&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بر میگردیم به روال زندگی سبز و قرمز و آبی و صورتی.بهار داره میاد....&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;س&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-21302240130313874?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/21302240130313874/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=21302240130313874&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/21302240130313874'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/21302240130313874'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_08_01_archive.html#21302240130313874' title='The show must go on'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-5270868928696507532</id><published>2007-08-02T22:54:00.000+10:00</published><updated>2007-08-02T23:20:08.082+10:00</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>صاحب این خونه خسته است و تا حدودی غمگین. عصبانی اما نیست. سگی هم در کار نیست. اما یه کم میره که فکر کنه. به همه چی. به خودش به زندگیش به اینجا به اونجا. میره که با خودش کنار بیاد. با منطق همیشه حاضر و احساسات در هم بر هم و کنار گذاشته شده اش. میره که یه کم شعر بخونه. دلش لک زده برای شعر و شاعری. برای عشق و عاشقی. برای موسیقی خوب. برای شنا. برای فیلم و کتاب. برای زندگی. میره که در زمان حال برای همه گذشته اش آه بکشه و برای همه آینده اش نقشه. چراغ این خونه اما روشن می مونه تا صاحب خونه از خلوت برگرده. چراغ روشن نشونه زندگیه. من بر میگردم. فعلن خداحافظ همگی.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-5270868928696507532?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/5270868928696507532/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=5270868928696507532&amp;isPopup=true' title='28 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5270868928696507532'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5270868928696507532'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_08_01_archive.html#5270868928696507532' title='...'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>28</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-4017633394849523507</id><published>2007-07-29T23:01:00.000+10:00</published><updated>2007-07-29T23:19:08.387+10:00</updated><title type='text'>Miss you all</title><content type='html'>من از سگ می ترسم&lt;br /&gt;و از مرگ&lt;br /&gt;و از تمام ریلیتی تی وی شوهای آدمهای چاق&lt;br /&gt;یا عشق شهرت&lt;br /&gt;بیگ برادر&lt;br /&gt;و از اخبار بریتنی&lt;br /&gt;و این رول مادلهای بلاند&lt;br /&gt;و از هرچه هتل هیلتون در پاریس هست&lt;br /&gt;بیزارم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من از تنفر متنفرم&lt;br /&gt;از نفرت بیزارم&lt;br /&gt;از حماقت اما&lt;br /&gt;همیشه متنفر بوده ام&lt;br /&gt;جنون اما روش همیشگی من بوده است&lt;br /&gt;اینجا جنون با جرم برابر است&lt;br /&gt;حماقت اما نه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من یک آدم کوکی ام&lt;br /&gt;بدون روح&lt;br /&gt;بدون ترس&lt;br /&gt;بدون تنفر&lt;br /&gt;بدون عشق&lt;br /&gt;سرد&lt;br /&gt;بی جنون&lt;br /&gt;مثل مرگ&lt;br /&gt;من از مرگ می ترسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از یادداشتهای یک دیوانه بی آبرو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت اول - فامیلهای محترم لطفن بعد از خواندن این چرندیات خونسردی خودتون رو حفظ کنین و زرتی شماره خونه ما رو نصفه شبی نگیرین لطفن. نکن خواهر من! من الان خوابم. خوب؟ از تحمل و علاقه بی شائبه شما سپاسگزارم.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت دوم - خوشی زیادی&lt;br /&gt;پی نوشت سوم - بهار شده است و رو سیاهی همراه زغال رخت بر بسته است. هرچند که از اول هم ژغال با خاشیتی نبود.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت چهارم - من نمی دانم کسی که دلش تنگ میشود یعنی چی. کاش این مامان ما یه کم به ما از ظرافت های زنانه هم می گفت.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ذ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت پنجم - اگه بلد بود حتمن خودش به جای ظرفیت، ظرافت داشت دیگه!&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-4017633394849523507?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/4017633394849523507/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=4017633394849523507&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4017633394849523507'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4017633394849523507'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_07_01_archive.html#4017633394849523507' title='Miss you all'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-7670051234409854940</id><published>2007-07-25T22:16:00.000+10:00</published><updated>2007-07-25T22:57:43.213+10:00</updated><title type='text'>Being perfect!</title><content type='html'>من هیچ وقت از کسی کینه به دل نگرفتم. عصبانی اما زیاد شدم. وقتهایی بوده که با تمام وجود دلم خواسته کسی رو خفه کنم و چند روز بعد یا چند لحظه بعد یا چند برهه زمانی بعد یادم رفته که چرا دلم می خواسته این یارو رو خفه کنم یا اصلن این یارو مگه چه کار کرده بوده که من می خواستم خفه اش کنم. هیچ وقت از بدیهایی که در حقم شده برای خط خطی کردن روح خودم سوء استفاده نکردم. هیچ وقت هم کارهای بد خودم رو منکر نشدم. اتفاقی که باعث شده اونقدر عصبانی بشم رو اما به چشم یه درس اخلاقی نگاه نکردم. همیشه بعد از اینکه اعصابم اومد سر جاش یه جورایی قضیه رو به چشم یه سوم شخص دیدم و تموم کردم همه چی رو. نذاشتم که درد جاش رو به عقده و زخم بده. برای همین هم بارها و بارها به خودم فرصت دادم که آدمهای جور و واجوری رو که خیلی راحت میشه روشون لیبل زد و طبقه بندیشون کرد بشناسم. دوباره و دوباره. از اینکه درباره کسی پیش داوری کنم حس خوبی نداشتم. از اینکه به خاطر اینکه کسی چاینیزه بهش بگم دزد یا به یه امریکایی بگم احمق یا یه سیاه رو خلاف کار فرض کنم همیشه حذر داشتم. از اینکه بخوام فاصله های اجتماعی، تحصیلی، مالی رو به عنوان یه سد سر راه شناخت آدمها قرار بدم ابا داشتم. اما همیشه فاصله ای هست به قول سهراب. این فاصله یه برداری از زمان و مکانه. یه حجمی به ابعاد شخصیت آدم و جایی که ازش اومده و چیزیه که دنبالش میره. خوب یا بدش رو کار ندارم. اما این حجم هست. حجمی که با گذشت زمان و مکان شکلش و موقعیتش توی فضا تغییر می کنه. رشد می کنه. بزرگ میشه. حرکت می کنه. تحلیل میره. عقب می افته یا تبدیل به یه توده سرطانی ممکنه بشه. شایدم همون جوری که بوده باقی بمونه. که احتمالش خیلی بعید نیست. حالا وقتی این حجم در تداخل با حجم های دور و برش دچار فرسایش و مجبور به تحمل فشار باشه باید دید که اصلن چرا و به چه علت لازمه که این اتفاق بیفته. ارزش و ضد ارزش چیه؟ چرا اون حجم باید به خودش فشار بیاره که همیشه مکعب مستطیل باشه در حالیکه شکل اصلیش یه مخروطه. شاید بهتر باشه که مکعب بشه. شاید دلیلی وجود نداره که شکل مخروطی اش رو از دست بده و بی خیال همه مکعب های دور و برش بشه؟ شاید مکعب بودن مده؟ شاید مخروط بودن مثل چاق بودن خیلی فشنبل نیست؟ شاید چون همه شکل مکعب رو بهتر می پذیرن اون مخروط برای اینکه توی اون جامعه حجمی پذیرفته بشه مجبور بشه خودش رو مکعب کنه؟ ذهن مخروطی اش رو چی کار کنه؟ اون رو چه جوری عوض کنه؟ &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;همه این اراجیف برای اینه که یادم بمونه من برای اینکه یه مخروط باقی بمونم اومدم اینجا. من همون مخروطم هیچ وقت هم مکعب نمی شم. حتی به قیمت دور موندن از کامیونیتی همه مکعبهایی که اینجا هستن. ممکنه یه روزی استوانه بشم اما هیچ وقت مکعب نمی شم. اینو مطمئنم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-7670051234409854940?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/7670051234409854940/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=7670051234409854940&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7670051234409854940'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7670051234409854940'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_07_01_archive.html#7670051234409854940' title='Being perfect!'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-666199924345098347</id><published>2007-07-17T22:30:00.001+10:00</published><updated>2007-07-17T22:30:02.221+10:00</updated><title type='text'>U2 - I still haven't found what I'm looking for</title><content type='html'>&lt;div xmlns='http://www.w3.org/1999/xhtml'&gt;&lt;p&gt;&lt;object height='350' width='425'&gt;&lt;param value='http://youtube.com/v/cHGDF8ZbwhM' name='movie'/&gt;&lt;embed height='350' width='425' type='application/x-shockwave-flash' src='http://youtube.com/v/cHGDF8ZbwhM'/&gt;&lt;/object&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و هیچ وقت هم پیدایش نخواهیم کرد بونوی عزیز &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-666199924345098347?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/666199924345098347/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=666199924345098347&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/666199924345098347'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/666199924345098347'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_07_01_archive.html#666199924345098347' title='U2 - I still haven&amp;#39;t found what I&amp;#39;m looking for'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-7108377447607694449</id><published>2007-07-12T20:10:00.000+10:00</published><updated>2007-07-12T20:16:03.873+10:00</updated><title type='text'>پریود روحی</title><content type='html'>خیلی طول کشید تا جواب &lt;a href="http://aplacetolivein.blogspot.com/2006/03/blog-post_04.html"&gt;این &lt;/a&gt;سوالم رو بگیرم. اما الان دیگه فهمیدم. از همه دوستای واقعی که کمک کردن من خوش خیال به واقعیت نزدیکتر بشم ممنونم. اگه قراره آخرش به اینجا برسه اصلن نباشه خیلی خیلی بهتر. فقط زحمت یه خونه تکونی ذهنی برام می مونه. اونم سخت نیست. طول میکشه اما سخت نیست.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-7108377447607694449?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/7108377447607694449/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=7108377447607694449&amp;isPopup=true' title='30 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7108377447607694449'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7108377447607694449'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_07_01_archive.html#7108377447607694449' title='پریود روحی'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>30</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-5950682405915253602</id><published>2007-07-10T22:23:00.000+10:00</published><updated>2007-07-10T23:50:18.358+10:00</updated><title type='text'>هارد راک</title><content type='html'>حالا که شروع کردم تا آخرش تخته گاز میرم. حداقلش اینه که چهار تا فحش می شنوم که اینم چیز جدیدی تو دنیای مجازی نیست. دلم می خواد به همه چیز این فرهنگ مزخرف نداشته مون گیر بدم. توی این مدت بیشتر از هزار تا ایمیل مهاجرتی گرفتم که محض نمونه یه نفر هم نخواسته بدونه راه اومدن به استرالیا چیه. حالا نگم همه، اکثرشون اینجوریه که شما چه جوری رفتین استرالیا. مهم نیست که چه جوری خودشون می تونن بیان. مهم اینه که سر دربیارن من چه جوری اومدم.&lt;em&gt; شما چه جوری کار گرفتین؟ شما چه جوری خونه گرفتین؟&lt;/em&gt; هیچ کسی نپرسیده که متوسط در آمد یه کار با تخصص خودش اینجا رو از کجا می تونه بفهمه که چقدره. همه می خوان بدونن &lt;em&gt;شما&lt;/em&gt; &lt;em&gt;حقوقتون چقدره&lt;/em&gt;. مهم نیست که کار اون آدم پشت این وبلاگ چقدر درسته با غلطه مهم اینه که بدونن اون چقدر حقوقشه. حالا اینکه اصلن چه دردی ازشون دوا میشه مهم نیست.&lt;em&gt; شما چقدر سابقه کار داشتین که مدارکتون تائید شد؟ کرایه خونه شما چقدره؟ کجای سیدنی می شینین؟ شما چه جوری خونه خریدین؟ شما پولش رو از کجا آوردین؟ شما مدل ماشینتون چیه؟ شما چه جوری میرین توالت؟ اونجا که دستشویی هاش آب نداره که&lt;/em&gt;!!! آخه بابا واقعن این سوال پرسیدن داره؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;حالا اینهاش به کنار!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ایمیل میزنه نه یه بار، نه دو بار، ده دفعه، بیست دفعه که آیییییییییییییییی به جد و آباد آریایی مون توهین کردن فیلم ساختن چهارصد، پونصد. بریم بمب بترکونیم که فیلمشون ضایع شه. خواننده ایرانی فیلمو فحش بدیم که دلمون خنک شه. غافل از اینکه با این کارش فقط باعث میشه من کنجکاو شم برم چند دلار بی زبون حروم اون فیلم مسخره به درد نخور کنم که حتی نتونستم تا آخر فیلم بشینم ببینم این اراجیف چی بود اصلن که اینهمه شلوغش کردن. فروش فیلم فقط رفت بالاتر.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt; ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یکی دیگه ایمیل میزنه آیییییییییییی این خواننده زن عرب که اینهمه خودتون رو توی ایران براش جر و واجر میدین یه عرب وحشی سوسمار خوره. به ایرانی ها توی سایتش توهین کرده. از سر کنجکاوی وقت نازنینم رو میزنم برم ببینم چرا این خواننده به قول دوستای ایرانی بافرهنگم، عرب وحشی کثیف به خودش اجازه داده به دوستای من توهین کنه! میبینم که اون سایت رو هوادارهای احتمالن غیر عجمش براش درست کردن و خودش هم توی سایت اصلیش از این حرفهای سوسمار خوری نزده. به دوستم ایمیل میزنم ماجرا رو براش مفصل می نویسم میگم چرا وقتی از چیزی مطمئن نیستی میشی بازیچه؟ میگه پس می خوای وقتی بهمون توهین می کنن بگم تنک یو؟!!! نه خیر توقع ندارم که در مقابل توهین، تشکر کنین. توقع دارم که اون عقلتون رو به کار بندازین. حرفهای طرفدارهای اون خواننده عرب مهمتره یا واقعیتهای دور و برتون؟ اینکه دوهزار سال پیش چی بودیم ملاکه یا اینکه الان توی دنیا به چه چشمی بهمون نگاه می کنن؟ میگی دنیا دنیای تبلیغاته؟ راست میگی یه کاری کن که یه تبلیغ خوب ازت بشه. خوبه یه کم واقع بین بود. همه مون هم که نشستیم یکی برسه یه کاری برامون انجام بده که خدا خیرش بده بعدش هم احتمالن خرمون از پل گذشت پشت سر اونهم مزخرف بگیم. تا وقتی که خودمون برای خودمون ارزش قائل نیستیم هیچی نمی شیم. همون بچسبیم به دو هزار سال پیش که دلمون خوش باشه. کسی چه میدونه اون موقع چه خبر بوده.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-5950682405915253602?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5950682405915253602'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5950682405915253602'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_07_01_archive.html#5950682405915253602' title='هارد راک'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-5751026657791114841</id><published>2007-07-09T00:09:00.000+10:00</published><updated>2007-07-09T00:34:09.588+10:00</updated><title type='text'>این روابط پیچیده ایرانی</title><content type='html'>از همینجا بگم که الان خیلی قاطی ام. ضربان قلبم نزدیکه هزاره و فشار خونم صد. می خوام حرفهایی بزنم که فقط علتش به خودم مربوطه. نه دنبال مشاور خانواده ام نه دنبال راهنما و نه معلم اخلاق می خوام. این یاد داشت شاید آخرین یادداشت فارسی باشه شایدم نباشه. هیچ منطقی نمی تونه احساس منو بیان کنه. می نویسم فقط برای اینکه نترکم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یکی از مزخرفترین و احمقانه ترین و بی مقدار ترین روابط اینجا دوستی های ما ایرانی ها با همه. توش تنها چیزی که نیست رفاقت و دوستیه. یه مشت آدم با قیافه های مدرن و مغز های متفکر توی اعماق یه طرز تفکر پوسیده گیر افتادیم که صد نسل هم بگذره همینطور احمق و بی شعور و نفهم باقی می مونیم. همون جور پرخاشگر. همون جور عقده ای. همون جور عوضی که توی ایران بار اومدیم اینجا هم که سهله توی خود آخر خارج هم که بریم فهم و شعور باز هم ازمون دوری می کنه. این چند وقته چند سری اتفاق پشت هم افتاده که واقعن حالم از هر چی ایران و موجود ایرانیه به هم می خوره. امروز دیگه آخریش خیلی آس بود. از اینکه همه مون خودمون رو عقل کل می دونیم و ادعامون کون آسمون رو سوراخ می کنه اما یه سوزن نمی تونیم به خودمون بزنیم و چشممون رو به روی تمام نقصهای خودمون بستیم. از اینکه تو دوستی هامون فقط به دنبال این هستیم که یه چیزی گیر بیاریم و ازش آسمون رو به زمین ببافیم. از اینکه برای بقیه تعیین تکلیف کنیم. از اینکه مثل آدم بلد نباشیم حرف بزنیم و پشت سر هم زر مفت ردیف کنیم. از اینکه توی روی هم به هم اهانت کنیم. از اینکه هنوز خودمون نمی دونیم توی زندگی چه غلطی می خواهیم بکنیم ولی به همه چی بقیه گیر بدیم. خودمون توی ده تا کلمه حرفی که می زنیم پنجاه تاش انگلیسی بپرونیم اما اگه کسی بچه اش فارسی بلد نبود مسخره اش کنیم. اگه خودمون هنوز احترام به بقیه رو بلد نیستیم اما یه کس دیگه رو به خاطر یه اتفاقی که افتاده آنچنان بکوبیم که نتونه سر بلند کنه. مرده شور این دوستی رو ببرن که من باید همه اش حساب کتاب کنم کی قراره بهش بر بخوره و دفعه بعد قرار باشه چی رو به کی توضیح بدم. این دوستی رو باید درش رو گل گرفت. من ترجیح می دم دوست ایرانی نداشته باشم تا اینکه همه اش خودم و خونواده ام بشینیم فکر کنیم که چه خطایی ازمون سر زده که به فلان جای فلان آدم برخوده. به درک! &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من همینجا اقرار می کنم که یکی از دلایل محکم مهاجرت من این بود که یه زندگی دیگه با یه نوع روابط غیر پیچیده رو امتحان کنم اما اینجا توی این دو سال به غیر از ایرونی جماعت با کسی حشر و نشر نکردم. دوباره همون خاله زنک بازی ها و مسخره بازیهای جلف ایرونی رو توش گیر افتادم. دوباره همون نگاههای تند و تیز به خاطر تمیز نبودن مبل و پرده. دوباره همون توقعات غیر منطقی. دوباره همون قیافه گرفتنهای عجیب و غریب. تو چرا اونجا فلان حرف رو زدی. تو چرا با دوست من دوست شدی. تو چرا بچه ات به بچه من چپ نگاه کرد. حالا اگه بچه من بچه تو رو هم جر و واجر کرد بازم تقصیر بچه توئه! ای بابا جمع کنین این مسخره بازیها رو. من اشتباه کردم که فکر می کردم ایرانی های اینجا خیلی خوبن. من در مورد همه چی همیشه خوشبینانه قضاوت می کنم. شماها همه تون گلین. همه تون آخر تفکر و انسانیتین. من اشتباه کردم اما جبران می کنم. همه چی تموم شد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-5751026657791114841?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5751026657791114841'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5751026657791114841'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_07_01_archive.html#5751026657791114841' title='این روابط پیچیده ایرانی'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-8125986372379772047</id><published>2007-07-07T15:37:00.000+10:00</published><updated>2008-11-13T18:37:18.854+11:00</updated><title type='text'>Old Parlement House - Canberra</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Ro8poGobeRI/AAAAAAAAACg/4OQQ3MsXMyU/s1600-h/P7020867.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5084328273276270866" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Ro8poGobeRI/AAAAAAAAACg/4OQQ3MsXMyU/s320/P7020867.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Ro8pomobeSI/AAAAAAAAACo/klQSfHAtV2A/s1600-h/P7020869.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5084328281866205474" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Ro8pomobeSI/AAAAAAAAACo/klQSfHAtV2A/s320/P7020869.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Ro8ppmobeUI/AAAAAAAAAC4/-VGP8aeei98/s1600-h/P7020876.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5084328299046074690" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Ro8ppmobeUI/AAAAAAAAAC4/-VGP8aeei98/s320/P7020876.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-8125986372379772047?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/8125986372379772047/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=8125986372379772047&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8125986372379772047'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8125986372379772047'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_07_01_archive.html#8125986372379772047' title='Old Parlement House - Canberra'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Ro8poGobeRI/AAAAAAAAACg/4OQQ3MsXMyU/s72-c/P7020867.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-8723605616473556591</id><published>2007-07-07T11:52:00.000+10:00</published><updated>2007-07-07T12:45:13.993+10:00</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>به دنیا می آییم که یاد بگیریم. که بفهمیم نباید چیه و باید چیه. که بفهمیم اون نبایدی که همه می گن لزومن نباید نباید باشه و اون بایدی که همه می خوان حتمن باید نیست. که بفهمیم چقدر می فهمیم در اوج نفهمی که نفهمیدیم چقدر نمی فهمیدیم. که یاد بگیریم اگه کسی رو دوست داری نباید ازش انتقاد سازنده کنی که به جای سازندگی گند میزنی به دوستی و محبت. مرده شور خودت و اون دوست داشتنت رو ببره. فکر می کنی خیلی حالیته؟ که یاد بگیریم دوست داشتن یعنی مثل یه یابو فقط تائید کردنه. که زندگی یعنی فقط پول. که پول خوشبختی نمیاره و علم خیلی بهتر از ثروت نیست. که پول همه چی نیست اما آدمها به خاطرش حتی تن خودشون رو هم می فروشن و برای این کارشون هم دلیل می تراشن ولو از زیرجی-استرینگ. و تو چون دوستشون داری و دوستشون هستی می دونی که کسی از انتقاد خوشش نمیاد باید باهاشون هم دردی کنی. باید بگی می فهمم عزیزم تو حق داری. و بعد تمام اون تئوری های سی ساله زندگیت رو توی وبلاگ بالا بیاری و حالت از زندگی این مدلی متشنج بشه. دچار گیجی مفرط بشی از آدمهای توی زندگیت. دچار گه گیجگی مزمن. سرت رو تکون بدی اما این مغزت باشه داره تکون می خوره. بگی که می فهمی اما دلت داد بزنه که نمی خوام بفهمم. به دنیا می آییم که یاد بگیریم خودمون رو لو ندیم. خودتو جمع کن بچه باز بهت خندیدیم پررو شدی؟ یاد بگیریم که خفه شدن یعنی احترام به برگترها. وقتی دارم با یه بزرگتر حرف می زنم شما باید گوش کنی عزیزم. وقتی خفه شدی یعنی بچه خوبی هستی. بعد که خفه از اون دنیا رفتی به یه دنیای دیگه یاد باید بگیری که خفه شدن عجیبه. یه کم البته. اونم اگه دوست داری که نقش آدمهای زنده رو بازی کنی. اگه مردی که خوش به حالت. دیگه مجبور نیستی حرف زدن یاد بگیری.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به دنیا می آییم که یاد بگیریم دروغ بده. آدم به هیچ کسی دروغ نمی گه حتی به خودش! عجب احمقی هستی تو دیگه! راستشو گفتی؟ نمی تونستی لال شی؟ به کسی چه مربوطه آخه فضولی می کنی؟ یاد بگیریم که همیشه و در همه حال دروغ بده حتی موقع مردن. بگو من خونه نیستم! یاد بگیریم که مصلحت از عزرائیل هم مهمتره. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;توی یه دنیای این جوری اگه کسی توی این سن و سال هنوز نفهم باقی مونده باشه من تعجب نمی کنم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برونو اخراج شد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-8723605616473556591?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/8723605616473556591/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=8723605616473556591&amp;isPopup=true' title='18 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8723605616473556591'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8723605616473556591'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_07_01_archive.html#8723605616473556591' title='...'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-9193345606522198656</id><published>2007-07-07T11:13:00.000+10:00</published><updated>2007-07-07T11:33:01.087+10:00</updated><title type='text'>دو سالانه</title><content type='html'>از اولین روزی که پام به سیدنی رسید تنها چیزی که یادمه اون تابلوهای توی فرودگاه بود که هر دو قدم دو قدم نوشته بود خوراکی هاتون رو یا بندازین دور یا اعلام کنین که خوراکی همراتونه و اون سوز سرمایی که توی مغز استخونم نفوذ کرد و تا آخر زمستون اون سال می لرزیدم. سال بعد به این نتیجه رسیدم که نباید خودمو خیلی گرم کنم وگرنه به سردی اینجا عادت نمی کنم. امسال بعد از اینکه از برف بازی و مسافرت به کوههای برفی اینجا برگشتیم سیدنی به این نتیجه رسیدم که اینجا اصلن سرد که نیست هیچی بلکه خیلی هم گرمه. با این نتیجه رسیدم که چقدر خوبه اینجا برف نمیاد. به این نتیجه رسیدم که چقدر هوای اینجا خوبه. به این نتیجه رسیدم که چه خوبه نرفتیم کانادا زندگی کنیم! و به این نتیجه رسیدم که آدم چقدر زود به شرایط عادت می کنه و به عبارت بهتر چقدر سریع می تونه گذشته رو از یاد ببره.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این رو برای دل خودم می نویسم. اینجا، این شهر، این خونه و این اتاق رو خیلی دوست دارم. آرامشیه که می خواستم. زندگی ایه که دنبالش بودم. خدا جونم خیلی باحالی. تا آخرش باهاتم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-9193345606522198656?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/9193345606522198656'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/9193345606522198656'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_07_01_archive.html#9193345606522198656' title='دو سالانه'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-3204566393874332740</id><published>2007-07-03T21:49:00.000+10:00</published><updated>2007-07-07T12:30:25.675+10:00</updated><title type='text'>I'll be watching you</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=BnejNGprm3I"&gt;ببینین &lt;/a&gt;و بشنوین و لذت ببرین.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;پس نوشت! &lt;a href="http://music.downroll.com/player/?artist=Police,%20The&amp;album=Every%20Breath%20You%20Take:%20The%20Singles&amp;amp;artist_id=&amp;amp;album_id="&gt;اینجا&lt;/a&gt; هم هست برای مملکت گل و بلبل که یو تیوب هو توش باز نمی شه!!! خسته نباشین! شعرش رو هم &lt;a href="http://www.lyricsped.com/lyricsp_21345_Every-Breath-You-Take"&gt;اینجا&lt;/a&gt; بخونین. &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-3204566393874332740?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/3204566393874332740/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=3204566393874332740&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/3204566393874332740'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/3204566393874332740'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_07_01_archive.html#3204566393874332740' title='I&apos;ll be watching you'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-4026411490222491744</id><published>2007-07-02T22:12:00.000+10:00</published><updated>2007-07-02T22:22:27.803+10:00</updated><title type='text'>آپ</title><content type='html'>آدمها لایه لایه اند. قبلن گفته بودم؟ آدمها لایه دارن. باید باهاشون عمرت رو سر کنی که اون لایه ها برن کنار و اون مغز پیاز رو رو کنن. لایه ها رو میشه کنار زد و خود شد. اما اگه به جای لایه، رنگ بود هیچ وقت خود خود نمی شن. هر چقدر هم که به پاشون عمرت رو سر کنی.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زندگی وایرلس رو عشق است. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-4026411490222491744?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/4026411490222491744/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=4026411490222491744&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4026411490222491744'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4026411490222491744'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_07_01_archive.html#4026411490222491744' title='آپ'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-5664068532712334229</id><published>2007-06-17T17:43:00.000+10:00</published><updated>2007-06-17T18:22:10.934+10:00</updated><title type='text'>پراکنده ها</title><content type='html'>خوب مثل اینکه مشتاقان استرالیا همه ذوقمند شدن از اینکه ما اینجا آخر هفته طولانی هم داریم. نه برادر من! نه خواهر محترم! تعطیلی های اینجا به اندازه مملکت گل و بلبل عزیز نیست. سر جمع همه اش با هم ده روز میشه در سال. سال نو فقط دو روز تعطیله. روز اول سال و روز بعدش که همه مرض خرید میگیرن و حراجهای عجیب غریب شروع میشه. در کل روش زندگی اینجا خیلی با ایران متفاوته. توی ایران همه دنبال پول خرج کردن برای کور کردن چشم در و همسایه بودیم. اما آیا اینکه از خرج کردن اونهمه پول برای پرده و ماشین و مبل و تیر و تخته کسی هم قلبن خوشحال میشد سوالیه که بنده اینجا جوابش رو فهمیدم و اونهم یک نععععععع جانانه است. این اوزی های بی خیال و کوووول به تنها چیزی که فکر نمی کنن زندگی لوکسه. من توی این مدت تا حالا کسی رو ندیدم که دنبال گوشی موبایل آنچنانی باشه و بخواد براش پول اضافه بده. کسی اینجا دنبال شماره روند برای موبایل یا خونه اش نیست. مبل و وسایل خونه هم که خدا ظاهرن در قاموس اینها قرار نداده که برن براش پول خرج کنن. تنها چیزی که من دیدم و ممکنه هم اشتباه برداشت کرده باشم اینه که برای تفریح و خوشگذرونی و هر چیزی که در این راه بشه مصرفش کرد خرج می کنن. مثلن ماشین های خوب و گرون زیاد می خرن. یا مثلن قایق اکثرشون دارن. یا باربیکیوهای خفن برای آخر هفته هاشون. هالیدی های دور استرالیا یا دور دنیا. خیلی شبیه ما هستن مگه نه؟ خیلی هم توی قید و بند پس انداز ندیدم که باشن که خوب این خیلی خوب نیست به نظرم. البته طفلی ها تقصیری هم ندارن ها. زندگی هاشون مثل ما اونقدر با جنگ و انقلاب و سایر حوادث غیر مترقبه عجین نشده که بخوان برای روز مبادا پس انداز داشته باشن. در کل فرق فرهنگی زیاد داریم! حالا اینکه چی خوبه و چی بد خدا عالمه. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز جمعه ای این پسره نیومد، من و اون یکی مجبور شدیم همه کارهای سه نفری رو دو نفری انجام بدیم. چهارساعت نتونستم از روی  صندلیم بلند شم بس که سرمون شلوغ بود امیدوارم دوشنبه حالش خوب شده باشه. اما در عوض موقع رفتن خونه مدیرشون منو صدا کرد و کلی تشکر از اینکه من کمکشون کردم با اینکه وظیفه ام نبوده و کارش هم آنچنان کار خیلی جالب و هیجان انگیزی نیست. کلی خوشحال شدم از اینکه منو صدا کرد اینها رو بهم بگه. این برای من یه دنیا ارزش داشت. کاشکی توی ایران هم اینجوری بود.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از ماهی های شب عید که مرد جرات نکریم صداش رو در بیاریم که دوباره کوشا عزادار نشه. اما خودش یه روز فهمید. ازم پرسید چرا این ماهی ها یه دونه است؟ خیلی جدی و بدون احساس گفتم یکی اش مرد مامان جان. ناراحت شد اما این دفعه گریه نکرد که خوب خیلی من تعجب کردم. تو مغز این بچه ها چی میگذره خدا میدونه. دیدم حالش خوبه و اوضاع مناسبه که قضیه بابام رو هم بهش بگم. راستش رو بهش گفتم و اونهم فهمید. جالبه که همچنان بعد از سه هفته هی سوال می کنه اما یه دونه سوال می پرسه و میره تا دو سه روز بعد. منم سعی می کنم بدون توضیحات گیج کننده و ترسناک جواب سوالش رو بدم. به هر حال باید واقعیت رو بدونه. زندگی خیلی تلخ میشه گاهی مخصوصن وقتی که از مردن خودش میپرسه اما کاری نمیشه کرد.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt; ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://parsaworld.net/html/index.php"&gt;امید &lt;/a&gt;داره میاد سیدنی....&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-5664068532712334229?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/5664068532712334229/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=5664068532712334229&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5664068532712334229'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5664068532712334229'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_06_01_archive.html#5664068532712334229' title='پراکنده ها'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-2135704217132806212</id><published>2007-06-10T21:09:00.000+10:00</published><updated>2007-06-10T21:49:23.977+10:00</updated><title type='text'>از زندگی</title><content type='html'>باز باران باران&lt;br /&gt;شیشه پنجره را باران شست&lt;br /&gt;از دل من اما&lt;br /&gt;چه کسی نقش تو را خواهد شست&lt;br /&gt;خوب آقای حمید مصدق شاعر گرانمایه این شعر محبوب و طولانی حتمن استرالیا تشریف نداشتن وگرنه می دیدن که شیشه پنجره شسته شده بعد از یه باد و بارون وحشتناک آنچنان بلایی به سرش میاد که نقش یار که "هچ" همه چی دیگه رو هم میشوره و زیر و رو میکنه. حتی می تونه خیابون و ماشین و سرنشینهای توش رو با هم &lt;a href="http://abc.net.au/news/australia/weather/default.htm"&gt;بشوره&lt;/a&gt; و ببره پائین.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تولد ملکه محترم باعث شده که ما یه آخر هفته طولانی داشته باشیم و به سینما گردی و فیلم دیدن و بازی و بخور بخور بگذرونیم. این فیلم نقاب رو هم که اینهمه بازتاب شلوغش کرده  بود دیدم. آنچنان قصه پرتی نیست که بخوایم از دیدنش مشمئز بشیم یا حتی تعجب کنیم به نظر من همونقدر واقعی بود که فیلم اخراجی های مسعود ده نمکی پرت! خدائیش نه اون فیلم و نه اون کارگردان ارزش اونهمه استقبال رو نداشت به نظرم. آدمی که هنوز نمی دونه جلوی بزرگترهای یه حرفه نباید عربده کشی کنه معلومه که این کاره نیست و نخواهد شد.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;کتاب فروشی و یا یه کافی شاپ که بشه توش کتاب خوند و خرید فکر کنم شغل بازنشستگی من باشه. بالاخره باید عشق کاپوچینو و کتاب رو یه جوری به هم ربط داد. به شرطی که این بلیط بخت آزمایی که سر کار هر هفته می خریم برنده شه! امروز به قصد خرید کتاب برای یه دوست یه بار دیده رفتم دیماکس و خیلی خودم رو کنترل کردم که همه اون بست سلرز ها رو نخرم. البته جیب و کردیت کارتهای محترم هم در این خودداری به من کمک کردند. من یه روز به این آرزوم هم میرسم. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;و&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;برنامه امشب : کمی قایم موشک، دارت بازی، نقاشی، شام، قصه خونی، تنیس (توی خونه آخه جای تنیسه، واقعن چه موجوداتی پیدا میشن!) و لالا. آخ جون فردا صبح می خوابم مجبور نیستم شش صبح از خواب پاشم. خوش بگذره. خانم لوئیس هی هم سلام میرسونه.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تیتر این مطلب هم که بسیار واضحه از &lt;a href="http://www.ahmadnia.net/blog/"&gt;اینجا &lt;/a&gt;کش رفتم. در عوض قول میدم در این سفرهای دور دنیا که دارن توی سفر سیدنی تور لیدر بشم! چقدر هم که من خیابونها رو بلدم. جهت شناسی ام هم که حرف نداره.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-2135704217132806212?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/2135704217132806212/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=2135704217132806212&amp;isPopup=true' title='12 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2135704217132806212'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2135704217132806212'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_06_01_archive.html#2135704217132806212' title='از زندگی'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-5072094715093177481</id><published>2007-06-07T23:12:00.000+10:00</published><updated>2007-06-07T23:40:55.831+10:00</updated><title type='text'>سنجاب لالا- نامه</title><content type='html'>حداقل خاصیتی که نوشتن در این وبلاگ داره اینه که فهمیدم چقدر ایجاد انگیزه می کنه. حالا...&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یه کلاس پیدا کردم آس! فقط اون سر شهره و ساعت شش تا نه شب هم هست. همین! شش هفته هم طول میکشه اما من میرم. یعنی ثبت نام کردم بعدش فهمیدم این مصایب رو به همراه داره. پس میرم!&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یک ماجرایی داشتیم ما با این برونو بی مغز امروز که هر دفعه یادم میفته از خنده می ترکم. خیلی موجود بدبختیه. به نظرم پدر مادر خیلی بی رحمی داشته که اینقدر بدبخت بار اومده که محتاج توجه همکارهاشه. پدرمادرهای محترم نکنین این کارها رو، به بچه تون توجه لازم رو بدین که بعدن یه موجود عقده ای مثل این برونو تحویل جامعه ندین که روی اعصاب همه جفت پا بره. حواس خودم هم باید باشه در ضمن. شخصیت آدمها خیلی به دوران بچگی شون بستگی داره. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من همچنان مثبت می اندیشم. همچنان همه رو دوست دارم. همچنان با فکرهای بد در کله ام مبارزه می کنم و همچنان به زندگی با حضور خانم لوئیس هی ادامه می دم.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;امروز تولد یکی از بهترین خواهرهای دنیاست. همبازی بچگی ها و هم دعوایی نوجوونی ها و هم مدرسه ای و دوست و خواهر بزرگتر که در واقع من باشم ولی اونه و خیلی عزیزه و از این حرفها.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اینم بگم برم بخوابم. وبلاگ انگلیسی هم داره از تنور در میاد. فعلن لینکش اون بغله که بعدن یواش یواش بیاد وسط میدون.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شب همگی به خیر.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-5072094715093177481?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/5072094715093177481/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=5072094715093177481&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5072094715093177481'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5072094715093177481'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_06_01_archive.html#5072094715093177481' title='سنجاب لالا- نامه'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-2065270168518180936</id><published>2007-06-03T20:31:00.000+10:00</published><updated>2007-06-03T22:36:04.709+10:00</updated><title type='text'>روزمره</title><content type='html'>به من که خوش میگذره به شما چطور؟&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ای فکرهای پلید و مزاحم از من دور شوید که من باید شما ها رو کنترل کنم نه شما من رو. یه مشت فکر که جز ریدن به اعصاب من و  دورو بریهام کار دیگه ای ازتون بر نمیاد. سی و سه سال با شماها بودم هیچ خاصیتی نداشتین. برید بیرون از مغزم که دیگه نمی خوام مثل کرم مغزم رو بخورین اونم در حالی که میشه این انرژی و وقت رو برای کارهای مفید تر خرج کرد.  من احتیاج به انرژی مثبت دارم. احتیاج به انگیزه تلاش دارم. احتیاج به شاد بودن و شادی آفرین دارم. شماها به دردم نمی خورین. برید بیرون از مغزم. اینها رو از&lt;a href="http://www.louisehay.com/"&gt; این خانومه&lt;/a&gt; یادگرفتم توی &lt;a href="http://www.hayhouse.com/details.php?id=267"&gt;همین کتابش&lt;/a&gt;. البته اون لحنش خیلی آسمونی و روحانیه و مثل من اینقدر چاله میدونی ننوشته. خلاصه که این چند وقته با خانوم لوئیس هی مشغول معاشرت هستیم بلکه هم شدیم مرکز گسترش انرژی مثبت از نوع غیر هسته ایش البته. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;به چند دلیل می خوام یه وبلاگ انگلیسی داشته باشم. یکی اش اینکه دوست دارم که خوب این خیلی مهمه! دومی اش اینکه توی انگلیسی نوشتن افراد انگلیسی زبون اونقدر که فارسی زبونها نگران حال و روز نوشته های خل وضعانه من میشن، نگران نخواهند شد و من هر شرو وری که خواستم می تونم بنویسم، البته این طور فکر می کنم و باید تجربه ثابت کنه. سومش اینکه انگلیسی نوشتن در حال حاضر امکانات خیلی زیادی نمی خواد و سرعتش بیشتر از فارسی خواهد بود( بابا خارج!) و چهارمیش اینکه بعدها جهانی هم میشیم!!! گفته بودم اعتماد به نفسم خیلی زیاده؟ اینطور که پیش میره این زبون فارسی اگه ریشه کن نشه مطمئنن جهانی  نمیشه. حالا من چرا اینقدر دلیل می تراشم بی خودی. علت اساسیش همون دومیه بیشتر.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;بعضی وقتها لازمه آدم خودش رو بندازه پائین که بفهمه زمین زیر پاش از اون طناب پوسیده ای که بهش آویزونه محکم تره. کار جدید رو خیلی دوست دارم. اونقدر که فکر کار عوض کردن منو توی سال گذشته اذیت کرده بود،  این چهار ماهی که گذشت اصلن ترسناک که نبود هیچی بلکه به نظرم بهترین محیط کاریه که تا حالا توش بودم. به غیر اون رئیس برونو قبلی خنگ و خل که الان فهمیدم که هیچ کسی تحویلش نمیگیره، بقیه خیلی انسان هستن. اوری تینگ ایز جاست پرفکت.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;چند ماه دیگه ما هم باید امتحان شهروندی بدیم ظاهرن. نمومه سوالهاش رو توی سایت &lt;a href="http://www.smh.com.au/"&gt;پیک بامدادی سیدنی&lt;/a&gt;! دیدم خیلی باحال بود چون من هیچ کدومش رو بلد نبودم! البته کتاب معرفی کرده بود که خوب باید بریم برای آبروی خودمون هم که شده زودتر بخونیمش!&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;بعضی از روزهای هفته میرم نیم ساعت توی مدرسه کوشا به بچه ها توی جمله سازی کمک می کنم. فقط اون موقع ها که مثلن نیکلا ازم می پرسه تانکز پارک رو چه جوری می نویسن مجبورم در برم چون خودم هم نمی دونم! اون موقع که داوطلب شدم برای کمک به این قسمت قضیه فکر نکرده بودم که من هنوز هجی کردن خیلی از اسامی کوچه خیابونهای اینجا رو درست بلد نیستم. اصولن دیکته ام خوب نیست اما روحیه مهمه! مگه نه؟&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;زندگی واقعی در حال حاضر با حضور خانوم &lt;a href="http://www.hayhouse.com/author.php?id=149&amp;n=4"&gt;لوئیس هی&lt;/a&gt; خیلی خوبه! شماها چطورین؟&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-2065270168518180936?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/2065270168518180936/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=2065270168518180936&amp;isPopup=true' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2065270168518180936'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2065270168518180936'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_06_01_archive.html#2065270168518180936' title='روزمره'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-4067932311369494495</id><published>2007-05-24T17:18:00.000+10:00</published><updated>2007-05-24T20:48:24.347+10:00</updated><title type='text'>سلام دوباره</title><content type='html'>سلام به همه حتی به شما دوست عزيز که به  من تهمت دزدی زدی! من در حال حاضر تصميم دارم همه رو دوست بدارم. حتی خودم رو. مهم  نيست که کی چه کار بدی کرده. مهم اينه که همه قابل بخشش هستن و هيچ کسی هم کامل  نيست. اينها از اثرات &lt;a href="http://www.amazon.com/You-Can-Heal-Your-Life/dp/1561706280"&gt;کتاب&lt;/a&gt; جديديه که از دوستم قرض گرفتم. به قول نويسنده کتاب  اينهمه سال عصبانی شدم فايده ای هم نداشت. تقريبن هيچی هم اونطوری که من می خواستم  پيش نرفت (ای رو که نيست که) حالا بيا و يه کم مهرورزی کن شايد شد. بعدش ديدم که  قبل از من کسی ديگه از روش مهرورزی جديد استفاده کرده. ممممم بدم نيست ها. خين و  خين ريزی برای يه مشت مو که اونم در اثر آلودگی هوا به مرور خودش ميريزه. من اصولن  نطريات خفن (همون تخمی) زياد دارم. يکی اش اينه که اصولن بر خلاف نظر همه، فکر می  کنم که عامه مردم ايران عامی هستن. همه گول شيرين عبادی و شادی صدر رو خوردین. مگه  چند تا از اين آدمها هست؟ من که ميگم خيلی کم. اونهایی هم که هستن که نصف بیشترشون  به قید سند توی زندون هستن! دليل دارم برای این نطریه جدیدم. وقتی هنوز زنهای  ايرانی برای کار کردن بيرون از خونه از "آقاشون" اجاز ميگیرن. وقتی مردها به خودشون  اجازه ميدن که به جای زن و مادر و خواهر وهر چی مونثه فاميلشون تصميم بگيرن. وقتی  هنوز پدر يعنی جدول روزنامه حل کردن و تلویزیون دیدن و مادر يعنی آشپزخونه، من يکی که چشمم آب نميخوره آدم روشن فکر زیادی  توی اونهمه جمعيت چند ميليونی وجود داشته باشه. آدمی که به دخترش فقط به چشم پرده  بکارت نگاه نکنه و غيرتش رو با گردن کلفتی یکی ندونه. برگرديم سر موضوع دوست داشتن.  من حتی اين آدمها رو هم دوست دارم. چون خيلی از اينها شبيه افراد خيلی نزديک من يا  حتی خود من هستن. همکاری داشتم توی ايران که همه به سرش قسم می خورديم بس که ياسواد  بود. به زنش اجازه کار بيرون از خونه نداد چون مطمئن بود که کار زن تربیت بچه هاست.  شکی در اين نيست این جور مردها اصولن در تربیت بچه بی کفایت هستن! اما حق انتخاب چی  ميشه پس؟ يه همکار خانم داشتم که وقتی من می خواستم با همکار آقای ديگه ماموريت چند  روزه خارج از کشور برم جوری با تعحب سوال کرد که نظر شوهرت چيه که من به خودم شک  کردم. اون يکی همکارم با اينکه خانومش بيرون از خونه کار ميکرد، اما قلبن راضی نبود  که زنش شاغل باشه و فقط به خاطر پول با خانمش مخالفتی نداشت. اينها همه آدم حسابيها  بودن وای به حال همون عامه عامی که گفتم. خيال همه تخت. هم اون موقع که چادر به زور  از سر زنها بر داشته شد و خيلی از فاميلهای ما به خاطر عقايدشون تارک دنيا شدن و  گوشه نشين، و هم اين موقع که با زور کتک و خون و خون ريزی بايد همه محجب باشن فقط و  فقط به دليل اينکه اکثريت عامه موافق هستن اين قضيه پيش ميره. ما يه مشت آدم خيال  پرور خوش خيال هم که فکر می کنيم خيلی حرفهای خوب بلديم و اين سر دنيا داريم عشق و  حالمون رو می کنيم خيلی هنر کنيم مواظب باشيم وقتی از ديدن فاميلهامون برگشتيم توی  راه فرودگاه  پاسپورتمون رو ندزدن. این نظرات همه اش به خاطر اینه که هیچ توجیهی برای تمام اخبار و عکسهایی که توی این مدت از ایران خوندم و دیدم پیدا نمی کنم. مهر بورزید که خدا خواب است. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-4067932311369494495?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/4067932311369494495/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=4067932311369494495&amp;isPopup=true' title='12 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4067932311369494495'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4067932311369494495'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_05_01_archive.html#4067932311369494495' title='سلام دوباره'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-414180154560018974</id><published>2007-05-12T23:17:00.000+10:00</published><updated>2007-05-12T23:19:11.557+10:00</updated><title type='text'>Count down</title><content type='html'>من هنوز زنده ام&lt;br /&gt;اینهمه صبر کردین هشت روز دیگه هم روش&lt;br /&gt;مرسی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-414180154560018974?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/414180154560018974/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=414180154560018974&amp;isPopup=true' title='20 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/414180154560018974'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/414180154560018974'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_05_01_archive.html#414180154560018974' title='Count down'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>20</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-2098924211577315745</id><published>2007-05-02T22:31:00.000+10:00</published><updated>2007-05-02T22:59:00.234+10:00</updated><title type='text'>یک سال</title><content type='html'>ازش می پرسم به نظرت مردن توی خارج بهتره یا تو غربت؟&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ازم می پرسه زندگی تو وطن بهتره یا با اعمال شاقه؟&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;د&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;بهش میگم من حوصله بحث سیاسی ندارم. آدم این حرفها نیستم. به نظر من سیاست مدارها همه اشون مثل همن. راحت دروغ میگن. قدرت  داشتن جنبه می خواد آدمیزاد هم شیر خام خورده است. مزه زورگویی که رفت زیر دندونش دیگه مشکل بتونه دنیا رو از دریچه چشم کسی دیگه نگاه کنه.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;می گه برو بابا دلت خوشه ها. غربت کیلویی چنده. همین الان شرط می بندیم. من میرم نیم ساعت سر چهارراه مطهری وای میستم. تو هم برو تو کینگز کراس نیم ساعت وایستا. بعد از نیم ساعت فکر میکنی من چه حالی دارم تو چی؟&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;میگم من رفتم و بودم. هر دو جا. دردناکه که مردهای مملکت آدم حتی از ورای مانتو مقنعه هم آدم رو لخت تصور کنن و مردهای اینجا از دیدن زن لخت کنار ساحل هم اتفاقی براشون نیفته یا حداقل نشون بدن که طوریشون نشده. اما.... &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;میگه دیگه اما اگر نداره. هرچیزی یه قیمتی داره. یه چیزی میدی تا یه چیز دیگه به دست بیاری.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;میگم چرا من باید قیمتش رو بپردازم؟ اونی که اینجا به دنیا اومده چی پرداخته پس؟ &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;میگه با من بحث فلسفی نکن. خوشی زیادی زده زیر دلت. فکر آینده بچه ات باش.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt; د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اما من نمی دونم چرا همه اش نگران گذشته ام. نگران نوجونی و جوونی خودم که سیاه و قهوه ای و سرمه ای و طوسی تموم شد. نگران زندگی مامانم که همه خوشی زندگیش بچه هاشن. نگران زندگی خواهرام که تعطیلی و خوشی براشون مساوی دردسر موندن توی ترافیک جاده های شماله. نگران زندگی داداشم که تفریح جوونی براش یه مفهوم گم شده است. نگران زندگی بابام که یه ساله تموم شده. کاشکی میشد فقط به آینده فکر کرد. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-2098924211577315745?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/2098924211577315745/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=2098924211577315745&amp;isPopup=true' title='27 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2098924211577315745'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2098924211577315745'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_05_01_archive.html#2098924211577315745' title='یک سال'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>27</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-9033540783026335077</id><published>2007-04-29T17:48:00.000+10:00</published><updated>2007-04-29T18:20:01.851+10:00</updated><title type='text'>روزانه</title><content type='html'>سخنرانی اول با خوندن سه تا شعر از بانوی شاعر مقیم سیدنی! به خیر گذشت. خیلی وقت بود اینجوری جلوی جمعیت شعر نخونده بودم. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt; ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه موسسه وابسته به دولت در منطقه راید برای بچه های زیر چهار سال پلی گروپ ایرانی راه انداختن روزهای پنج شنبه ساعت ده الی دوازده اونم مجانی. خونه دار رو بچه دار ایمیل بزن که بگم چه خبره.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مورد&lt;a href="http://www.iran-tcac.com/news/detail.asp?id=76"&gt; این برنامه&lt;/a&gt; هم حتمن قبلن توی وبلاگهای دوستهای دیگه خوندین. من هم قراره در یه تله کنفرانس احتمالن ماه دیگه اینجا سخنرانی کنم. در حال حاضر چون خیلی اوضاع منزل شلوغ پلوغه فعلن هیچ فکری راجع بهش نکردم اما در کل فکر کنم راجع به زندگی و کار و این مسائل در استرالیا بخصوص سیدنی باشه. از هر نوع پیشنهاد و نظری که قابل اجرا باشه و معلومات ناقص من هم یاری کنه استقبال می شود. تقلب برسونین که من دعاتون می کنم. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زندگی مجازی بعضی وقتها مرزها رو میشکنه و قاطی رویاها میشه. دیشب همه اش خواب این &lt;a href="http://khanoomhana.blogspot.com/"&gt;خانم حنای&lt;/a&gt; مهربون ندیده رو میدیدم که یه عالم سی دی آموزشی از ایران برای سام آورده و منم سرک می کشیدم که ببینم کدومشون به درد کوشا میخوره. سی در آموزشی ویلن رو که برای خودش آورده بود برداشتم!&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-9033540783026335077?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/9033540783026335077/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=9033540783026335077&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/9033540783026335077'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/9033540783026335077'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_04_01_archive.html#9033540783026335077' title='روزانه'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-6777561022432513420</id><published>2007-04-26T20:56:00.000+10:00</published><updated>2007-04-29T22:08:02.650+10:00</updated><title type='text'>جوابیه</title><content type='html'>راستش این روزها فرصت سر خاروندن ندارم چه برسه به وبلاگ خوندن و نوشتنش. از همه عزیزان دیده و ندیده هم که برام پیامهای محبت آمیز می نویسن ممنون. نمیدونم تا حالا من خودم رو چه جور آدمی معرفی کرده ام توی نوشته هام. اگه درست و سر صبر و حوصله نوشته باشم و شما هم نوشته های منو راجع به زندگی مهاجرتی خونده باشین دیدین که من همیشه با یه دید منصف متمایل به مثبت به زندگی اینجا نگاه کردم. خیلی خوبیهای اینجا رو پررنگ نکردم. بدیهاش رو هم مخفی نکردم. اگه بدی ای داشته باشه! اصولن هم آدمی نیستم که به چیزی اعتراض کنم مگر اینگه مخاطب خودم باشم که اون وقت قضیه فرق میکنه. اما با خوندن نوشته های اخیر سایت بی بی سی به نظرم اومد که یه کم زیادی منفی بافی شده توی اون سایت. نمی دونم حساب شده بوده یا نه. اما هر چی هست به نظرم عده خاصی مخاطب بی بی سی بودن. حداقلش اینه که کسی از من یا دوستان موفقم اینجا نظر نخواسته. خوب من هم نظرم رو اینجا می نویسم براشون یه لینک هم می فرستم دوست داشتن می خونن و چاپ می کنن. دوست نداشتن هم  که هیچ. اول &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/interactivity/debate/story/2007/04/070417_oh_ba_australia_irimag.shtml"&gt;اینجا&lt;/a&gt; رو بخونین.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مشکل زبان بلد نبودن یه چیزیه، نفهمیدن لهجه خفن اوزی یه چیز دیگه. کسی که مهاجرت میکنه امتحان زبان آیلتس گدرونده. اونجوری هم نیست که هیچی بلد نباشه. اگه زبان اصلن بلد نیست که به نظر من اشتباه کرده اومده اینجا . مگه توی ایران ما با کسی غیر از زبون فارسی حرف میزنیم که توقع داریم اینجا با غیر انگلیسی کارمون بگیره؟ بله لهجه استرالیایی ها سخته فهمیدنش اما با همین لهجه سخت کسی که زبان انگلیسی رو در حد نمره شش آیلتس وجدانن بلد باشه بعد از چند مدت حرف زدن و حرف شنیدن راه میفته. اینهمه آدم اینجا بعد از یه ماه یا حد اکثر دو ماه بعد از مهاجرتشون رفتن سر کارهای تخصصی شون. پس اونها چی کار کردن؟ خیلی دوست دارم بدونم این آقای فریبرز چه جوری نمره زبان شش داشتن و توی رشته کاری خودشون نتونستن که توی یکی از اون پنچاه دفعه مصاحبه تخصصی قبول بشن.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt; ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من خودم از نظر زبان احساس ضعف میکنم. نه از نظر اینکه زبان بلد نیستم. اما خوب به هر حال هر چی باشه ما اینجا درس نخوندیم و از شوخیهای مدرسه ای و اسم کارتونهای بچگی ها و سریالهای آب دوغ خیاری اینچا چندان اطلاعی نداریم و توی حرف روزمره کم میاریم. اما نه دیگه از نظر کاری. واقعیت اینه که من اینجا بعد از اینکه مستقر شدیم سه بار مصاحبه کاری رفتم و هر سه جا هم بهم کار پیشنهاد شد. شوهرم مصاحبه اول بعد از بیست روز که اومده بودیم اینجا کار گرفت. دوستانم بعد از یک یا حداکثر دو ماه کار گرفتند. همه هم کارهای تخصصی خودمون رو انجام میدیم. توی کار درسته که ممکنه ضرب المثل ها رو نفهمیم یا خیلی با همکارها قاطی نشیم اما هیچ کدوممون مشکلی توی کار نداریم. یکی از بهترین دوستانم بعد از سه سال مهاجرتش تازگی مدیر گروهشون شده و یکی دیگه همه اش نامه تشویق و جایزه است که میگیره. اینها به نظر غیرواقعی میاد اما حقیقت داره. &lt;a href="http://sharghtarin.blogspot.com/"&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;حمید&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; شرقترین هم که خودش کلی مهندسه دیگه بماند. اگه اشتباه میگم بگو حمید خان.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مشکلات روانی که نویسنده گمنام سایت بی بی سی بهش اشاره میکنه خیلی کلیه. واقعیت اینه که تعداد ایرانی هایی که اینجا کارشون به طلاق میکشه خیلی کمتر از اون چیزیه که من بین دوستام توی ایران دیدم. دوری از خانواده و فامیل وقتی خیلی پررنگه که آدم توی زندگی اینجا جذب نشده باشه. تا وقتی بلد نباشی ارتباط برقرار کنی و نتونی کار خوبی پیدا کنی بله همه افسردگی میگیرن. می خواد استرالیا باشه یا هر جای دیگه.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt; ذ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در مورد آب و هوای اینجا هم که واقعن بی انصافی کرده. من در مورد آلرژی و آسم اینجا زیاد شنیدم. در مورد اشعه ماوراء بنفش هم که خیلی زیاده همینطور. اما آیا نویسنده محترم نخوندن که توی ایران روزانه چند نفر بر اساس آلودگی هوا دچار مشکلات تنفسی یا قلبی میشن؟ تا حالا کسی شنیده که توی استرالیا کسی در اثر هوای آلوده یا کثیف مرده باشه؟ من حاضرم اینجا آسم بگیرم اما توی دود تدریجن خفه نشم. توی تهران من هم مشکل آلرژی داشتم. آلرژی به آلودگی و خاک. اینجا دیگه خبری از اون خرخرهای نیمه شب من نیست که در اثر کمبود اکسیژن میگرفتم. در مورد اشعه ماوراء بنفش هم تا جایی که من خوندم با یو-وی توی تهران برابره. لینکش رو میگردم پیدا می کنم. منتها اینجا اطلاع رسانی می کنن توی تهران کرم ضدآفتاب زدن نشونه سوسول بازیه.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;باز هم هست. پیدا کردن کار توی ایران سخت تره یا اینجا؟ من توی ایران هر جا کار عوض کردم با پارتی بازی بود. خدائیش. اینجا به جز کار اولم که منو از ایران می شناختن و تازه اونم مصاحبه رفتم دیگه کسی کسی رو نمی شناسه. از توی سایتهای کار یابی کار پیدا می کنی رزومه میدی و زنگ میزنی و پیگیری می کنی اگه صلاحیت داشته باشی که کار رو میگیری. اگه هم نداری که مجبوری درسی بخونی یا یه هنری یاد بگیری. گرفتن کار دفعه اول سخته اما غیر ممکن نیست. تا حالا که نبوده یا من بین دور و بریهایم ندیدم. رانندگی هم که ماجراش رو قبلن نوشتم. وقتی توی تهران قوانین رعایت نمیشه ما هم رانندگی دیمی بلدیم نه اصولی. برای قبول شدنش هم باید یاد بگیریم که درست رانندگی کنیم. یکی مثل من یا خیلی های دیگه بعد از پنج دفعه تازه اونم بعد از دوره دیدن قبول میشه یکی هم مثل &lt;a href="http://australiamigrant.blogspot.com/"&gt;بهرام &lt;/a&gt;همون دفعه اول. هر کاری اصولی داره حتی زندگی. اگه ما اصول زندگی کردن در استرالیا رو بلد نیستیم دلیل نداره که بدش رو بگیم. امیدوارم که تند نرفته باشم و کسی هم با این نوشته ها تشویق نشه که خونه زندگیش رو ول کنه راهی دیار غربت بشه. مطالعه کنین تحقیق کنین ببینین چی براتون خوبه. شاید زندگی توی ایران از خیلی جهات بهتر باشه اما من اگه باز هم به چند سال پیش برگردم دوباره به همین جا مهاجرت می کنم.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;&lt;br /&gt;در همین رابطه مطلب &lt;a href="http://sharghtarin.blogspot.com/2007_04_01_archive.html#3802610950094962021#links"&gt;شرقترین&lt;/a&gt; رو هم ببینید.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-6777561022432513420?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/6777561022432513420/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=6777561022432513420&amp;isPopup=true' title='23 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/6777561022432513420'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/6777561022432513420'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_04_01_archive.html#6777561022432513420' title='جوابیه'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>23</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-2247076774893739586</id><published>2007-04-17T17:19:00.000+10:00</published><updated>2007-04-17T17:54:58.617+10:00</updated><title type='text'>How are you people?</title><content type='html'>کمی سکوت کمی آرامش. بالاخره یه فرصتی پیدا شد که من هم این ابو طیاره رو روشن کنم و یه ویراژی توی وبلاگ عزیز از دست رفته ام بدم. در حال حاضر من به این نتیجه رسیدم که چقدر خوبه که من ایران نیستم. حالا! اونهایی که می دونن این چند وقته اینجا چه خبره خوب میدونن دیگه اونهایی هم که نمی دونن حتمن لازم نیست بدونن دیگه! در کل منظورم اینه که من اصولن با تعارفات ایرانی و اون بفرما بفرما های بیخودی مشکل دارم. خسته می شم. این چند وقتی که اینجا هستیم هم ظاهرن این اخلاق شدت بیشتری پیدا کرده جوری که در حال حاضر روزی صد بار به خودم تبریک می گم بابت اقدام ناشایست مهاجرت. علاوه بر اینها یه چیزهای دیگه هم روی مغزم رژه میره. مثلن اینکه چرا اونهایی که توی ایران هستن با بچه ها رو راست نیستن و الکی سر چیزهای بیخود به بچه دروغ میگن و به اصطلاح سر بچه ها رو شیره می مالن. دیگه اینکه چرا همه چی از رفتار های ایرونی میره رو مغز من. یکی نیست بهم بگه بابا خارجی! اما جدن مشکل دارم من با این اخلاقها. یکی دیگه اش هم اینه که همه به هم شک دارن و بد بین هستن و اکثر کارها رو یه جوری تعبیر می کنن که به خودشون بگیرن. برای هر کاری دلیل می خوان و دلیل می تراشن حالا اگه اون کار باز کردن در یخچال باشه. خوب بابا جان تیک ایت ایزی. بی خیال.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;و اما در طی چند روز گذشته که من گم و گور بودم زندگی به خوبی و خوشی جریان داره. از دو جای مختلف برای سخنرانی دعوت شدم که اولیش به دلیل لطف &lt;a href="http://ketabkhaneyegooya.blogspot.com/"&gt;این&lt;/a&gt; دوست عزیز به منه و دومیش هم حتمن علت وبلاگی داره چون از&lt;a href="http://www.iran-tcac.com/"&gt; اینجا&lt;/a&gt; ایمیل رسیده. خبرهای بیشتر رو به محض اینکه خودم هم دریافت کردم به اطلاعتون میرسونم.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt; ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بعدش هم اینکه تصمیم دارم و داشتم و خواهم داشت که ادامه تحصیل بدم. با این تفاوت که کسی ازم خواستگاری نکرده و بهونه نمیارم و جدن می خوام ادامه تحصیل بدم. اما چون شدیدن پول می خواد تصمیم دارم که صبر کنم که اوزی بشم بعدش برم سراغ درس و مشق. حالا اینکه چی بخونم هم فعلن بر سر دو سه راهی موندم. گزینه های انتخابی هیچ ربطی به هم ندارن و فقط بر اساس علاقه دارن انتخاب می شن. اما از اونجایی که درس خوندن همه جوره برای یه مامان شاغل گرون تموم میشه باید یه رشته مرتبط به درآمد پیدا کنم. حالا تا چی پیش بیاد.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دیگه اینکه&lt;a href="http://www.amazon.co.uk/Past-Secrets-Cathy-Kelly/dp/0007156359"&gt; اون کتاب&lt;/a&gt; مسخره که از بعد از برگشتن از چین دستم گرفته بودم به طرز احمقانه ای تموم شد. نویسنده اش خیلی آبکی آخر قصه رو تموم کرد. الان در حال حاضر&lt;a href="http://www.curledup.com/evegreen.htm"&gt;این&lt;/a&gt; کتاب دستمه که متنش خیلی شاعرانه است و به دل میشینه. با وجود اینکه اینهمه تلاش می کنم ها، بازم امروز توی متن داکیومنتی که نوشته بودم یه چند تا سوتی داده بودم که این همکار خیلی انگلیسی ام هر هر به من می خندید که چرا ایرانی انگلیسی می نویسی؟ منم از رو نرفتم گفتم ما بهش می گیم پینگلیش! خلاصه که این طوریاست.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز به خیر.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-2247076774893739586?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/2247076774893739586/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=2247076774893739586&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2247076774893739586'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2247076774893739586'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_04_01_archive.html#2247076774893739586' title='How are you people?'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-4414549740491769834</id><published>2007-04-01T19:30:00.000+10:00</published><updated>2007-04-01T20:36:46.434+10:00</updated><title type='text'>عید نامه</title><content type='html'>وارد مک دانلدز می شیم که یه غذایی هر چند نا سالم بخوریم و کوشا هم یه چند دقیقه ای بازی کنه و وقت بگذره که بعدش بریم خرید و مهمونی. به محض اینکه وارد می شیم آقا رو به خانوم می کنه و میگه اینها ایرانین! خانوم هم به یه حرکت تو مایه های خانوم مارپل و کارآگاه درک برمیگردن که مثلن ببینن پشت سرشون چه خبره. نه اینکه بخوان ما رو دید بزنن ها! نههههههههههههه! اصصصصصلن! اما یهویی نا خودآگاه  چشمشون به ما هم میفته و همچین خیالشون راحت میشه که ندیده از دنیا نرفتن. آخه که چی من نمی دونم. خوب عزیز من از فضولی داری میمیری؟ برگشتی اقلن یه لبخندی بزن که من هم یه سلامی کنم و احساس جنون بهم دست نده. تصمیم گرفتم دفعه دیگه یه همچین حرکت بدون توپی نثارم شد یه سلام بلند بالای ایرانی بگم بدون اینکه یک درصد شک کنم که طرف ممکنه ایرانی نباشه و من اشتباه کرده باشم!&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببخشید که اینجوری میگم اما اگه واقعن یه فرم مهاجرت رو نمی تونین پر کنین در درجه اول کلن بی خیال مهاجرت بشین یا زبانتون رو تقویت کنین. اینقدر اینجا همه چی بر مبنای نامه نگاری و تلفنی حرف زدن هست که اون موقع حتمن جا میزنین و منزوی میشین. یه راه دیگه هم هست. اینکه وکیل بگیرین. امیدوارم که این حرف من بهتون بر بخوره و متوجه بشین که یعضی سوالها و درخواستها دیگه خیلی دیگه ... &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt; ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوشبختی یه احساس درونیه. مهم نیست که چی داری مهم اینه که دلت چقدر روشن باشه. روح آدم هم مثل جسم به توجه نیاز داره. کتاب خوندن، هنری یاد گرفتن و آگاهانه زندگی کردن خیلی مهمه. تمام تلاش آدم توی زندگی برای رسیدن به احساس خوشبختی و رضایت از زندگیه. اگه اون احساس نباشه زندگی آدم مفت نمی ارزه. رها باید شد. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قضیه سیب دست چندم چیزی هست که من بهش فکر می کنم. نگرانی های ذهن من مخصوص من، هما، است. شاید شما هم به عنوان یه مهاجر بهش برسین شاید هم هیچ وقت نرسین. من جزو اون آدمهایی هستم که زندگی رو خیلی ساده و آسون نمی بینم. به زندگی معمولی و اونی که هستم هم معمولن قناعت نمی کنم. فکر می کنم آدم باید همیشه بهتر از اونی که هست بشه. خلاصه اینکه همه چیز خوبه و جایی برای نگرانی نیست. شعر سپید آخری هم که کامل شوخی بود  که دلمون شاد بشه و بخندیم.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; عید امسال عید فعالی داشتیم. روز عید که همه مرخصی گرفتیم و با رادیو فردا سال رو تحویل کردیم که خیلی دیگه سنتی باشه و پسرمون با مراسم عید و اون حس و حال عید آشنا بمونه. شبش که تو لیگز کلاب ترکوندیم. جمعه اش که تو اون یکی رستوران ایرانیه با برو بچز دور هم جمع شدیم. سیزده بدر هم که یه روز زودتر اینجا در پارک المپیک سیدنی به سر شد به سلامتی. در کل خوب بود. امیدوارم که برای شما ها هم خوب بوده باشه. انشالله در سال جدید مجردها متاهل بشن و متاهلها متعهد.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینجا هر کسی کنسرت میذاره کنسل میشه. شجریان. افشین. احتمالن بعدش هم نوبت منصور میشه. خلاصه که ما نفهمیدیم چه خبره.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیش به سوی هفته جدید. شب خوش.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-4414549740491769834?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/4414549740491769834/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=4414549740491769834&amp;isPopup=true' title='25 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4414549740491769834'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4414549740491769834'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_04_01_archive.html#4414549740491769834' title='عید نامه'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>25</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-2576867139308144497</id><published>2007-03-26T19:45:00.000+10:00</published><updated>2007-03-26T20:02:05.638+10:00</updated><title type='text'>شعر سپید</title><content type='html'>آه ای پائیز زیبا و دل انگیز&lt;br /&gt;ای انگیزه من برای افسرده شدن&lt;br /&gt;ای همه بدبختی هایم را تو &lt;a href="http://aplacetolivein.blogspot.com/2007/03/blog-post_19.html"&gt;بهانه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;مگر نمی دانی که جهانی نگران گلوبال وارمینگ&lt;br /&gt;چشم به راه &lt;a href="http://earthhour.smh.com.au/"&gt;ساعت زمین&lt;/a&gt; است&lt;br /&gt;ومن رجیستر شده در این سایت&lt;br /&gt;منتظرم تا &lt;a href="http://earthhour.smh.com.au/index.php?option=com_content&amp;task=view&amp;amp;id=21&amp;Itemid=63&amp;amp;firstname=&amp;lastname="&gt;ماشینی &lt;/a&gt;ببرم&lt;br /&gt;و به زخم نداشته زندگی ام بزنم&lt;br /&gt;و به همین طمع&lt;br /&gt;آه هر روز، کامپیوترم را &lt;a href="http://earthhour.smh.com.au/what-to-do-everyday.html"&gt;خاموش می کنم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;من&lt;br /&gt;من تنبل&lt;br /&gt;که هیچ چراغی پشت سرم به افول نمی رفت&lt;br /&gt;اکنون هیچ کلیدی را لمس نکرده پشت سر نمی گذارم&lt;br /&gt;آه ای پائیز&lt;br /&gt;پائیز دل انگیز&lt;br /&gt;ای همه بهانه ام از تو&lt;br /&gt; گلوبال وارمینگ مرا رها نمی کند&lt;br /&gt;من که &lt;a href="http://aplacetolivein.blogspot.com/2007/03/blog-post_25.html"&gt;سیبی &lt;/a&gt;بیشتر نیستم&lt;br /&gt;از نوع دست چندم&lt;br /&gt;اما نگرانی هایم به بزرگی زمین است&lt;br /&gt;با اینکه نگرانی، شاید چندان &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/science/story/2007/03/070317_nh-climate-caution.shtml"&gt;واقعی نباشد&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;اما من نگرانم&lt;br /&gt;کاشکی موز مانده بودم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-2576867139308144497?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/2576867139308144497/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=2576867139308144497&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2576867139308144497'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2576867139308144497'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_03_01_archive.html#2576867139308144497' title='شعر سپید'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-1057563247711709810</id><published>2007-03-25T20:32:00.000+10:00</published><updated>2007-03-25T20:47:04.635+10:00</updated><title type='text'>کیفیت زندگی</title><content type='html'>شما موز هستین. یه موز درجه اول. با تمام ویژگیهای یه موز کامل و بی عیب و نقص. حالا اگه قراره سیب باشین خوب امکانش هست. سیب می شین. اما همیشه یه سیب درجه دوم باقی می مونین. هر چقدر هم که تلاش کنین به اون کیفیت موزی که بودین نخواهید رسید. ترجیح میدین موز باقی بمونین یا سیب بشین؟ اینو فکر کنم لئو بوسکالیا گفته بود توی یکی از کتابهاش.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من خیلی وقته احساس می کنم یه سیب درجه چندم شدم.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من می خوام سیب بمونم اما درجه اول. چقدر باید اینجا زندگی کنم که به همون کیفیت قبلی برسم؟ اصلن میشه یا امکانش نیست؟ راه چاره اش چیه؟ کسی میدونه؟ کممممممممممممککککککککککککککککک.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-1057563247711709810?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/1057563247711709810/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=1057563247711709810&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/1057563247711709810'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/1057563247711709810'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_03_01_archive.html#1057563247711709810' title='کیفیت زندگی'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-8811499814686960455</id><published>2007-03-19T19:38:00.000+11:00</published><updated>2007-03-19T23:28:49.880+11:00</updated><title type='text'>عید</title><content type='html'>دلم بهار می خواهد&lt;br /&gt;بهار ذهن من یک تصویر قاب گرفته است. از درخت بید مجنونی که گیسوانش بر فراز حوض نه چندان کوچک حیاط خانه بچگی  سایه افکنده است. با آن یکی باغچه کمی آنطرف تر که درخت خرمالو در آن با میوه های نارنجی رنگی که در بالاترین شاخه ها مانده اند و سهم گنجشکها از بار هر ساله خواهند شد و با اندک برفی شاید مانده در سر شاخه ها که رفته رفته آب می شوند، آرام نظاره گر جلوه گری های بید مجنون است. گلهای بنفشه که به نیت هر ساله در باغچه کاشته شده اند و زنبقهای بنفش و نارنجی رنگی که چند ماهی تا شکوفا شدنشان باقی است. نزدیک درخت خرمالو هم نردبانی است که تا سقف آسمان ما را می رساند. چقدر کوچک بودیم.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم بهار می خواهد&lt;br /&gt;و بوی نسیم معجزه وارش را&lt;br /&gt;که روح را در جسدم جان تازه ای بخشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک اتاقک در انتهای حیاط با آن بوی نم همیشگی اش پناه بچگی هامان بود. و اولین نقطه برای استقبال از عمو نوروز. گرد و غبار سالانه و تکه های به جا مانده از یک سال افزوده شده به عمر از اطاقک قبل از هر جای دیگر خانه وارسی می شد. و ما که مثل فاتحان برای گرفتن غنیمت از آن صندوقهای آهنی قرمز و آبی چه تلاشی می کردیم.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم بهار می خواهد&lt;br /&gt;و دلهره های کودکی ام از ترقه و آتش&lt;br /&gt;همیشه زردی من هم نصیب آتش بود&lt;br /&gt;و سهم من از آخرین سه شنبه سال&lt;br /&gt;رنگ آتش و شادی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خرید، خرید، خرید. فصل خرید آخر سال که بود بزرگترها نگران همیشگی مخارج و کوچکترها از همیشه خوشحال تر. لباسهای رنگی عید که به تن ما پوشانده می شد. کفش ورنی سیاه یا صورتی و گاهی هم سفید. هنوز خیلی خوب آن لباس مخمل را که در شب هزار ها رنگ به خود می گرفت یادم هست. من و خواهر کوچکتر همیشه مثل هم بودیم. گلایه ای هم نبود.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم بهار می خواهد&lt;br /&gt;و حس تعطیلی&lt;br /&gt;و شور و شوق رها گشتن از حصار مدرسه ها&lt;br /&gt;برای چندین روز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طعم آجیل، نان نخودچی تازه، ماهی قرمز تنگ بلور، اسکناس تا نخورده، سبزه، بوی بهار، سبزی پلو ماهی شب عید، بوی قرمه سبزی، بوی سبزی و تازگی، فصل آشتی و روبوسی ها پیاپی و خسته کننده، فامیلهای شب عید و فامیلهای نزدیک تر، بوی عطر مادر، کت و شلوار نوی پدر، زنگ صدای حاجی فیروز، خاطره های کم رنگ به جا مانده از قاشق زنی ها، زنگ در، اولین مهمان، بزرگ فامیل، عیدی کوچکترها.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم بهار می خواهد&lt;br /&gt;بهار خاطره هایم را&lt;br /&gt;که این هوای غریبه عجیب پائیزی است&lt;br /&gt;بهار اینجا نیست&lt;br /&gt;و عید هم حتی!&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال نو به همه مبارک باشه. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-8811499814686960455?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/8811499814686960455/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=8811499814686960455&amp;isPopup=true' title='17 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8811499814686960455'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8811499814686960455'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_03_01_archive.html#8811499814686960455' title='عید'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>17</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-8744546458865072260</id><published>2007-03-08T19:43:00.000+11:00</published><updated>2007-03-08T20:01:24.994+11:00</updated><title type='text'>هشتم مارچ</title><content type='html'>من زن ایرانی&lt;br /&gt;اهل خود ویرانی&lt;br /&gt;آینه ی دق کرده&lt;br /&gt;بس که هق هق کرده&lt;br /&gt;مثل یک کوه یخ&lt;br /&gt;می چکم در مطبخ&lt;br /&gt;از سپاه تسلیم&lt;br /&gt;روز و شب بی تقویم&lt;br /&gt;آی مردم! مردم&lt;br /&gt;باز هم سر خوردم&lt;br /&gt;مردم از مرد بد نامردم&lt;br /&gt;من به خود نه&lt;br /&gt;که به زن بد کردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز جهانی زن به همه زنهای مظلوم و ظالم ایرانی و خارجی مبارک باشه&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=2Sw3St4l-j8"&gt;اینم &lt;/a&gt;ویدئوی شعر بالا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-8744546458865072260?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/8744546458865072260/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=8744546458865072260&amp;isPopup=true' title='16 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8744546458865072260'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8744546458865072260'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_03_01_archive.html#8744546458865072260' title='هشتم مارچ'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-7713268797279358624</id><published>2007-03-07T21:47:00.000+11:00</published><updated>2007-03-07T22:17:26.217+11:00</updated><title type='text'>یادداشتهای پراکنده یک ذهن آواره</title><content type='html'>روزی حداقل هشت تا کافی سایز بزرگ میخوره. حداقل سه بارش رو با کیک موزی یا تست کشمشی همراه میکنه. تستهاش حتمن کره هم دارن. غذاش هم که همیشه از تای میخره که پلو داره. اونم تو ظرف بزرگ. ورزش هم نمیکنه. سیگار هم که راه به راه. این دیگه کیه. من اما اینهمه پول کلاس ورزش میدم که له لورده بشم. غذا هم   که یا سوشی یا سالاد سبزی یا سالاد میوه و ماست. روزی چهل دقیقه هم که پیاده روی سریع دارم یا همون سگ دو زدن در واقع. آخ اگه من زودتر بمیرم حالت رو میگیرم خدا.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسم و فامیل به اون نغزی و سادگی و کم حرفی با لهجه این اوزی ها به چه گندی کشیده شده. یه چیزی تو مایه های هومر سیمپسون پر چرب!&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تضاد یعنی اینکه آهنگ دامبولی گوش کنی و بعد موج سیاه مارش عزا از توی تلویزیون محکم بخوره توی صورتت. دامبولی فاز نمیداد فقط داریوش و ابی. حیف که دیگه اینجا نمی چسبه. ایرون خودمون چه صفایی داشت! عالم ناله!&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ذ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه رای دادن توی ایران اجباری بود چی میشد؟ اگه تو استرالیا انتخابی بود چی؟ به قول &lt;a href="http://www.radiofarda.com/"&gt;رادیو فردا&lt;/a&gt; شما چه فکر می کنید؟&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنر برتر از گوهر آمد پدید. دیگر اما نخواهد آمد چون پول همه چیز را خواهد خرید حتی &lt;a href="http://www.smh.com.au/news/travel/france-signs-deal-to-open-louvre-in-abu-dhabi/2007/03/07/1173166752773.html"&gt;موزه لوور&lt;/a&gt; را. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ی&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-7713268797279358624?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/7713268797279358624/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=7713268797279358624&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7713268797279358624'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7713268797279358624'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_03_01_archive.html#7713268797279358624' title='یادداشتهای پراکنده یک ذهن آواره'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-131291641882644253</id><published>2007-03-05T08:13:00.000+11:00</published><updated>2008-11-13T18:37:21.013+11:00</updated><title type='text'>Crazy Sydney</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://www.smh.com.au/news/national/sydneys-wild-night-out/2007/03/05/1172943283414.html"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5038180587100059842" style="margin: 0px 10px 10px 0px; float: left;" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Res2jPBeOMI/AAAAAAAAABs/X8jDLOrvbgo/s320/storm_narrowweb__300x434,0.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;پی نوشت: عکس بالا رو از روزنامه گرفتم که چون توی روزنامه اسم عکاس هست اسمش رو دیگه ننوشتم. کافیه رو عکس کلیک کنین. این عکسهای پائینی رو هم ببینین که بدونین ما دیشب از سروصدا چی کشیدیم. آنچنان سروصدایی بود که انگار یکی داره آسمون رو از دو طرف میکشه که پاره بشه. فکر کنم به فاصله هر ده ثانیه یه بار رعد و برق میزد. من که به عمرم چنین چیزی هرگز ندیده بودم اما اونهایی که اهل سیدنی هستن براشون خیلی پدیده جدیدی نبود. یه هرحال که ترسناک بود. عکسها توسط یکی از همکارهای بهرام ارسال شده که من فکر می کنم عکاسش هم خودش بوده پس به اسم خودش چاپ می کنیمش.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt; ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;Photos by Nicole T.&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RevgUPBeONI/AAAAAAAAAB0/6mrTRj3--MA/s1600-h/IMG_1106.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer;" src="http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RevgUPBeONI/AAAAAAAAAB0/6mrTRj3--MA/s320/IMG_1106.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5038367246378744018" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RevgUPBeOOI/AAAAAAAAAB8/ZOjX59KpevI/s1600-h/IMG_1124.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer;" src="http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RevgUPBeOOI/AAAAAAAAAB8/ZOjX59KpevI/s320/IMG_1124.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5038367246378744034" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RevgUfBeOPI/AAAAAAAAACE/IPNfdmGO6UA/s1600-h/IMG_1143.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer;" src="http://1.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RevgUfBeOPI/AAAAAAAAACE/IPNfdmGO6UA/s320/IMG_1143.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5038367250673711346" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RevgUfBeOQI/AAAAAAAAACM/d0LdPzftPyM/s1600-h/IMG_1145.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer;" src="http://1.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RevgUfBeOQI/AAAAAAAAACM/d0LdPzftPyM/s320/IMG_1145.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5038367250673711362" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-131291641882644253?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/131291641882644253/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=131291641882644253&amp;isPopup=true' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/131291641882644253'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/131291641882644253'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_03_01_archive.html#131291641882644253' title='Crazy Sydney'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/Res2jPBeOMI/AAAAAAAAABs/X8jDLOrvbgo/s72-c/storm_narrowweb__300x434,0.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-3715731323337737701</id><published>2007-03-04T15:50:00.000+11:00</published><updated>2007-03-04T17:36:45.288+11:00</updated><title type='text'>یکشنبه نامه</title><content type='html'>اول از همه یه تشکر کنم از &lt;a href="http://sharghtarin.blogspot.com/"&gt;حمید&lt;/a&gt; و دنا که با اونهمه گرفتاری که خودشون دارن زنگ زدن و سوال کردن. خیلی ممنونم ازتون. مخصوصن دنا که می دونم سرش خیلی شلوغه. به غیر از این دو نفر، هیچ کس به این درخواست اطلاعیه ما جواب نداد. اصلن کسی نپرسید چی می خوام بگم. همین که گفته بودم اسپانسر مثل اینکه اسم دیو آورده بودم کسی از ترسش حتی کامنت مربوط هم نذاشته. واقعن دم همتون گرم. من که با اینهمه علاقه و استقبال نمی دونم چی کار باید بکنم. خیلی برام جالب بود.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt; ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه جا تو وبلاگ کسی بود فکر کنم که یه نفر کامنت نوشته بود صد چینی در اطاقی بگنجند و دو ایرانی در مملکتی نگنجند یه همچین چیزی. آیا ایرانی ها توی غربت از هم می ترسن. سوال من بوده همیشه. اون اوایل که تازه اومده بودیم و تا ایرونی ها رو میدیم حرفشون رو قطع میکردن که بقیه قیافه های خاور میانه ای نفهمن ایرونی هستن. بیچاره ملت. آره خوب حق دارن. خیلی با خودمون رو راست باشیم می ترسیم. علتش هم ذات و جنس و ژن و این چیزهانیست. علتش اینه که همه تو کار همدیگه فضولی کردن در نتیجه همه فضول بار اومدیم. منظورم از همه همون جامعه مریضیه که توش بزرگ شدیم. از مدرسه بگیر تا توی شهر بازی و دانشگاه و تلویزیون با اون برنامه های مسخره اش. به اسم امر به معروف و نهی منکر هر کسی مختاره تو کار بغل دستیش کنجکاوی کنه هیچ، راه کار هم بده. و چون خودمون هم فضول کار بقیه هستیم یا احتمالن دور و بری های نزدیکمون هستن، می ترسیم که بقیه هم فضول کار ما باشن.  بیشتر از اونکه تلاش کنیم که زندگی خودمون بهتر شه تا کسی از خودش تعریف میکنه میگیم از کجا میاره؟ اگه کسی انتقاد کنه به جای اینکه به حرفش فکر کنیم فوری می خوایم بزنیم تو دهنش که خودت مگه خیلی خوبی؟ اینجوریاست خلاصه. خودم رو عرض می کنم. چشم از خودم هم شروع می کنم. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی بعضی از آدمها باحالن به خدا. دنیای واقعی اونقدر خبرهای عجیب غریب بوده که من واقعن موندم مردم کجان ما کجا. خدا به همه بنده های رویاپرداز کمک کنه که به رویاهاشون برسن. من تنها کاری که می تونم بکنم اینه که به حرفهاشون نخندم. واقعیت توی ذهن من خیلی به دودوتا چهار تا شبیهه. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عجبا! مامانتون بهتون نگفته &lt;a href="http://www.iranhotlinks.com/sec/ihl/VisitLink.php?key=3920"&gt;جوک بی تربیتی&lt;/a&gt; رو نباید توی جمع غریبه تعریف کنین؟&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبکه اس بی اس سه شنبه شب یه مستند پخش کرد راجع به اینکه آیا اسرائیل ایران رو بمباران خواهد کرد؟ خوب البته که اسرائیل گفت ما می تونیم و لازم باشه این کار رو می کنیم و خیلی چیزهای دیگه. قیافه من پای جعبه جادویی دیدنی بود. و کامنت کوشا شنیدنی که وای ایران؟ بامب؟ باید به گرنپا و گرنما بگیم که بیان اینجا. و من که باید دروغکی یه چیزی بگم که خیلی اون برنامه رو جدی نگیره. و بعدش فکر کنم که به چند تا گرنپا و گرنما باید بگیم که بیان. چند نفرشون میان؟ تکلیف بقیه چی میشه؟ خاله و عمه ها و دائی ها و عمو ها و کازین هایی که موندن رو چی کار کنیم؟ خونه ها شون و اسباب خونه هاشون چی؟ تکلیف گلوبال وارمینگ چی میشه؟ مدیر شبکه اس بی اس حتمن ایرانی نیست یا یه بچه ایرانی توی فامیلشون نیست که اون مستند رو با چشمهای گرد نگاه کنه و بترسه. مستند سازه که صد در صد نبوده. اما تو اون مستند ایرانی هم بود. اونها چی؟ هیچ کس به فکر بچه ها نیست. چه اون بچه هایی که اونجا هستن و چه اون بچه هایی که اینجان. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ه&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-3715731323337737701?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/3715731323337737701/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=3715731323337737701&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/3715731323337737701'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/3715731323337737701'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_03_01_archive.html#3715731323337737701' title='یکشنبه نامه'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-7645456617736991416</id><published>2007-02-24T21:22:00.000+11:00</published><updated>2007-02-24T21:32:13.385+11:00</updated><title type='text'>اطلاعیه</title><content type='html'>ایرانی های محترم علاقمند به تاریخ و فرهنگ و هنر و تمدن ایرانی &lt;span style="color: rgb(255, 102, 102);"&gt;مقیم سیدنی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خواهشمند است در راستای یک حرکت فرهنگی مرتبط با ایران در صورتی که تمایل دارید تا به عنوان اسپانسر مالی در این حرکت شرکت نمائید با من تماس بگیرین. برگزار کننده و بانی این حرکت فرهنگی از &lt;a href="http://www.ketabkhaneyegooya.blogspot.com/"&gt;دوستای خوب&lt;/a&gt; من هستن که احتیاجی به معرفی ندارند و به من افتخار دادن و از من خواستن که دوستای خوبم رو تشویق کنم که در این کار شرکت کنند. اشخاص حقوقی با لوگوی خودشون در پوسترها و سمینارهای مرتبط معرفی خواهند شد و اشخاص حقیقی هم به صورت گروهی در این کار شرکت خواهند کرد. برای کسب اطلاعات بیشتر ایمیل بزنین تا اطلاعات کامل در اختیارتون قرار بگیره.&lt;br /&gt;متشکرم&lt;br /&gt;aplacetolivein@gmail.com&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-7645456617736991416?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/7645456617736991416/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=7645456617736991416&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7645456617736991416'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/7645456617736991416'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_02_01_archive.html#7645456617736991416' title='اطلاعیه'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-6205757214879481562</id><published>2007-02-21T22:59:00.000+11:00</published><updated>2007-02-22T00:08:42.683+11:00</updated><title type='text'>من، خودم و هما</title><content type='html'>می خوام از خودم بنویسم. همین اولش بگم که بعدش کسی کامنت نصیحت برام نذاره. راستش دیگه نمی خواستم اینجا بنویسم. به چند دلیل که هیچ کدومش رو اینجا نمی نویسم. اما نوشتن و خونده شدن رو دوست دارم. پس باداباد.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رئیس برونو در سه شماره سوت شد. دیگه رئیس من نیست. بعد از اونهمه رژه ای که روی اعصابم رفت چون رژه هاش خیلی پر سروصدا و واضح بود توجه بقیه رو هم جلب کرده بود و در نتیجه کاری رو که من نتونستم درست و حسابی از پسش بر بیام و همچین که شیطونه میگفت محکم بزنم فک و مغز و همه چیش با هم اساسی پیاده شه خیلی محترمانه توسط رئیس بزرگه انجام شده و خوشبختانه دیگه برونو رئیس من نیست شایدم من دیگه کارمند اون نیستم. این وسط یه رئیس کم شد که خوب خودش در طی یک ماه خبر خوشایند و مسرت بخشیه. من همینجا این موفقیت بزرگ رو به خودم تبریک عرض می کنم و برای خودم طول عمر همراه با عزت و سربلندی در کنار  خانواده آرزو می کنم.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگه اینکه من بعضی وقتها فکر میکنم چرا ما یعنی من و اونهایی که به من نزدیک هستن و میبینمشون ( از اولش گفته بودم میخوام هی منم منم کنم الانم دیر نشده اگه حالت تهوع گرفتین دستشویی خارج از وبلاگه بعدن شرمنده نشین) بدون اینکه واقعن بدونیم نتیجه چی میشه خودمون حرف و فکر و کارمون رو سانسور میکنیم. چند وقت پیش داشتم تو اینترنت دنبال یه &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Social_anxiety"&gt;مرضی &lt;/a&gt;که فکر می کردم دارم میگیرم می گشتم. یه جا که نمی دونم کجاست نوشته بود که فرق آدمهای عادی با اونهایی که از جامعه و اینکه بقیه مردم راجع بهشون چی فکر می کنن اینه که گروه اول اصلن اهمیت نمی دن که بقیه راجع بهشون چه نظری دارن و کار خودشون رو می کنن اما گروه دوم تصویر خودشون توی نظر مردم براشون مهمه. راست میگه. ترس از قضاوت شدن و رد شدن و مسخره شدن و خیلی چیزهای دیگه باعث میشه که من خیلی وقتها حتی با خودم و فکر خودم هم بجنگم. در صورتی که هیچ اتفاقی هم ممکنه نیفته اگه من حرفم رو بزنم یا درخواستم رو بگم. البته من اینجوری نبودم تحت تاثیر تعالیم یه آدم خیلی ناجور که چند سال از بهترین سالهای عمرم رو باهاش کار کردم اینطوری شدم و خوب به اقتضای شرایط سن و زندگی و عدم توجه به خودم و تغییر محیط زندگی هم هی داشتم بدتر میشدم. اما خوشبختانه فهمیدم که مرگم چیه. حداقلش اینه که سعی خودم رو میکنم و فرصتی که هنوز رد یا تائید نشده رو از خودم نمیگیرم. نمی کشنم که فوقش میگن نه! خوب چه اشکالی داره من که کامل نیستم که هستم؟ همه چی رو هم که نمی دونم. فوقش آدم سوال میکنه دیگه از چی میترسی بابا جان.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بچه آدم که بزرگ میشه و دیگه نمیشه همه چی رو ازش قایم کرد هر کاری هم که بکنی بالاخره نوار بهداشتی رو توی دست آدم می بینه و مچ آدمو میگیره. چه کاریه خوب بالاخره که میفهمه چیه. از همون پنج سالگی بفهمه که هم من دیگه موش و گربه بازی نباید در بیارم. هم اینکه دیگه اونقدر دیگه توی ذهنش کنجکاو نشه. در سه جمله کوتاه بدون هرهر و کرکر و خیلی جدی تا حدی که خیالش راحت بشه که فقط یه چند روزی در هر ماه همه خانمها اینجورین مساله رو توضیح دادم رفت پی کارش. فقط کلمه خون یه کم اشک آور بود براش و ترسناک اما وقتی مطمئن شد که هفته بعدش خبری از بلاد نیست دیگه راجع به اونم حساس نیست. خلاص. امروز که مرندا از توی کیف مامانش تامپون درآورد و گفت مامان این چیه، مامانش هول کرد و گفت نباید به کیف من دست بزنی. از من پرسید تو اینجور موقع ها چی کار می کنی.  گفتم راستش رو میگم. بالاخره که می فهمه از من بشنوه به نظرم بهتره. گفت آره منم باید همین کار رو بکنم. گفته بودم نخونین ها. ممکنه بدتر هم بشه. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;من ترجیح میدم به عنوان یه آدم ایرانی که همه بهش گیر بدن و ازش سوالهای مسخره راجع به ایران بپرسن شناخته بشم تا اینکه با سرعت نور بخوام استرالیایی بشم. ترجیح میدم اولش تاریخ نداشته و جغرافیای استرالیا رو یاد بگیرم تا اسم همه مشروبها و پابهاش رو. ترجیح میدم یه آدم بورینگ باشم تا یه ملغمه ای که مغلوم نیست میخواد چی رو به کی ثابت کنه. همین. امروز حالم خوب نیست. بیخیال شین بقیه اینجا رو نخونین.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;تا حالا خانمهایی رو دیدین که با آقاها بیشتر راحت باشن؟ حرفهای زنونه به نظرشون حوصله سر بر باشه؟ بچه ها به نظروشن خیلی گریه ئو بیان؟ زنها به نظرشون خیلی بیچاره باشن؟ ندیدین؟ یکیش من. خود من اینجوری بودم. قبل اینکه بچه دار بشم. اما نات انی مور به قول این فرنگیا. خیلی وقته که به نظرم هر زنی مجموعه ای از چند تا آدمه مجزاست. یکیش مادره. یکیش خانم خونه است. یکی اش یه آدم موفق توی بیرون خونه. یکیش داره فکر میکنه چه جوری زندگیش رو بهتر کنه. یکیش.... ما زنها خیلی قدرت داریم. آقایون بهشون بر نخوره. اما عممممممممممری بتونین همزمان چند جا باهم باشین و با هم کار کنین و فکرتون یه طور غیر متمرکز بتونه کار کنه. ما می تونیم. هم توی جلسه باشیم هم فکر شام شب باشیم. هم سر کار باشیم هم به فکر مدرسه بچه باشیم. سه تا هورا به افتخار تمام زنهای سوپروومن از جمله مامان خودم، خواهرهام، خودم و بقیه.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; استرچ مارکهای حاملگی رو من بهش میگم هپی مامز مارک. برای اینکه بچه ام از اینکه من به خاطر اون اینجوری شدم احساس گناه نکنه. همونطور که من احساس گناه میکردم. این خطها نشونه مامانهای خوشحاله. نه چیز دیگه. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی مدرسه بچه ما زوری باید یه دین داشته باشه و دین ما هم جزو دینهای انتخابی نبود. به پیشنهاد خانم معلم یه ترم کاتولیک میشیم یه ترم پروتستان ترم دیگه یهودی ترم بعدش هم خدا بزرگه. با پیامبرهای محترم شوخیمون گرفته فقط خدا کنه جنبه اش رو داشته باشن.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ی&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;یه خواننده محترم با دین زرتشتی اگه اینجا رو می خونه خواهشن بگه جریان این روز بیست و نه بهمن چیه. من هر چی راجع بهش می خونم می بینم که روز زنه. چیزی راجع به روز عشق نیافتم. یه توضیح بدین ببینیم این ملت خودشیفته فراهانی چرا اینقدر برای من آف میذارن که من ولنتاین رو ترجیح ندم و سپندارمد رو جشن بگیرم. اجرتون با ایزد. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;هنوز که دارین اینجا رو می خونین که. کارو زندگی ندارین مگه؟ &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ذ&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;شب به خیر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-6205757214879481562?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/6205757214879481562/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=6205757214879481562&amp;isPopup=true' title='15 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/6205757214879481562'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/6205757214879481562'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_02_01_archive.html#6205757214879481562' title='من، خودم و هما'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-4337246578344966442</id><published>2007-02-11T19:28:00.000+11:00</published><updated>2007-02-11T20:35:29.037+11:00</updated><title type='text'>Hell No!</title><content type='html'>من اینجا یه آدم نایس هستم که هیچ جوری ایراد نمی شه بهم گرفت! زندگیم حرف نداره. کارم ردیفه. همه چی اوکی. زعفرانیه خارج می شینیم و کلن جزو آدمهای بی درد و مرض اعصاب خورد کن روزگارم. اما نچ اینجوریا نیست. یعنی ممکنه باشه ها اما اینجا فقط قسمتهای خوبش نوشته میشه. همه کامنت ها هم که تعریف و تمجیده کسی هم که جرات کنه و یه کم تند بنویسه یا ممکنه له بشه یا پابلیش نشه. خوب اینش البته ایراد از منه شاید. شاید هم از وبلاگ که لحن نداره و نمیشه فهمید کی چی میگه و همیشه به قول &lt;a href="http://nikat.blogspot.com/2007/02/blog-post_07.html"&gt;نیکات&lt;/a&gt; بالاخره به یکی بر میخوره. اما در کل اینجوری نیست. من اینجا فقط از اتفاقات خوشایند و یا صورتی نمی خوام بنویسم. می خوام خیلی چیزها رو بنویسم اما نمیشه. به هزار دلیل یکی اش اینه که همه که نباید از زندگی آدم سر در بیارن که. دوست و دشمن اینجا رو می خونن خوب من دوست ندارم خیلی چیزها لو بره. اما اون چیزهایی که میشه یا دوست دارم رو می نویسم. خیلی هاش بر میگرده به وجدان خودخواه من. خیلی هاش بر میگرده به ظرفیت دشمنان! خیلی هاش هم برنمیگرده اصلن به جایی همینجوری بدون فکر می نویسم. مثل الان. مثلن اینکه امروز داشتم با خودم فکر می کردم دنیایی که برای &lt;a href="http://www.annanicole.com/"&gt;انه نیکول&lt;/a&gt; که اصلن معلوم نیست بابای بچه اش &lt;a href="http://news.ninemsn.com.au/article.aspx?id=226739"&gt;کدوم &lt;/a&gt;یکی از اون سه یا چهار تا مرد هست، اینقدر سرو صدا میکنه چرا برای بقیه آدمهای دنیا یا بقیه بچه های دنیا درگیر نمیشه؟ یعنی واقعن درگیری همه مردم دنیا زندگی و مرگ یه هنرپیشه مجله پلی بویه؟ بگذریم.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من به یه نتیجه جالب در مورد خودم رسیدم. اکثر وقتهایی که عصبانی یا ناراحت میشم علتش به خود اون لحظه بر نمیگرده. یعنی یه اتفاقی میفته یکی یه حرفی میزنه یا بی موقع تلفن زنگ میزنه یا مثلن یکی یه درخواستی می کنه که من به دلیل اینکه با خودم راحت نیستم انجام میدم یا حرف رو می خورم و جواب نمی دم یا طولانی مدت پای تلفن حبس می شم و آخرش یه جای دیگه قاط میزنم. اما جدیدن دیگه اینطوری نیست و نخواهد بود، چون در جا انرژی منفی به روش جدید خنثی میشه و خیلی مودبانه نه میگم. به همین راحتی. تنها سختی اش اینه که هنوز عادت ندارم و اولش حواسم ممکنه نباشه که کی باید نه بگم. یه کم طول میکشه اما عادت می کنم. خوشبختانه اینجا هم مثل ایران کسی به این مسائل به چشم بی ادبی نگاه نمی کنه و در کل کسی با کسی رودرباستی نداره.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دارم قوائد و قوانین مربوط به بازی کریکت رو یاد میگیرم که بفهمم چی چیه این بازی جذابه. بیشتر وقتها هم بازی رو با بهرام میشینیم و تماشا می کنیم و داره برامون قابل فهم میشه. به نظرم بازی بدی نیست. فکر کنم اختراع پادشاههای انگلیسی بوده چون خیلی مدل شاهزاده ایه و خیلی مدل انگلیسی.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;رئیس برونو که خاطرتون هست؟ روز جمعه بدجوری روی اعصابم رژه رفت با سوالهای مسخره راجع به ایران. فکر کن مثلن از آدم بپرسن توی ایران مردم کفش می پوشن یا دمپایی! به عقلش رجوع نمی کنه که هر کسی ممکنه هر چیزی بپوشه به موقعیت و آدمش بستگی داره. اینها رو باید از من بشنوه. یا مثلن براش عجیب باشه که توی ایران که وسط میدل ایسته برف هم میاد! بعد اونوقت بهش که میگم استرالیا با اون صحرای به این گندگی برف هم داره برات عجیب نیست میگه آره خوب اما میدل ایست فرق داره. این آدم به نظرم هیچ تصوری از هیچ کشوری نداره. اونم در این حد اعصاب خورد کن. آخر سر وقتی ازم پرسید که مردم ایران ولنتاین رو جشن میگیرن یا نه. دیگه لجم در اومد. حالا خوبه تو استرالیا اونقدر مردم فکر ولنتاین نیستن. تو ایران ما بیشتر ولنتاین میشندیدم تا اینجا. خیلی تند بهش گفتم آره جشن میگیرن. خیلی دوست داری راجع به ایران بدونی و اینکه مردم چی کار می کنن توی اینترنت سرچ کن یا تحقیق کن. ایران هم مثل بقیه کشورهای دنیاست و مردم همون جور زندگی می کنن که بقیه آدمهای دنیا. تا آخر روز که به خیر گذشت. ببینیم تاثیر حرفم تا کی باقی می مونه. با بچه ها که شوخی میکردیم می گفتن این دفعه که مزخرف پرسید بهش بگو چرا ایتالیایی ها توی بازی به خواهر زیدان فحش دادن؟ یا مثلن دقیقن مافیا چیه؟ آیا همه مردم ایتالیا پدر خوانده دارن؟ آیا همه مردم ایتالیا بوت می پوشن چون کشورشون شبیه چکمه است؟ خلاصه کلی خندیدیم.  اما قرار نیست اینجا مردم رو بسته بندی کنیم. این بنده خدا هم یکیه مثل همه آدمهایی که در اثر یه سری عوامل از جمله مملکت داری قشنگ قشنگ کشور عزیزمون و تبلیغات از اونها قشنگ تر بقیه ملتهای دنیا اینجوری فکر میکنه که ایران یه مملکت درب داغون با آدمها گشنه پابرهنه بی سواده که هیچ چیزی از زندگی نمی دونن. وقتی جلوه بیرونی مملکت ما رئیس جمهوری باشه که فقط تهدید می کنه، ما ها ناخواسته میشیم سفیرهای بی جیره و مواجبی که باید صد برابر یه آدم نرمال خوب باشیم که شاید یه درصد خیلی کمی از تصور بقیه مردم دنیا نسبت به جایی که ازش اومدیم بهتر بشه. من با دفاع از کشورم مشکلی ندارم. اما کاشکی یه کم در مورد ایران خبرهای خوب هم می شنیدیم اونقدر که خبر بد هست.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-4337246578344966442?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/4337246578344966442/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=4337246578344966442&amp;isPopup=true' title='29 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4337246578344966442'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4337246578344966442'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_02_01_archive.html#4337246578344966442' title='Hell No!'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>29</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-5347086232042064487</id><published>2007-02-04T18:25:00.000+11:00</published><updated>2007-02-04T18:43:30.385+11:00</updated><title type='text'>Off</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: left;"&gt;e :&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;عمراً اينارو بدوني....... 1- توماس اديسون از تاريکي وحشت داشت 2- صداي اردک اکو ندارد 3- چشمهاي شتر مرغ از مغزش بزرگتر است 4- مورچه ها نمي خوابند 5- الفباي مردم هاوايي 12 حرف دارد 6- کد کشور روسيه 007 است 7- اگر سر سوسک را قطع کنند براي چند هفته زنده مي مينند 8- ارتفاع برج ايفل در سرما و گرما بر اثر انقباض و انبساط 16 سانتي متر تغيير ميکند 9- آدامس توسط يک فرمانده جنگي اختراع شد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;e :&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب میشود...چگونه سایه سیاه و سرکشم اسیر دست آفتاب می شود...نگاه کن تمام آسمان من...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;l :&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;salam homa khoobi?&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;che khabara?&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;e:&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  كهنه فروش داد ميزنه : چراغ شکسته ميخريم ... کفشاي پاره ميخريم ... اسباب کهنه ميخريم ... بي اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري ؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;S :&lt;br /&gt;salam bache kojae&lt;br /&gt;radifi?&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;e :&lt;br /&gt;torke be zanesh mige age bachamon pesar bood esme babaye mano mizarim rosh age dokhtar bood esme babaye to ro!!!!:-&amp;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;e :&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خياروهلو و سيب جلوي شماست. بين اين 3 ميوه کدام را انتخاب مي کنيد؟ (تمرکز کنيد و جواب را در ذهن خود نگه داريد. حال ويژگيهاي شخصيّت خود را مطابق جوابتان در بايين صفحه بيابيد.) . . .&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;جواب: اگر هلو را انتخاب کرديد مشخص مي شود شما فردي هستيد که هلو دوست دارد! اگر سيب را انتخاب کرديد مشخص مي شود شما فردي هستيد که سيب دوست دارد! اگر خيار را انتخاب کرديد مشخص مي شود شما فردي هستيد که خيار دوست دارد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;E :&lt;br /&gt;To love is to suffer. To avoid suffering, one must not love. But then, one suffers from not loving. Therefore, to love is to suffer; not to love is to suffer; to suffer is to suffer. To be happy is to love. To be happy, then, is to suffer, but suffering makes one unhappy. Therefore, to be happy, one must love or love to suffer or suffer from too much happiness. Love and Death, Woody Allen~&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-5347086232042064487?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/5347086232042064487/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=5347086232042064487&amp;isPopup=true' title='19 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5347086232042064487'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/5347086232042064487'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_02_01_archive.html#5347086232042064487' title='Off'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>19</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-1666925602706230614</id><published>2007-02-01T21:17:00.000+11:00</published><updated>2007-02-01T21:58:20.860+11:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>گیجم و نمی تونم علت این گیجی رو پیدا کنم. همه اش توی این فکرم که الان باید یه کاری میکردم که نمی دونم هم چیه. پسره دو روزه میره مدرسه و من عصری پیاده از سر کار میام از مدرسه برش میدارم و با هم پیاده میریم خونه. باید خیلی خوشحال باشم اما گیجم. اونم بدتر از من گیج میزنه. قیافه اش رو دیروز هیچ جوری نمی تونم توصیف کنم. به بهرام میگم چرا اینجوری شده؟ ترسیده؟ میگه بقیه شون رو نگاه کن قیافه همشون اینطوریه. می بینم. راست میگه. بیست تا جوجه یه قد همه شون با لباس زرد و شلوار سبز با اون کلاههای لبه دار و کیفی که اندازه هیکل خودشونه. هیچ کسی شبیه بغل دستی اش نیست اما همه شون منو یاد کوشا میندازن. پس من چرا گیجم؟&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;امروز از ساعت هشت صبح تا ساعت ده صبح هر جمله که می خواستم بنویسم ده دقیقه باید روش فکر میکردم. تمرکز به درک. مغزم اصلن خواب رفته بود.  دوباره اون جنون فصلی اومده سراغم. همه اش به تو که رفتی فکر میکنم. چرا دیگه به خوابم نمیای؟ آره من همه اش مواظبتم همه اش توی فکرمنی. هر چی میشه یاد تو می اقتم. یاد تو و اون تک جمله های نادری که به ندرت ازت می شنیدم اما هیچ وقت از یادم نمیره. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;توی راه برگشت مدرسه وقتی که ساکت با کوشا راه میریم یاد تو و سکوتت می افتم. می شکنمش. نمی خوام خاطره هام شریک پیدا کنه. سر حرف رو باز میکنم. زود رفتی. خیلی نامردیه. من گول خوردم. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;گیجم. باید بهم بگی چی کار کنم. یکی از اون جمله های کوتاه و مختصر مفیدت الان خیلی به درد می خوره. همونها که خودم رو میزدم به اون راه که نشنیدم. تو هم دیگه تکرار نمی کردی چون میدونستی که شنیدم و فهمیدم و همیشه یادم می مونه. میدونی من خیلی چیزهارو ازت به ارث بردم. خیلی به هم شبیهیم. اگه خودت اینو بهم می گفتی حتمن از غصه دق میکردم اما الان یه جورایی به خودم یا شایدم بهتره بگم به تو افتخار می کنم. گیجی ام اما ارثی نیست. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;توی غار تنهایی رفتن گیجی میاره. آدم حتمن نباید توی یه جزیره تک و تنها بیفته که تنها باشه. وقتی نخوام خاطره هام رو، فکرهام رو و خلوت تنهاییم رو با کسی شریک کنم احساس تنهایی می کنم. وقتی یاد خونه بچگی ها می افتم که دیگه هیچ چیزیش شبیه الان نیست، دیگه هیچ کسی شبیه اون موقع اش نیست، دیگه هیچی سر جاش نیست، احساس تنهایی می کنم. کاشکی همه چی یه جور دیگه بود. تو یه جور دیگه بودی. من یه جور دیگه بودم. کاشکی تک جمله ای نبودی. کاشکی من مثل تو نبودم. نمی دونم چرا اینقدر گیجم این چند وقته. اما میدونم اگه بودی بهم چی می گفتی. راجع به تک تک آدمهایی که ازشون حرفی بزنم، حتی می تونم جمله هایی رو که میگی بشنوم. بعضی وقتها اونقدر واضحه که وقتی به بهرام هم میگم مطمئن میشه که جمله از خودته. خیلی به من نزدیکی می دونم. اما حیف، حتی اونقدر نموندی که ...&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;درختهای خیابون ولیعصر یادته؟ همای پنج ساله روی دوشت چی بهش گفتی؟ حتی به اون روز هم نرسیدی. که پیر بشی. که من تو رو با عصا بخوام ببرم اینور و اونور. حتی به اون روز هم نرسیدم. بچه داشتن و بچه بزرگ کردن خیلی سخته. من حتی عصای پیریت هم نشدم. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دیوونه شدم. موهام رو دیگه دوست ندارم رنگ کنم. می دونی حتی ریمل هم که به مژه هام میزنم یاد یکی دیگه از اون تک جمله ایهات میفتم. بیشتر وقتها موهام پشت گوشمه. تو میگفتی اینجوری بیشتر بهم میاد. میگفتی اینجوری بیشتر شبیه مامان میشم. دوست نداشتم. اما الان دوست دارم. همه جا هستی. فکر میکردم خیلی کمرنگ بودی اما اینجوری نبود. من بی معرفت بودم. با اینکه تو منو با معرفت میدیدی. کوشا داره بزرگتر میشه و من فکر می کنم مامان خوب بودن خیلی کار سختیه. اما بابای به یاد موندنی بودن خیلی سخت تره. تو بابای به یاد موندنی ای بودی. هستی برای همیشه. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-1666925602706230614?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/1666925602706230614/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=1666925602706230614&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/1666925602706230614'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/1666925602706230614'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_02_01_archive.html#1666925602706230614' title=''/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-2931186037381709384</id><published>2007-01-30T22:50:00.000+11:00</published><updated>2007-01-30T23:23:54.993+11:00</updated><title type='text'>ایران توی نقشه زیر پونزه</title><content type='html'>رئیس اولی همون برونو ایتالیانو: خوب من با رئیس بزرگتر صحبت کردم و چون تو درحال حاضر اون کار رو تموم کردی و کار دیگه ای توی دستت نداری، قراره به من کمک کنی.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;و&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من: خوب من باید چی کار کنم؟&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;رئیس اولی: این ریکوآیرمنت رو دوره کن، ایرادهاش رو بگیر کامنت بذار اصلاحش کن منم همزمان همین کار رو می کنم بعد با هم مرور می کنیم.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من یه کم متعجب از اینکه دو تا مون همزمان چرا باید یه کار رو انجام بدیم بهش میگم: پس من آخرین تغییرات تو رو پرینت میگیرم و روی کاغذ این کار رو می کنم بعد با تغییرات جدید تو مقایسه اش می کنیم. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ک&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;رئیس اولی: اوکی پس شروع می کنیم. بعدش میره برای خودش قهوه بخره.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تا از در میره بیرون رئیس بزرگه میاد پیشم. میگه: من این کار رو به برونو دادم. اگه دیدی داره کار رو میریزه سرت قبول نکن. از برنامه خیلی عقبه و از من خواست که تو رو بهش برای کمک بدم. باید خودش کار رو تموم کنه نه تو. اگه دیدی کار رو داره میندازه گردنت به من بگو.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من یه کم جا خوردم اما بهش گفتم: تا حالا که این کار رو نکرده. از من کمک خواسته که ریویو کنم که کار سختی هم نیست. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;رئیس بزرگه دوباره تاکید می کنه که زیر باز تنبلیهای برونو نرم به هر حال! اینم فهمیده من خوب خریم ظاهرن!&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یک ساعت بعد. من و رئیس اولی داریم مستندات رو با هم دوره می کنیم. رئیس اولی: این رئیس بزرگه خیلی کمال گراست. هیچ وقت راضی نمیشه. این داکیومنت هیچ وقت تموم نمیشه. همه اش میخواد نظر بی خودی بده. قبول داری؟&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;عجب گیری افتادیمها. در حالی که دقیقن نمی دونم باید چی بگم: راستش نه خیلی. من تا حالا فکر نکردم که حرف غیر منطقی زده باشه. مستندات باید کامل باشه جوری که هر کی از راه برسه بفهمه جریان چیه.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;رئیس اولی: نه! امروزه خیلی از شرکتها همه چی رو با هم توی یه داکیومنت می نویسن و کسی حوصله کاغذ بازی نداره.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;واقعن؟ جل الخالق! من متعجب یاد بانک چینی می افتم که چه دهنی از من و بقیه سرویس کردن که داکیومنتهاشون کامل باشه هنوزم حرف رئیس اولی رو قبول نکردم اما دیگه ادامه نمی دم که بی خیال شه. والا چه عرض کنم.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از اینکه یه چند باری داکیومنت رو با هم مرور کردیم و باز هم یه چند باری غر زد که چرا اصلن باید داکیومنت بنویسه و چرا اصلن باید عوضش کنه و همین جور یه بند غر زد  دوباره گیر داد به ایران. هما راک فلر می شناسی؟&lt;br /&gt;من: نه خیلی. فقط می دونم خیلی پولدار بوده و به آدمهای خیلی پولدار هم اصطلاحن میگن.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;برونو: ئئئئئئئئئئئئئئه! چه جالب شما توی ایران هم راجع بهش شنیدین!&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من یه کم نگاش می کنم یه نگاهی به همکارم می کنم و می خندم و میگم آره آخه ایران هم روی کره زمینه.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;باز دوباره نمی دونم چی میشه میگه هما تو ایران مهد کودک دارین؟&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ای خدا این یارو از کره مریخ اومده. من میگم داریم من اونجا کار تمام وقت میکرده پسرم هم تمام وقت مهد میرفت.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;میگه: ئه مگه توی ایران زنها کار می تونن بکنن؟&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آره بابا درس هم می تونیم بخونیم و می خندم. فقط باید حجاب داشته باشیم.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;میگه برقع؟&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;میگم نه بابا حجاب یعنی پوشیده باید باشیم.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;میگه یعنی با لباسی که الان پوشیدی میشه رفت خیابون؟&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;میگم نه. با دامن و آستین کوتاه و بی روسری نمیشه. این حجاب نیست. از دست خودم و این کنه خنگ و ایران و همه چی خسته شدم و رفتم تو آشپزخونه بی خیال شه. بلکه ما هم بدبختی هامون یادمون بره.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;موقع خداحافظی آخر وقت همکارم که بیشتر مواقع شاهد سوالهای احمقانه این رئیس محترم هست اومده میگه هما ما اینجا پروتکل شرایط کاری بهمون اجازه نمیده با سوالهای بی ربط کسی رو اذیت کنیم. اگه حرفها و سوالهای برونو اذیتت می کنه بهش بگو یا به من بگو که باهاش حرف بزنم که بس کنه. بالاخره یکی فهمید من چی می کشم. با لبخند بهش می گم خیلی ازت ممنونم. نگران نباش توی این یه سال من یادگرفتم که آدمها راجع به شرایط ایرانیها خیلی کنجکاوی کنن و فکر می کنم که می تونم خودم کنترلش کنم اما اگه نتونستم حتمن بهت می گم. بعد اونهمه رژه روی اعصابم یه کم حالم از این همکار با فهم و شعور انگلیسی ام سر جاش میاد و میرم خونه.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;رم&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-2931186037381709384?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/2931186037381709384/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=2931186037381709384&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2931186037381709384'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/2931186037381709384'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_01_01_archive.html#2931186037381709384' title='ایران توی نقشه زیر پونزه'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-167520149889362916</id><published>2007-01-28T13:19:00.000+11:00</published><updated>2007-01-28T13:57:30.681+11:00</updated><title type='text'>وطن</title><content type='html'>بعد از یه روز پر از ورجه وورجه با یه اکیپ آدم باحال ایرونی شام چی می چسبه؟ &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ئ&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;معلومه باقالی پلو. نه! کباب کوبیده. نه! قورمه سبزی شایدم جوجه کباب. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;کجا بریم حالا؟&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اون رستوران ایرانیه که اون دفعه ای رفتیم.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من میگم نه بابا اون جا جاش خوب نیست که. اون مرده هم یه دفعه با من بد حرف زد نریم اونجا بهتره ها. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یکی دیگه میگه نه بابا پشت رستوران تخت زده قلیون آورده باحاله بریم. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یکی دیگه میگه اون یکی آقایی که خیلی به آدم در ظاهر عزت و احترام میذاره خودم دیدم داشت ادامون رو در میاورد نریم اونجا.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اما چون غذاش خوبه تصمیم میشه همونجا و میریم. که کاشکی نمی رفتیم. خانم مسئول گرفتن سفارش یه سری پشت چشم نازک کردند که چون گروهمون هنوز کامل نشده و هنوز نصفمون نرسیده بودیم اونجا و خیلی طول میکشه سفارش بدیم و ایش و تیش و چقدر ایشون آخه باید بیان و برن که ببینن چند نفرمون اومدن چند تا مون نیومدن بالاخره موفق میشه نصف گروه رو پرت کنه از رستوران بیرون.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;متاسفانه گروه بعدی که ما باشیم بی خبر وارد میشیم. فکر می کنیم که بقیه رفتن پشت رستوران نشستن. بی خبر از همه جا یکی مون میگه دستشویی کجاست و بقیه هم دنبالش راه میفتیم میریم که به پشت رستوران برسیم. ناغافل این گوش فضول من یه مزخرفاتی راجع به بقیه دوستام میشنوه که آقای محترم آشپز رستوران میگن. منم که لال نمی تونم بشم جوابش رو در جا میدم و میرم دنبال بقیه که برشون دارم بریم و دیگه هم پامون رو توی اون رستوران نذاریم. متاسفانه شکایتی هم نمیشه به کسی کرد چون قبلن ادب و تربیت آقای صاحب رستوران هم ترکشش به من اصابت کرده بود. بی خیال میشیم میریم و به این نتیجه میرسیم که هرگز پامون رو توی اون رستوران نذاریم. یه غذای وطنی به اونهمه رفتار قشنگ قشنگ و حرفهای قشنگ تر از جانب هموطن های محترم نمی ارزه. خیلی دارم سعی می کنم که نگم ایرانی جماعت هرجای دنیا که باشه باید یه جوری اون خلق و خوی اوریجینالی که بهش رسیده رو نشون بده چون خودمم ایرانی هستم و شعار هم زیاد دادم که همه رو نباید کیلویی بسته بندی کرد.  اما توی این یه سال و نیم که اینجام تا حالا یه همچین برخوردی رو فقط از ایرانی ها دیدم. قیافه گرفتن، مغرور شدن بعد از رسیدن به یه موفقیت نسبی، تلاش نکردن برای رسیدن به استانداردهای خوب و در جا زدن برای بد بودن و بدتر شدن فقط مخصوص خودمونه. هنر نزد ایرانیان است و بس دیگه؟ ادعامون هم که سقف آسمون رو سوراخ میکنه. یه کم به خودمون بیایم و واقعیت ها رو ببینیم. واقیت اینه که کسی که یه بیزینسی داره تمام سعی اش رو میکنه که اون بیزینس رو حفظ کنه و روز به روز بهتر بشه. واقیت اینه که همه جای دنیا آدم حرفی نمیزنه یا کاری نمیکنه که مشتری اش ازش ناراحت بشه. واقعیت اینه که اگه ما ازبدیهای ایران به یه کشور با استاندارهای زندگی عالی پناه آوردیم با رفتارهایی که از خودمون بروز میدیم اینجا رو هم خراب نکنیم. اگه نکته خوبی به اینجا اضافه نمی کنیم لا اقل خرابش هم نکنیم. خیلی اون شب تاسف خوردم فایده ای هم ظاهرن نداره. فقط حلقه آدمهای دورو بر هی تنگ تر میشه.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-167520149889362916?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/167520149889362916/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=167520149889362916&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/167520149889362916'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/167520149889362916'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_01_01_archive.html#167520149889362916' title='وطن'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-1911263682531365781</id><published>2007-01-24T19:14:00.000+11:00</published><updated>2007-01-25T00:21:36.084+11:00</updated><title type='text'>هذیان</title><content type='html'>&lt;span style="font-style: italic; font-weight: bold;"&gt;نگوکیه. کیه کیه &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خوب بالاخره نوبت به من و وبلاگ رسید. البته نه اینکه نوبتی باشه ها. یعنی اصولن نوبتی در کار نیست که وبلاگ بازی نوبتی شده باشه.  از اون لحاظ که تعغییرات خفن جوی اعم از کاری، مدرسه ای و غیره و غیره نمیذاشت که مغز خسته رمقی برای وبلاگ بازی پیدا کنه نشد که بیام وراجی کنم. از سویی دیگر سه پیچ گیر دادم به سریالهای آب دوغ خیاری شبکه هفت و نه و ده و بقیه بلکه این سوات نم کشیده انگلیسیمون دو زار پروموت بشه. وقتی اصطلاحات کوچه پس کوچه های سیدنی رو بلد نباشی زبان مکتب رفته به درد نمی خوره. حالا که اومدم میریم که داشته باشیم اهم اخبار در زمانی که گذشت.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic; font-weight: bold;"&gt;یه چیزهایی اینجا هست....&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از وقتی اومدیم اینجا عین این آدمهایی که بلا نسبت دور از جون از مریخ پرت شده باشن کره زمین هیچی از زندگی معمولی بلت نبیدیم و بعد اینکه چشمامون از شنیدن و یا دیدن مظاهر نوین زندگی ورغلنبید این جمله رو هم پشت بندش نوش جان کردیم. از جمله اینکه فرزند دلبندمون که می خوان تشریف ببرن مدرسه برای اینکه وسایل مدرسه اش گم نشه برچسب باید براش سفارش بدیم بااسم خودش که بچسبونیم روی ظرف غذاش و لباس و کفش و کلاه مدرسه اش. این &lt;a href="http://www.ozlabels.com.au/"&gt;برچسب ها&lt;/a&gt; دیگه عمریه و تا اون لباسه یا کیفه  کار میکنه اسم بچه روش موندگاره. جل الخالق! آخ اگه من چهارم دبستان سیدنی مدرسه می رفتم هیچ وقت اون چکمه شیرگاوی ام رو ازم توی تئاتر دهه فجر کش نمی رفتن. چند سال از اون موقع گذشته مگه؟ دوره زمونه چه زود عوض میشه. هی روزگار پیر شدیم رفت. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ئئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;بچه سوم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در همین هفته که گذشت مامان هری سومین پسرش رو هم به دنیا آورد. اگه یادتون نیست هری &lt;a href="http://aplacetolivein.blogspot.com/2006_06_01_archive.html"&gt;همون &lt;/a&gt;هری پاتر شپش گرفته است که کوشا خیلی دوستش داره. با خودم فکر می کردم چند نفر زن ایرانی همسن و سال من حاضرن حاملگی و زایمان رو تا سه دفعه امتحان کنن؟ کسی هست؟ دور و بری های من که همه ادعا می کنن که یائسه شدن! اینجا مثل اینکه زاییدن خیلی آسونه. اما بزرگ کردن بچه به نظر من هنوز خیلی سخته. ما که نه وقتش رو داریم نه پول و نه اعصاب. همین یه دونه رو خدا حفظ کنه. اعصاب فرزند خوندگی رو هم من ندارم. پرونده بسته ختم کلام.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic; font-weight: bold;"&gt;شرکت محرمانه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آقا یه شرکتی اومدیم توپ، با حال، خدا. شرکت جدید یه کم کوچولوئه. یه جای خوشگل واقع در غیر مرکز شهر. کار منظم و مرتب، سه تا رئیس. دیگه مرگ می خوام باید برم هندوستان. تنها عیبی که داره اینه که من از کارهایی که تا حالا بهم محول کردن هیچ سر رشته ای ندارم! صد دفعه هم میرم به این یارو اندی میگم اینو چی کار کنم جواب درست حسابی نمیده. رئیس بزرگه هم که حالیش نیست من بلد نیستم یعنی چی. خلاصه که خوش میگذره جاتون خالی. بیشتر از این نمی تونم توضیح بدم که محرمانه است!!!&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;دو تا خبر ورزشی هم همینجا بگم که در راستای مسابقات تنیس که داره توی ملبورن برگزار میشه ما به صورت غیر شدیدن مسابقات خانم شاراپووا و آقای نادال رو دنبال می کنیم. از اطاق فرمان به من خبر دادن که متاسفانه آقای نادال دارن به نفر دهم جهان میبازن و از دور خارج میشن. باید برم بگردم یه کس دیگه رو برای طرفداری پیدا کنم. خبر ورزشی دیگه اینه که من به تیم فوتبال شرکتمون دعوت شدم. هاها خودم خنده ام میگیره وقتی خودم رو در حال شوت کردن توپ فوتبال و یا شایدم کفشم مجسم می کنم. هر چی به این مارتین مسخره میگم من فقط فوتبال تماشا کردم و یه دوره ای هم طرفدار مالدینی و نامجو مطلق بودم میگه همین کافیه! نمی فهمه دیگه.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;عنکبوت، یا پشه. مساله این نیست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;برای دومین بار دست کپلی پسرمن رو یه جونور ناشناخته گزید که دو برابر کپل تر شد. ظاهرن این جینگول ما به یه چیزی حساسیت داره که اون چیز همانا نیش حشره است. ازش پرسیدم چی دستت رو نیش زده کوشا؟ میگه به اسپایدر وب دست زدم که اسپایدر من بشم! میگن برای بچه توضیح بدین که این فیلمه ها. یه مادر بی مسئولیت مثل من فقط ممکنه عقلش نرسه که به بچه کنکجکاوش بگه بچه جان این فیلمه ها واقعی نیست. بی خود نیست اون همه بچه بعد از دیدن جریان اعدام صدام خودشون رو دار زدن. این پسر ها چقدر عجیب غریبن.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt; د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic; font-weight: bold;"&gt;پرینسس ممه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یه برنامه شبکه ده داشت که امشب آخرین قسمتش بود. چند تا دختر داوطلب استرالیایی توی این برنامه انتخاب شده بودن که به عنوان پرنسس استرالیا تاج گذاری بشن. تخس ترین و خل و چل ترینشون کایلی بوبی بود که بعد از چندین جلسه که مثل فیلم بانوی زیبای من تعلیم رفتار آدمیزادی بود امشب به عنوان پرینسس انتخاب شد. توی یه جلسه قرار بود سخنرانی کنه برای یه سری پسر دبیرستانی. به محض اینکه فامیلی اش رو گفت همه پسرها زدن زیر خنده. بعضی هاشون که تا آخر سخنرانی نتونستن خنده شوون رو کنترل کنن. به هر حال خانم ممه به عنوان پرنسس انتخاب شد. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;اسلام دین صلح و آشتی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;زندگی توی کشور چند فرهنگی خیلی مزخرفه. نه کسی به آدم زور میگه. نه کسی قانون شکنی میکنه. نه اینکه کسی می تونه از خانمهای لخت عکس بگیره. هیچ هیجانی توش نیست. اما هر چقدر مزخرف باشه یه حسن داره اونم اینه که شما از هر ملتی یه کار فرهنگی یاد میگیرین. مثلن از چینی ها ارزون فروشی رو. مسخره نمی کنم به خدا. از مسلمونهای اینجا هم صلح دوستی و آشتی و احترام به بقیه رو. یکیشون میگه زنها گوشت لخت دم دست گربه هستن پس هر بلایی سرشون بیاد طبیعیه. یکی دیگه هم میگه یهودیها همه شون خوکن و الخ. والله من یه یهودی می شناسم که اصلن هم به زبون خوکی حرف نمیزنه. یه مثال نقض برای رد یه قضیه قبلنا که مدرسه می رفتیم کافی بود. اون موقع یادمه مسلمونها هم خیلی مهربون تر بودن و موسی هم هنوز جزء پیامبرهای خوب خدا بود. بهش می گفتن کلیم الله.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;روز استقلال&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;جمعه این هفته روز استرالیا است. ملت سر و شکلشون رو با پرچم رنگ می کنن میریزن تو خیابون. شاید ما هم بریم قاطی ملت شاید هم بزنیم به کوه و دشت و بیابون. چه معلوم.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=HnWihtoDnnc"&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=HnWihtoDnnc"&gt;خوابهای خوش &lt;/a&gt;ببینین.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;ر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-1911263682531365781?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/1911263682531365781/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=1911263682531365781&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/1911263682531365781'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/1911263682531365781'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_01_01_archive.html#1911263682531365781' title='هذیان'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-1841006031990119495</id><published>2007-01-16T21:29:00.000+11:00</published><updated>2007-01-17T23:14:25.284+11:00</updated><title type='text'>ُIt's sad...</title><content type='html'>خوب من همیشه فکر میکردم که دنیا خیلی کوچیکه اما نمی دونستم که دیگه اینقدر کوچیکه که اینجا هم فامیل دار بشیم منظورم توی وبلاگه. این از حسنش که آدم هر روز چیزهای عجیب غریب میشنوه و کلی اتفاقات جالب توش میفته. عیب هم خیلی داره. مثل هر معاشرتی وقت گیره و اتفاقاتی توش میفته که خوب شاید خیلی هم خوشایند نباشه. یکی اش سوالهای عجیب غریبیه که راجع به خود آدم میشه. در خیلی از مواقع که آدم با یه سری کنجکاویهایی روبرو میشه که به نوعی میرن روی مغز آدم، دوراه عملی هست. یکیش اینکه بی خیال شی و خیلی راحت به قضیه نگاه کنی و فکری هم نکنی که طرف از سر کنجکاوی بیش از حد این سوال رو میپرسه و در واقع هیچ خاصیتی هم براش نداره و جواب رو بدی. من اکثرن این روش رو پیش میگیرم چون برای من هم ضرری نداره اگه جواب بدم. البته در مواجهه با آدمهای واقعی  که دور و برم هستن و حداقل میدونم طرف اسمش چیه و چه شکلیه این کار رو کردم. روش دیگه ای هم اما هست که خوب یه کم خشنه و اونم اینه که رک  بهش بگی مگه فضولی؟ یا مثلن اینکه برای شما چه فرقی میکنه که می پرسی و جوابش رو هم ندی که خوب من یکی تا حالا روم نشده به کسی رو در رو اینو بگم. اما در دنیای مجازی اوری تینگ ایز پاسیبل. حالا جالبی قضیه می دونین چیه؟ این که کسی یا کسانی که تا این حد راجع به من یا هر کس دیگه کنجکاوی می کنن که بدونه من کدوم شرکت توی ایران کار میکردم یا مثلن قبلن کجاها بودم و چی کارها کردم یه زحمت به خودش نمیده که حداقل اسم خودش رو بنویسه! یه بار خودتون رو بذارین اون ور، سمت گیرنده نامه، ببینین چه حس جالبی بهتون دست میده. نه میگه کیه نه اسمش چیه نه هیچی به هیچی بعد یهویی از آدم میپرسه ببخشید ها من فضول نیستم اما شما شرکت فلان کار نمی کردی؟ نمی گم ادب، اما آداب معاشرت ایجاب می کنه قبل از اینکه با مته بیفتین به جون شناسنامه طرف و جد و آبادش رو بیارین جلوی چشمش یه کمی از خودتون بگین جای دوری نمیره. خیر از جوونیتون ببینین.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;&lt;br /&gt;از دیروز رفتم سر کار جدید. توی پارتیشن من هستم با رئیسم و رئیس رئیسم . تازه قراره اولش با همکارم کار کنم و به اون گزارش بدم که خوب عملن یعنی سه تا رئیس. تا حالاش خوب بوده تا بعد ببینیم تو این شرکت فسقل چند تا رئیس دیگه می تونم پیدا کنم. رئیس اصلیه که اینجا اسمش رو میذارم برونو خیلی راجع به ایران و خاور میانه و در نهایت من به عنوان یه زن ایرانی کنجکاوی می کنه. نمی دونم همه ایتالیائی ها اینجورین یا این فقط شانس من اینجوری در اومده. ظرف این دو روز دیگه سوال نبود که از من نپرسیده باشه. از اوضاع زن در ایران و زن در اسلام و دموکراسی و بانکداری اسلامی و.... پرسید تا اینکه &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;ما اینجا خونه خریدیم یا نه و ماشین چی داریم  و رنگ ماشین چیه  و کار شوهرم چیه  و بچه چند تا دارم و الی آخر. قبل همه این سوالها خودش هم کلی راجع به خودش توضیح میداد. منم تا الان میدونم که ماشینش چیه و رینگ اسپرت برای اون مدل ماشین چنده، خونه شون چند بوده وقتی خریده وقتی فروخته چقدر بوده، اسم زن سابقش و دوست دختر فعلیش و دخترش و اختلاف سنیش با دوست دخترش و شغل پدر و برادرش و آدرس خونه ای که قراره بسازن همه اینها و خیلی چیزهای دیگه رو میدونم. دیگه الان توی مغزم، برونو و خونواده اش کامل کامل شکل گرفتن! مردم از جریان زیاد اطلاعات. یکی شیر رو ببنده. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;و&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;آخر روز هم رفت یه مجله انگلیسی خرید که کاریکاتور احمدی نژاد روش بود با تیتر درشت احتمال حمله امریکا و اسرائیل به ایران در یک سال آینده.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt; د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت - امکان نداره که کسی که خارج از استرالیا است و تجربه کار بین المللی نداشته باشه بتونه قبل از ورود به استرالیا پیشنهاد کاری بگیره. برای ما ایرانیها حتی وقتی که اینجا هستیم و زبان بلد باشیم و رزومه مون هم خوب باشه باز هم گرفتن اولین کار خیلی سخته چون ایران و سابقه کار توی ایران یه چیزی در حکم "وات د فاک "یا "ور د هل" داره و باید خیلی اوکی باشه همه چی که بشه به آدم اطمینان کنن. اینم برای تشویش اذهان عمومی و خصوصی. شب خوبی داشته باشین.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-1841006031990119495?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/1841006031990119495/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=1841006031990119495&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/1841006031990119495'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/1841006031990119495'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_01_01_archive.html#1841006031990119495' title='ُIt&apos;s sad...'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-8703818380051393934</id><published>2007-01-11T12:12:00.000+11:00</published><updated>2008-11-13T18:37:22.285+11:00</updated><title type='text'>Gold Coast  theme parks</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RaWWfR4bjRI/AAAAAAAAAAw/3i4OhksYth0/s1600-h/P1010470.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RaWWfR4bjRI/AAAAAAAAAAw/3i4OhksYth0/s320/P1010470.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5018582823894486290" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RaWWfx4bjSI/AAAAAAAAAA4/7BOzva-gSKU/s1600-h/P1010482.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RaWWfx4bjSI/AAAAAAAAAA4/7BOzva-gSKU/s320/P1010482.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5018582832484420898" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RaWWgB4bjTI/AAAAAAAAABA/PucCF1NJ2gM/s1600-h/P1010486.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RaWWgB4bjTI/AAAAAAAAABA/PucCF1NJ2gM/s320/P1010486.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5018582836779388210" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RaWWgh4bjUI/AAAAAAAAABI/Vg3cDYWCV2U/s1600-h/P1010506.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://1.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RaWWgh4bjUI/AAAAAAAAABI/Vg3cDYWCV2U/s320/P1010506.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5018582845369322818" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RaWWgx4bjVI/AAAAAAAAABQ/CdgXzazofFc/s1600-h/P1010538.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://2.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RaWWgx4bjVI/AAAAAAAAABQ/CdgXzazofFc/s320/P1010538.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5018582849664290130" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-8703818380051393934?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/8703818380051393934/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=8703818380051393934&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8703818380051393934'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/8703818380051393934'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_01_01_archive.html#8703818380051393934' title='Gold Coast  theme parks'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RaWWfR4bjRI/AAAAAAAAAAw/3i4OhksYth0/s72-c/P1010470.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-4909849311577296711</id><published>2007-01-08T21:42:00.000+11:00</published><updated>2007-01-08T22:45:28.143+11:00</updated><title type='text'>آسمان</title><content type='html'>به هر کجا بروی آسمان همین رنگ است&lt;br /&gt;هر کجا هستم باشم آسمان مال من است&lt;br /&gt;دنیا همینه&lt;br /&gt;همه همینن&lt;br /&gt;همه جا همین جوریه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه خیر نیست. نه تنها نیست بلکه آدمهاش هم فرق دارن. حالا چرا توی اون مملکت نمیشه، نمی تونیم، نمی ذارن مثل آدم واقعی زندگی کنیم الله اعلم. نمی دونم چرا اینها رو می نویسم شاید بعد از دیدن فیلم مکس منم جو گیر شدم خودم رو مغز فراری حساب کردم، شایدم بعد خوندن وبلاگ الهام به این نتیجه رسیدم که باید اینها رو بنویسم. من از ایران اومدم بیرون چون اگه کسی حتی توی روم مسخره ام می کرد من فکر میکردم منظوری نداره، اگه کسی زیرابمو زد و جفت پاشو گذاشت رو شونه هام و رفت بالا فکر کردم خوب که چی من که هیچ وقت مدیر نمیشم اینجا، اگه کسی تو خیابون به چشم دیگه نگاهم کرد به جای اینکه بزنم توی دهنش که دندوناش بریزه کف خیابون تا دفعه دیگه هوس نکنه به یه مهندس مونث به چشم هرزه نگاه کنه بدتر خودم رو سرزنش کردم که چرا اون موقع توی خونه ام ننشستم و آشپزی نمی کنم، اگه متلک شنیدم از ترس اینکه نگن تقصیر خودته خفه شدم، اگه کسی که بهش کمک کردم کشیدمش بالا دستمو گاز گرفت و دو تا هم زد توی سرم با خودم گفتم مساله ای نیست خدا جوابش رو میده! اگه کسی برام کاری میکرد صد برابر تشکر میکردم و اگه هم کاری برای کسی می کردم و به روش نمیاورد راحت تر بودم که یادش بره که خجالت نکشم که منتی به سرش داشتم. میفهمیدم نفهم نبودم، احمق هم نبودم اما نمیشه بود و موند و همه اش با درون جنگید. آدم خسته میشه. من خسته شده بودم. دیگه برای کسی با شوق و ذوق و بدون سوء ظن نمی تونستم کاری انجام بدم، دیگه نمی تونستم بدیها رو ندید بگیرم، نمی تونستم به کسی خوبی کنم و توقعی نداشته باشم، متلکها رو می شنیدم، گوشه کنایه ها رو می فهمیدم، بدیها رو میدیدم و آزارم میداد، به خودم می خندیدم که چقدر احمق بودم که فکر می کردم میشه موند و خوش بود، میشه موند و درست کرد و ساخت. خیلی بده که خوب بودن آدم رو به پای خریت بذارن و خوش بودن رو به پای ک... خلی. بلند خندیدن کار زنهای خراب باشه و ساکت و صامت بودن یعنی اینکه سنگینی و نجیب حتی اگه از صد تا روسپی هم حرفه ای تر باشی.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;م&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;استرالیا بهشت نیست. حتی بیشتر وقتها فکر می کنم که مثل یه دهات می مونه که مدرن شده باشه. اما سرزمین رویاییه منه که واقعی شده. من دیگه از لبخند زدن همیشگی به آدمهای غریبه حس بدی ندارم از اینکه توی خیابون به ماشینی که می خواد بپیچه جلوم بهش راه بدم احساس احمق بودن ندارم، از اینکه از کسی خواهش کنم و تشکر کنم هنوز لذت میبرم، از اینکه کسی بهم احترام بذاره تعجب نمی کنم. آسمون اینجا شبیه ایران نیست. من توی آسمون اما زندگی نمی کنم، زمینش هم فرق داره...&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-4909849311577296711?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/4909849311577296711/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=4909849311577296711&amp;isPopup=true' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4909849311577296711'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/4909849311577296711'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_01_01_archive.html#4909849311577296711' title='آسمان'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-6208905028427721615</id><published>2007-01-07T21:16:00.000+11:00</published><updated>2007-01-07T21:38:39.723+11:00</updated><title type='text'>God knows</title><content type='html'>توی این وبلاگ می خوام خودم باشم اما نمی دونم چرا نمی تونم. شاید چون دوست و آشنا اینجا رو می خونه. شاید چون یه وقتی یه سری کامنت دری وری گرفتم. شاید می ترسم. شایدم چون خودم هم هنوز نمی دونم خودم چه جوری هستم. تندرو هستم؟ محافظه کارم؟ یه وقتی مطمئن بودم که تندرو هستم اما الان هنوز مطمئن نیستم که محافظه کار شدم. بیشتر فکر می کنم که باید به همه احترام گذاشت شاید اینم یه جور محافظه کاری باشه. سیاسی شد. بی خیال. خلاصه اینکه حرفهای تو کله ام رو همون توی ذهنم سانسور می کنم خودم که پابلیش نشه! مثلن هیچ وقت ننوشتم که چه قدر برای اون زنی که از شوهرش جدا شد ارزش قائلم که نذاشت زندگی خودش و شوهرش و چند نفر دیگه تباه بشه. ننوشتم چون نخواستم کسی فکر کنه که من دارم برای یه ضد ارزش تبلیغ می کنم. ننوشتم که کسی فکری راجع به من نکنه. ننوشتم که قضاوت نشم. هیچ وقت ننوشتم که چه کارهایی دوست داشتم انجام بدم و ندادم که کسی بهش بر نخوره. که مبادا کسی ناراحت بشه. مبادا کسی بخونه و یه درصد فکر ناجور بکنه که یه همچین چیزهایی هم توی کله من هست. ننوشتم که کسی نگران خودش نشه. نگران من مطمئنم که نمیشه.  هیچ وقت نمی تونم از یه دوران زندگی ام بنویسم. هیچ وقت نمی تونم اون دوره رو درست و صحیح ورق بزنم که بفهمم بالاخره بد بوده یا خوب. به من خوش گذشته یا بد. مقصر کی بود و اصلن چرا اون جوری بود. با اتفاقی هم که چند وقت پیش افتاد دیگه اصلن نمی تونم کسی رو مقصر بدونم. خیلی چیزها رو دیگه نمیشه ورق زد. جز اینکه باعث ناراحتی بشه و من نمی خوام کسی ناراحت بشه. ترسو شدم؟ پیر دارم میشم؟ عوض شدم؟ نمی دونم. اینجا این همائی که می نویسه خیلی شبیه همای واقعی نیست. همائی که توی سیدنی با شوهر و بچه اش هم در صلح و صفا زندگی می کنه شبیه همای واقعی نیست. اون همای واقعی واقعی با فکرها و خاطره های پابلیش نشده اش رو هیچ کسی ندیده و نمی شناسه. هیچ وقت هیچ کسی نمی فهمه که آرزوها و فکرها و تجربه های یه آدم توی این دنیا چی بوده. همون طور که من خیلی ها رو نشناختم. همون طور که خیلی ها من رو نخواهند شناخت. یاد هم گرفتم که کنجکاوی نکنم. شما هم در همین حدی که می نویسم بپذیرین. بیشتر از این رو خودم هم نمی دونم.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; بی ربط - دیروز رفتم مغازه&lt;a href="http://davidjones.com.au/home.jsp"&gt; داوود جوون&lt;/a&gt; که حراج بود سه تا جفت کفش خریدم. فقط چند جفت کفش دیگه لازمه تا برای یه هزارپا کافی باشه.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-6208905028427721615?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/6208905028427721615/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=6208905028427721615&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/6208905028427721615'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/6208905028427721615'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_01_01_archive.html#6208905028427721615' title='God knows'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-6913368428378906119</id><published>2007-01-05T23:15:00.000+11:00</published><updated>2007-01-06T00:46:18.564+11:00</updated><title type='text'>I've made up my mind*</title><content type='html'>خوب چی بگم؟ امروز تو خونه سه تا عنکبوت کشتیم. نه این خوب نیست برای شروع. بعدش فکر می کنین من تعهد کتبی دادم که همه رو از اومدن به استرالیا منصرف کنم. هرچند که می دونم گرفتن ویزای استرالیا یه جورایی خیلی سخته، به هر حال. خوب از کارم می گم. امروز داشتم وسایلمو جمع می کردم که بیارم خونه یاد ایران افتادم. با خودم فکر کردم چققققققققدر با آدم یه جوری رفتار میشد که من اونجور مثل دیوونه ها یه روزه استعفا میدادم و دیگه هم نمی رفتم سر کار! البته دفعه اول و دوم درست مثل آدم اومدم بیرون از محل کارم. اما همون دفعه دومیش اونقدر من رو به جنون رسوندن که کلن بی خیال اخلاق حرفه ای در موراد استعفا شدم و زدم به سیم آخر. یه بار توی یه شرکتی اونقدر همه پشت سر هم حرف میزدن و من بدبخت هم که معمولن به دلیل اینکه اصولن گوش شنوای خوبیم و پته کسی رو هم رو آب نمی ریزم همه اش مجبور بودم اون مزخرفات رو تحمل کنم. دیگه آخرش نتونستم تحمل کنم. ساعت ده استعفامو نوشتم و ساعت یازده خونه بودم! الان که فکرشو می کنم می بینم خدا وکیلی خیلی دیوونه بودم ها! اما خوب اون شرایط اون جور اعصاب می خواست و بیشتر از این نمی کشیدم. اما من همون آدمم. دیروز کالین اومده به من میگه چین کی میری؟ می خوایم نفر بفرستیم که توی ادامه پروژه اونجا باشه. به مشکل برخوردیم. نگاش کردم گفتم هیچ وقت. گفت چرا؟ گفتم من استعفا دادم آخه... به قدری ناراحت و عصبانی شد که کاملن رنگ صورتش قرمز شده بود هی هم می گفت خیلی نا امید کننده است. اما سریع تغییر موضع داد و گفت موفق باشی به هر حال تصمیمیه که گرفتی و من برات آرزوی موفقیت می کنم. بعدش دیگه نتوست خودشو نگه داره چتر منو از رو میز برداشت و ادای کتک زدن منو در آورد که مثلن منو بزنه. من خندیدم و گفتم می دونم موقع مناسبی برای استعفا نیست اما من واقعن الان نمی تونم برم جایی دور از خونواده ام شاید بعد ها اما الان نه. سفر رفتن رو دوست دارم کارم رو هم همینطور اما واقعن نمی تونم. گفت می فهمم و موفق باشی. همین. همین و همین و همین. حالا مقایسه کنم با شرایط ایران؟ حالا بگم که اول با آدم بی محلی می کردن بعدش جلوی کار آدم سنگ مینداختن بعدش پشت سر آدم حرف مفت میزدن بعدش هم جلوی تسویه حساب آدم رو می گرفتن بعدش هم هزار کار پلید دیگه که آدم به جد و آباد خودش و بقیه بد وبیراه بگه و حتی به خدا هم فحش بده که آخه جا قحطی بود من اینجا دنیا اومدم؟ خدائیش بگم؟ خجالت نمی کشین؟ شرم نمی کنین؟ من خودم که شرمم میاد. امیدوارم بین خواننده های این وبلاگ حداقل یه دونه آدمی باشه که روزی بقیه کارمندها یه جوری دستش باشه. برادر من نکن این کارها رو. خواهر ها که عمرن! مگه از روی نعش برادرها رد بشن مدیر شده باشن. نکن داداش من! برای خودت نفرین نخر. دنیا دو روزه. یه کم برو جاهای دیگه دنیا رو هم ببین که بقیه چه جورین بعد بشین این جور آه و ناله بقیه رو دربیار و همه رو فراری بده.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگه یه کم از زندگی بگم. هوا امروز خیلی گرم بود اینجا، عصری اما باد میومد و سرد شده بود. رفتیم کوشا رو بردیم دو چرخه سواری. بعدش هم رفتیم نودل مارکت. نورت سیدنی یه جمعه بازار داره که توش غذا میفروشن و موسیقی برای رقصیدن بچه ها به راهه توش. یه جور محیط خیلی خونوادگی توی پارکه. بعد از دوچرخه سواری رفتیم اونجا. دو تا از دوستهای کوشا هم بودن. مامان بزرگ و بابابزرگ یکی شون هم بود. از انگلیس اومده بودن اینجا برای دیدن مسابقات کریکت. به بابابزرگه گفتم من متاسفم که بعد اینهمه مسافتی که اومدین اینجا تیمتون &lt;a href="http://www.smh.com.au/news/news/almost-over-as-wickets-tumble/2007/01/05/1167777253340.html"&gt;باخت&lt;/a&gt;. مرده بود از خنده گفت  نه من برای دیدن نوه ام اومده بودم. گفتم آره میدونم من به کسی  نمی گم. دیگه یه کم موندیم و کوشا اون وسط وول زد و بعد رفتیم خونه که فیلم &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0094898/"&gt;ادی مورفی&lt;/a&gt; رو ببینیم برای بار چندم. الان هم که می بلاگم و همسر مهربان یه لیوان شیر گرم میده دستم بلکه گلوی ناسور شده بعد اونهمه جیغ و هوار شب سال نو یه کم خوب بشه یعد از یه هفته. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;امروز یه یاد دوره مدرسه و جوونی یه کم &lt;a href="http://listen.musictnt.com/1151_Ready+for+Romance_album"&gt;مدرن تاکینگ&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://listen.musictnt.com/498_Papa+Don.=27t+Preach_album"&gt;مدونا&lt;/a&gt; گوشیدم. اون قراری که با خودم توی چین گذاشته بودم هم شدیدن دارم پی گیری می کنم. به شدت سریالهای تلویزیون رو دنبال می کنیم از جمله اینها:&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;م&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0098904/"&gt;Seinfield&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0115167/"&gt;Everybody loves Raymond&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0412175/"&gt;Medium&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0279600/"&gt;Smallville&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;دارم کتاب می خونم:&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ئ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.amazon.co.uk/Past-Secrets-Cathy-Kelly/dp/0007156359"&gt;Past Secret&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;که یه چیزی تو مایه های جوادی و دانیل استیلی بود اما داره یواش یواش خوب میشه. چون نثرش روونه و زمان داستان در حال حاضر اتفاق میفته انگلیسی اش خیلی عجیب غریب نیست. از همه مهمتر راجع به زندگی چند تا زنه که داستانشون باحال داره میشه. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;روزنامه می خونم هر روز و اخبار می بیینم هر شب. فیلم هم می بینیم. پریشب &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0410297/"&gt;اینو&lt;/a&gt; دیدیم که بد نبود. دیگه همین. به خودم قول دادم بعد یه سال توپ نتونه تکونم بده. نه توی شوخی کم بیارم نه توی بحث نه توی هیچ زمینه دیگه. موتوره روشن شده بد فرم.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ر&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;* اسم این پست از یه آهنگ مدونا اقتباس شده که توی همین آلبوم که لینک دادم هست&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/22819277-6913368428378906119?l=aplacetolivein.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/feeds/6913368428378906119/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=22819277&amp;postID=6913368428378906119&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/6913368428378906119'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/22819277/posts/default/6913368428378906119'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aplacetolivein.blogspot.com/2007_01_01_archive.html#6913368428378906119' title='I&apos;ve made up my mind*'/><author><name>هما</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10874317376209162087</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-22819277.post-9190818288816033636</id><published>2007-01-02T22:36:00.000+11:00</published><updated>2008-11-13T18:37:23.083+11:00</updated><title type='text'>سال نو مبارک</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;قرار بود عکس مسافرت بذارم اما دیر شده و دیدم که بهتره از آتش بازی شب سال نو اینجا چند تا عکس بذارم. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;س&lt;/span&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RZpJiyOnQQI/AAAAAAAAAAM/xiNTmM4lnuI/s1600-h/P1010565.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://3.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RZpJiyOnQQI/AAAAAAAAAAM/xiNTmM4lnuI/s320/P1010565.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5015401996977914114" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;هاربر بریج محبوب و زیبا در شب سال نو. این عکس رو لحظاتی قبل از شروع دور اول آتش بازی یعنی قبل از ساعت نه شب گرفتم.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;د&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_n2rLC56VWTw/RZpJjSOnQRI/AAAAAAAAAAU/rJzyLchIH9c/s160
